!

 

از carcinoma متنفرم...

 

؟

 

نمی گم دروغ می گی!

میگم دروغ نمی گـــــم!

...

 

به بهانه ی امروز و به یاد آن روز...

 

آزادی
 

و تیر آمد
تیر خونین
تیر تیره
از دهانه ی کدامین سلاح چنین شلیک شد این تیر
تیر آمد
تیری که تکرار آفتاب در آن به عدد یک و هشت
خون برادر دانشجوی مرا که هنوز و تا ابد
بر پیکره این خاک نقش هزار امید را
با رنگ سرخ خود
رسم کرد بر خاک فشاند
و آیا آنروز خواهد رسید که از دل این خاک سرد وسیاه
جوانه سبزی به رنگ آزادی
سر بلند کند؟
 
به یاد می آورم آن سه رنگ سبز و سفید و سرخ را
که سبز و سفیدش نیز سرخ گونه گشته است.
ما را چه شده است؟
خاموشی چرا؟ تا کی؟
تا به کی بایستی با اشک
با خون و با قطره قطره اشک خونین آزادی را
انتظار کشید؟
 
به یاد می آورم که نسلی به چه آرامی
در کنار گذر لحظه ها
بی صدا آزادی را فریاد کشید
و در زیر ضربه های پتک گونه آزادی کشان آرام سوخت
و خاموشی را تجربه کرد
به یاد می آورم آن برادرم را
که یاحسین گویان از بام به زیرش افکندند و بی صدا
بر آغوش خاک جان داد
به یاد می آورم که دیگر برادرم
در کنج اتاقی سرد و تاریک
با قلم شکسته انگشت خود
و مرکب رنگین خون خود
آزادی را بر دیوار نوشت
و در پای آن جان داد
ما را چه شده است؟
ای پدر انسان 
میبینی که مرگ چسان فرزندت را بی صدا
به کام خود کشید؟
و خصم پلید قطره های خونش را چه با ولع نوشید
به یاد می آورم روزی که آزادی را فریاد کشیدیم
اما در جواب فریاد کشیدند که
خاموش
خرد را بی خردان زنده به گور کردند چه وحشیانه
و جان را ستاندند چه ظالمانه
و این داستان خونبار
هر روز به گونه ای جاری است
تابوت کشان سیاه جامه با ردای شیطانی خود
کبوتران سفید نسلی را
با تیرگی تعصب و جهل خاموش می کنند
آری کبوتران خاموش می شوند
 تا بهای آزادی را بپردازند
چه بهای سنگینی
به یاد می آورم دلسوخته ای را
که در تنهایی
فریاد بیداری سرداد
آری بامداد را
اینک مدفون در خاک
باید جست و هم آزادی را.
به یاد خواهم داشت که
چه زیباست
چه گرانبهاست
چه دور است
اما فریادش میکشیم و برایش می جنگیم
تا بیابیمش
آزادی
...
 
(زمزمه شده دربند در کانکسی متعلق به گروه فشار، درست مقابل مسجد امیرآباد، کوی دانشگاه، سال ۷۸)

کیستم من؟

 

عنصری بودم

خاشاکی شاید

به هیئت انسانم در آوردند

آدمم که آه است و دم

خودم نیستم

ذره بینی بر خودم میگیرم

تا بهتر ببینم

مرغی پای در بند تن

ذره بین را کمی دور تر می گیرم

پرتوهای نگاهت را که از دو خورشید چشمانت

بر ترک های دل کویریم می تابانی

جمع می کنم

در یک نقطه

قفس می سوزد

هوس می سوزد

تن هم

در آتش

رود خروشان نیستم

دیگر جوی کوچک هم نیستم

دانا بودن

چه می بینی؟

من خود تو ام

تو خود منی

روزی باز عنصری می شوم

خاشاکی شاید

نه

دیگر نه

فقط تو

...

 

وبلاگ من!

 

در چاردیواری استخوانی رنگی

خانه ای دارم

به رنگ سیاه

کمی آن سو تر از آن تک درخت پیر

که سخاوتمندانه توت هایش را هدیه می کند

در خانه ام

ساکت و آرام نشسته ام

دیوارها با هم حرف می زنند

مکعب های سیاه کوچکی را با انگشتانم لمس می کنم

حرف می زنم

اینجا خانه ی من است

آن زنگی را که گذاشته ام بزن

چشمانم بوی در گرفته اند

خودت را صدا کن!

...

 

 

چشمانت را آنگاه که بر من می اندازی

یگانه پرتو  هزاران شعاعش

همانند انعکاس سپر رومی ها

کشتی دلم را

در دریایی از دلتنگی

به آتش می کشد

و صدایت

ناقوس کلیسا ها را به نجوا

مادر

...

 

 

 

و دریا همچنان طوفانی و سرد است

و مرغان سپیدش ناله از اندوه می بارند

و من بر تکه ای از کشتی در هم شکسته می زنم دستی

ولی امواج آن را هم ز دست خسته و تنها و سرد من

بگیرندش

چرا موجم نمی کوبد

...

 پ.ن:

آن تکه ی شکسته ی در هم، خودِ منم
و ان موجِ پر تلاطم دریا، غم است و بس

...

 

 

 

...

دنیا فقط برای خدا دیدنی ست، باور کن!
خواهد شکست چرخه ی این انحصار بعد از من!!!

...

نوید همراه

سرود برای سپاس و پرستش

 

بوسه‌هاي ِ تو
گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغ‌اند
و پستان‌هاي‌ات کندوي ِ کوهستان‌هاست
و تن‌ات
رازي‌ست جاودانه

که در خلوتي عظيم

 

 

با من‌اش در ميان مي‌گذارند.

تن ِ تو آهنگي‌ست
و تن ِ من کلمه‌ئي که در آن مي‌نشيند
تا نغمه‌ئي در وجود آيد:
سرودي که تداوم را مي‌تپد.
در نگاه‌ات همه‌ي ِ مهرباني‌هاست:
قاصدي که زنده‌گي را خبر مي‌دهد.
و در سکوت‌ات همه‌ي ِ صداها:
فريادي که بودن را تجربه مي‌کند.

و من اکنونت از پس بامداد

به میعاد فر امی خوانمت

به آهویی می مانی که پای در فرار داری و هم از ماندن سرمست

فرا می خوانمت به میعاد، بیا بیا و سرمستم کن ای کوه نور

چنان که باز همو می گوید:

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام
تو را دوست مي‌دارم.

در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد

و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها

 

 

به‌تمامي

فرومي‌نشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد

چنان‌چون روحي

 

 

که جسد را در پايان ِ سفر،

تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...

در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.

در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعده‌ي ِ ديداري بده.

شعر اول  (شاملو - اردیبهشت ۱۳۴۲) شعر دوم ( یک سال بعد - شاملو - اردیبهشت ۱۳۴۳)

تامل در این یک سال نیز پر از گفتگو است، شاملو را مدتی است نفس می کشم...

...

 

یه نوشته که از دردودل و زبانی ساده به شعر پیوند می خوره اما همش حسه ( بی هیچ ادعایی از شعر)

 

عقبم رو نگاه می کنم، اوووووه صفی طولانی از واژه ها،جلومو نگاه می کنم، زمین چرا آبیه؟

چرا نمی تونم تکون بخورم، آهان یه چیز نرم و سیاه منو رو زمین چسبونده،

ای بابا، چرا نمی تونم تکون بخورم؟ اما دوست دارم، همین تکون نخوردن رو اینقدر می خواستم،

صب کن ببینم، هی تو...

-!!!؟

آره با توام

- من؟

آره بابا یه نگاه بنداز ببین چی میبینی؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟

- اه تو چرا حرف میزنی؟

عجبا ! میشه یه کلوم بگی من کجام؟

- جل الخالق من تا حالا ندیده بودم یه واژه حرف بزنه -

خششششششششششششش

یه چیز نرم و سفیدی غلط خورد و اومد روی من

خوب گوش می کنم یه صدای آشنا میاد، آره ، یه غزغز،

آهاااااااااااااااااااااااااااان

هویتم را یافتم

            ادامه بده،

                            بنویس،

شادی را،

از من ،از انتظار ،

از تبعید خود به دوردست های دور

من اما

          هویت خود را

در لابلای خش و خش همین دفتر

سپیدی ها و سیاهی هایش

پیداکردم،

مدیون همان زبری و سیاهی هستم

که اگر نبود 

در آغوش این نرمی و سپیدی نمی بودم،

مداد را و کاغذ را،

بسترم اکنون دفتر سپید خاطرات توست

و من

      واژه ای

               در برگی از آن

...