!
از carcinoma متنفرم...
نمی گم دروغ می گی!
میگم دروغ نمی گـــــم!
...
عنصری بودم
خاشاکی شاید
به هیئت انسانم در آوردند
آدمم که آه است و دم
خودم نیستم
ذره بینی بر خودم میگیرم
تا بهتر ببینم
مرغی پای در بند تن
ذره بین را کمی دور تر می گیرم
پرتوهای نگاهت را که از دو خورشید چشمانت
بر ترک های دل کویریم می تابانی
جمع می کنم
در یک نقطه
قفس می سوزد
هوس می سوزد
تن هم
در آتش
رود خروشان نیستم
دیگر جوی کوچک هم نیستم
دانا بودن
چه می بینی؟
من خود تو ام
تو خود منی
روزی باز عنصری می شوم
خاشاکی شاید
نه
دیگر نه
فقط تو
...
در چاردیواری استخوانی رنگی
خانه ای دارم
به رنگ سیاه
کمی آن سو تر از آن تک درخت پیر
که سخاوتمندانه توت هایش را هدیه می کند
در خانه ام
ساکت و آرام نشسته ام
دیوارها با هم حرف می زنند
مکعب های سیاه کوچکی را با انگشتانم لمس می کنم
حرف می زنم
اینجا خانه ی من است
آن زنگی را که گذاشته ام بزن
چشمانم بوی در گرفته اند
خودت را صدا کن!
...
چشمانت را آنگاه که بر من می اندازی
یگانه پرتو هزاران شعاعش
همانند انعکاس سپر رومی ها
کشتی دلم را
در دریایی از دلتنگی
به آتش می کشد
و صدایت
ناقوس کلیسا ها را به نجوا
مادر
...
و دریا همچنان طوفانی و سرد است
و مرغان سپیدش ناله از اندوه می بارند
و من بر تکه ای از کشتی در هم شکسته می زنم دستی
ولی امواج آن را هم ز دست خسته و تنها و سرد من
بگیرندش
چرا موجم نمی کوبد
...
پ.ن:
آن تکه ی شکسته ی در هم، خودِ منم
و ان موجِ پر تلاطم دریا، غم است و بس
...
بوسههاي ِ تو
گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغاند
و پستانهايات کندوي ِ کوهستانهاست
و تنات
رازيست جاودانه
|
که در خلوتي عظيم |
|
|
|
با مناش در ميان ميگذارند. |
و من اکنونت از پس بامداد
به میعاد فر امی خوانمت
به آهویی می مانی که پای در فرار داری و هم از ماندن سرمست
فرا می خوانمت به میعاد، بیا بیا و سرمستم کن ای کوه نور
چنان که باز همو می گوید:
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم.
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
|
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها |
|
|
|
بهتمامي |
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
|
چنانچون روحي |
|
|
|
که جسد را در پايان ِ سفر، |
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده.
شعر اول (شاملو - اردیبهشت ۱۳۴۲) شعر دوم ( یک سال بعد - شاملو - اردیبهشت ۱۳۴۳)
تامل در این یک سال نیز پر از گفتگو است، شاملو را مدتی است نفس می کشم...
...
عقبم رو نگاه می کنم، اوووووه صفی طولانی از واژه ها،جلومو نگاه می کنم، زمین چرا آبیه؟
چرا نمی تونم تکون بخورم، آهان یه چیز نرم و سیاه منو رو زمین چسبونده،
ای بابا، چرا نمی تونم تکون بخورم؟ اما دوست دارم، همین تکون نخوردن رو اینقدر می خواستم،
صب کن ببینم، هی تو...
-!!!؟
آره با توام
- من؟
آره بابا یه نگاه بنداز ببین چی میبینی؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟
- اه تو چرا حرف میزنی؟
عجبا ! میشه یه کلوم بگی من کجام؟
- جل الخالق من تا حالا ندیده بودم یه واژه حرف بزنه -
خششششششششششششش
یه چیز نرم و سفیدی غلط خورد و اومد روی من
خوب گوش می کنم یه صدای آشنا میاد، آره ، یه غزغز،
آهاااااااااااااااااااااااااااان
هویتم را یافتم
ادامه بده،
بنویس،
شادی را،
از من ،از انتظار ،
از تبعید خود به دوردست های دور
من اما
هویت خود را
در لابلای خش و خش همین دفتر
سپیدی ها و سیاهی هایش
پیداکردم،
مدیون همان زبری و سیاهی هستم
که اگر نبود
در آغوش این نرمی و سپیدی نمی بودم،
مداد را و کاغذ را،
بسترم اکنون دفتر سپید خاطرات توست
و من
واژه ای
در برگی از آن
...