حکایت نی از دل !

 

گفتی:

بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود

گفتم:


گر بگویی دل چرا سوزد خاطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم

 

من!!!!!

 

من فرزند آدمم
و دختر حوّا
آراسته به خرد
ملقب به خلیفة اللهی
و تنها برتریم به آفرینش
سودایی است که در سرم می پرورانم
به برآوردن هرآنچه ناممکن می نامند
خالقکی هستم بر زمین
خدای کوچکی که هستِ بزرگی می کند
منع ام نکنید
از آزمودن زندگی
که سنت موروثی من
چشیدن ممنوعه هاست !!!

گناه بزرگ !

 

دلم برای یک گناه تنگ شده یک گناه بزرگ.

می خواهم امروز را در خیابان ها قدم بزنم و زیر درختهای کم رنگ بهاری بیندیشم به همه ی چیز های که دیروز  و تمام شکستها و موفقیت های امروز ام . می خواهم پیروزی هایم را جمع کنم و از مجموع شکستها کم کنم . می خواهم از پی همه دیوار ها از پشت همه نگاه ها سینه خیز به بستر تو بیایم ، تا بتوانم ببوسم تو را، او را، شما را.

می خواهم کلنگ را بردارم و خدا را از زندان اش نجات بدهم .
او دلش گرفته می خواهم به او طعم زندگی را بچشانم . می خواهم به او یاد بدهم چگونه با یک هفت تیر کوچک می تواند خود را بکشد وخلاص شود.

می خواهم با شیطان برقصم با این ابلیس در لباس زیبا رویی

و خدا را جامی از می ناب بدهم آنقدر که روی پا هایش بند نباشد.

می خواهم گناه کنم یک گناه بزرگ...

(با اندکی دستکاری)

 

مرگ !!!

 
عزراييل بايد مي رفت روح شخصي رو که در حال مرگ بود قبض کنه!عزراييل به سمت زمين حرکت کرد.با سرعت.
مادر:::با گريه ي شديد...بچم داره ميميره.. بچم....خدا..
پدر :::گريه ............................
مادر کودک رو محکم به سينه اش مي فشرد...ولي ديگه وقتش رسيده بود که عزراييل کارشو انجام بده
خدا فرمان رو داد.....صورت کودک تو ذهن عزراييل چنبره زده بود...عزراييل فکر کرد چرا انسان ها وقتي شخصي رو از دست مي دن اين قدر بي تابي مي کنن؟چرا با اينکه مرگ اين قدر براي آدم ها دردناکه اون ها خودکشي ميکنن ؟؟سوالي که بعد از اين همه مدت به ذهنش رسيد!عزراييل قبلا هم به خاطر قضيه هاي مختلف مثل مرگ و مير تاعون قرن 16 ...حادثه ي بم ...سونامي و.....بي تابي بسيار و گريه هاي فراوان رو ديده بود...عزراييل آماده شد.مکثي کرد. عزراييل رو به خدا:::خدايا چرا انسان ها اين قدر دچار بي قراري مي شوند؟مفهوم مرگ چيست؟نمي توانم درک کنم..اگر ممکنه مي خواهم مدتي انسان باشم،خدا در پاسخ گفت به خاطر اين همه خدمتي که بهم کردي يک راهي جلو پات ميذارم.عزراييل با خوشحالي:: قبول...خدا ::من به تو توانايي مي دهم که انسان شوي ولي قبل از آن بايد کار نا تمامت را انجام دهي..وپس از مدتي که انسان شدي با دستور من بايد برگردي کارت را ادامه دهي. در اين مدت کارت را به جبرييل که مدت هاست بيکار است مي سپارم.عزراييل فکري کرد و گفت::.حتما.... و به سادگي روح کودک رو قبض کرد!و به خانه برگشت....يک دست کت و شلوار بسيار زيبا سفارش داد...مي خواست روي زمين بهترين زندگي رو داشته باشه..مي خواست انسان بودن رو تجربه کنه..براي زندگي سواحل زيباي مديترانه رو انتخاب کرد...لذت انسان بودن رو چشيد ..لذت خوردن،لذت معاشقه،لذت دوست داشتن،لذت  آموختن،لذت آموزاندن و مهم تر از همه لذت پدر بودن...عزراييل از همسري که بسيار دوستش مي داشت صاحب فرزندي شد. بسيار فرزندش را دوست مي داشت..مدام بچه اش رو در آغوش مي گرفت و ابراز محبت مي کرد ...يک روز همسر عزراييل با گريه ي شديد::.بچمون..... اينبار نوبت مرگ بچه ي عزراييل شده بود.عزراييل پس از شنيدن اين جمله فرياد هاي بسيار سر داد ..گريه اش قطع نمي شد.نعره ميزد و مدام ....فرشته ي مرگ تازه معناي مرگ را فهميد!!  ...خدا  به عزراييل فرمان داد که ديگر مجال نيست بايد برگردي سر کارت!عزراييل پوست خندي زد و تيغ را برداشت و شاه رگ خود را قطع کرد.... هم غم مرگ و هم لذت آن را درک کرد و عشق را نيز....آرام مرد! ...بسيار آرام . . . . . .
 
(از وبلاگ زمزمه های تنهایی من)