یه گناه بزرگتر!

 

روزی نوشتم میخوام یه گناه بزرگ بکنم

می خواستم اینقدر به خدا شراب بدم تا زندگی آدمها رو یادش بره

تا رو پاهاش بند نشه

تا دیگه خدا خدای هیچ کس بی جواب نمونه

حالا می خوام یه گناه خیلی گنده تر بکنم

می خوام لجبازی کنم

می خوام دیگه با همه لجبازی کنم

می خوام هرکار دوست دارم بکنم

هرچی دلم می خواد

...

 

يك لوگو - يك ديد

اين لوگو را در يكي از سايت ها ديدم:

http://www.sohiericsson.net/logo.gif

من قول مي دهم با اين ديدي كه مردم نسبت به سياست دارن، دوره بعدي رياست جمهوري هم شركت نمي كنن و احمدي نژاد براي 4 سال دوم نامه هاي بيشتري مي نويسه!! اما نمي دونم كه اين ديد ناشي از چيه! از جهالت؟ ترس؟ بي تفاوتي؟ محافظه كاري؟ آيا واقعا شما هم فكر ميكنيم فعاليت سياسي، جرم ، حماقت ، خطر يا اتلاف وقته؟

نویسنده : ::samic::

فریدون مشیری ، لبخندی در لبخند تلخ !

 

 

غم دنیا نخواهد یافت  پایان

خوشا در بر رخ شادی گشایان

                                              خوشا دلهای خوش ، جان های خرسند

                                              خوشا نیروی هستی زای لبخند

 خوشا لبخند شادی آفرینان

که شادی روید از لبخند اینان

                                              نمیدانی - دریغا - چیست شادی

                                              که میگویی : به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران

که جامی پر کنی از جویباران

                                              نه شادی را به دکان می فروشند

                                              که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند

وزین خوشتر نباشد درجهان پند

                                              اگر خونین دلی از جور ایام

                                              ((لب خندان بیاور چون لب جام))*

به پیش اهل دل گنجی است شادی

که دستاورد بی رنجی است شادی

                                               به آن کس می دهد این گنج گوهر

                                               که پیش آرد دلی لبخندپرور

به آن کس می رسد زین گنج بسیار

که باشد شادمانی را سزاوار

                                               نه از این جفت و از آن طاق یابی

                                               که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ انسان نبندد

به روی هر که خندان است خندد

                                               چو گل هرجا که لبخند آفرینی

                                               به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد ، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

                                               گذشت لحظه را آسان نگیری

                                               چو پایان یافت پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم کن ، تبسم!

                                          ---

* حافظ : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام...

 

دوست ميدارم

 

شبان را دوست ميدارم، در اين شب زنده داريها

در اين تاريكي مطلق ، خدا هست و خيال تو

كسي من را نمي خواند

صدايي بر نميخيزد

اميدي پا نميگيرد

بجز شوق وصال تو!

خطا گفتم

خطا گفتم

تو را ديگر نمي جويم

تو را هرگز نمي يابم

تو هم اي همزبان من

مرا هرگز نخواهي ديد

از اين گلخانه متروك

گلي ديگر نخواهي چيد

تو را با سربلندي هاي تو

من ميپرستيدم

تو را با آن غرور سخت

همچون خويش ميديدم

نمي خواهم جز اين باشد

دل آن يار نرمين دل

غمين باشد ، حزين باشد

مرا هر چند بشكستند

نمي خواهم شكست تو

نمي خواهم كه اندوهي

ببينم لحظه اي حتي در آن چشمان مست تو

نمي يابم تو را هرگز

ولي ترك خيال تو

نمي دارم روا هرگز...

 

( اثري از نويد هاشمي طبا - با مقداري تغيير )

 

یک اتفاق خیلی ساده اما...

 

امروز داشتم از میدان ونک به سمت دفتر میرفتم

کاری داشتم که تا حدودای ظهر طول کشید

گرمای هوا و معطلی کارای اداری همینطوری دمار از اعصاب آدم درمیاره

وقتی دردهای زیادی هم در دل و افکار پریشونی هم در ذهن داشته باشی دیگه تعطیلی

داشتم رد میشدم

صحنه ای رو دیدم که واقعا روحم رو فشرد

دختری داشت از دور میدان با عجله می دوید و کلی كتاب و كاغذ هم دستش

همينطور كه داشت از عرض خيابون ميگذشت يه موتوري كه دو نفر (حيف واحد شمارش نفر)

از عقب با صداي بلند چنان متلكي به دختر گفتند كه علاوه بر خجالت حواسش هم پرت شد و

درهمون لحظه هم ماشيني پرتش كرد و و و و ...

هيچ توضيحي يا تفسيري از اين جريان نمي كنم اما ...

 

دست ناخورده

 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند

آری این نیست بجز حرف دل غمزده ی شاپرکی

که به من میگوید:

عشق ها رنگ دگر میگیرند!

رنگها بس بی رنگ

وفقط خاطره هاست!

وکنون از پس ابر سیهی می نگرم ، دل ناشاد

که چه آسان تو به این رنگ رضایت دادی

باورم نیست که دیروز کنارم بودی و به من دادی از آن چشمه ی خورشید کمی

وهمان شب هنگام ، به پیامی کوتاه ، همه لذت آنروز زمن بستاندی

این همه نیست بجز بازی دهر؟

وگذرگاه زمان؟ که چه گویم ؟ چه نویسم ؟ که همان خاموشی

بهترین شکل نمایاندن احساس درون قلبی است که بود مالامال

ازکنون تا سحرش

آری آری ، که همه خاطره است؟

خاطراتی شیرین ، خاطراتی ناخوش

یادم آید که چرا تو روزی ، همچو برفی آرام ، بنشاندی به دلم ، درد یک مردن آرام بر آغوشم را

یا که روزی دیگر ، که من گم شده در تو ، گله کردم زتو ، از بابت آن مرد سبک مغز ،

به دکان پر از رنگ و لعاب جامه!

و کنون یادت هست که همانگونه که آشفته شدی از شکوٍه

گله ام را تو به تحقیر مثالش دادی

و ندیدی که دل رنجورم ، که همه عشقت بود ، چه آرام شکست؟

و گذشت از بر من بس آرام

تو به من طعنه زدی ، که نمیدانی چیست

...

مرداد ۸۴

 

 

 

فوران!

 

عمق دردش را کسی نفهمید

اشکهایش را دیده نیامد

دلش را که در حصار دیوارهای بلند به بند کشیده بودند درک نکردند

دلتنگیش آیا

که همه آرزویش دیدن ۴ نفر بر سفره هفت سین امسال

و نوای آرام قرآن خواندنش

کسی را برنتافت

گوش سپردنش به نغمه خوابهای طلایی

که برایش بنوازم تا آرام گیرد

و آرام در خود بریخت آنچه را که می رسید

گیسوان سپیدش ناگه که به رعدوبرقی به وسعت آسمان دلتنگیش مانست

چشمانش در پس هاله ای از اشک و آه به سبز کدری بدل شد

با لرزه ای هول ناک بر اندام

ناله های فروخورده را به ناگه آتشفشان کرد

ترساننده ای بس ترسناک

اینچنین بود قصه کسی که تنها بود اما تنها نمی گذاشت

به جریان دارویی که بر وریدش جاری شد بسان تکه چوبی خشک

برآغوشم درافتاد

گویی ساعاتی بر من گذشت که سالی می نمود

و از پس آن خوابی عمیق

خوابی اما نه خواب که بیداری جنون آسایی بود که دردهایش را فریاد داشت

و باران چشمهایش که گه آرام و گه رگبارسان از فراخنای جان به در میشد

دردش را به رگهای من فرو می کرد

فوران فوران و فوران

اکنون بیدار است و آرام بر بالین نظاره اش می کنم

نگاهش به فراسوی خانه به ابرها به ستاره ها دوخته است

عرقی سرد بر پیشانی

و دردی عمیق بر دل

می نگرم چشمانش را که دیگر آرام شده

و آن لرزه های تند یازده قبل از ظهر رفته اند

و دعوتم به نماز خواهد کرد

نمازی به زلالی چشمانش

و آرام خواهم شد

برای او

مادر

 

احمدرضا - اردیبهشت ۸۵

 

 

نفرین!

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما آه

همچون شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من گرفته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

م.اخوان ثالث

 

ساز بشکسته!

 

با من از کهنگی ساز دگر هیچ مگوی

که مرا نیست دلی کو بنوازد سازش

ساز عاشق همه نی بود که آن نیز بسوخت

زان سبب سوخت که ماتم بگرفت آوازش...

 

اردیبهشت - ۸۵

شبهاي روشن

امشب فيلم شبهاي روشن رو براي دفعه دوم ديدم. فيلم جديدي نيست. حداقل سه چهار سال قبل بايد ساخته شده باشه اما به قول يكي از ديالوگ هاي فيلم (كه البته درباره شعر مي گه) "قديم و جديد نداره! يا خوبه يا بد" و اين يك فيلم خوبه.
در ديدن فيلم بيشتر از هر چيز، شنيدن اهميت داره. كه كار قوي فيلم ديالوگ هاي زيباست. يك فيلم كه سراسر شعره و گاه گاه هم يك شعر خوانده ميشه تا شايد آدم به خودش بياد و به ياد بياره كه اون چيزايي كه تا حالا مي شنيده فقط ديالوگ بوده. البته اين ديالوگ هاي شعر وقتي ديگه عجيب نيست كه در تيتراژ آخر فيلم در بين شاعرهايي كه شعرهايي ار اونها در فيلم خونده شده، نام فيلم نامه نويس رو هم ميبينيم! يعني فيلم ما را يك شاعر نوشته (و نكته دوم كه يكي از شعرهاي فيلم كار فيلم نامه نويسه!)
اما فيلم چيزهاي جذاب زياد ديگري هم داره. كتاب، ادبيات و آدم ها و شخصيت هايي كه دوست داريم و چيزهايي كه نوعي حس تقليد رو زنده مي كنه (مثل عادت شبگردي و قدم زدن توي خيابانهاي خلوت شب) حسي كه آدم رو ياد چيزهايي كه دوست داره انجام بده اما انجام نمي ده مي اندازه، آدم هايي كه دوست داره ببينه و عادات!
كارهاي جالبي هم در فيلم انجام شده. مثل صداي هلي كوپتر و هماپيما كه در فيلم بيش از 4-5 بار مي شنويم و يا صداي باز شدن درب و پارس سگ. كه مجموعه اين صداها بعلاوه بازي هاي چهره ها و خواندن شعرها، هيچ حس و فكري از شخصيت هاي فيلم را مخفي نگه نمي داره. همه رو هستند. "آدم همه رو مي بينه و همه آدم رو مي بينن".
مسابقه عرضه و تقاضاي ماشين ها و زنهاي خياباني هم صحنه هايي است كه در طول فيلم تكرار مي شه و هر بار با وضعيتي جديد و عجب بازي و نيش خندي براي دو تنها شخصيت شاهد داره!
اما يكي از جالب ترين ترفندها، نمايش تاكسي هاست. مرد از ابتدا در رابطه با تاكسي اقبالي نداره تا اينكه بعد از آشنايي و شب اول، دختر درب اولين تاكسي رو برايش باز مي كنه و از اين به بعد مرد هم هر بار كه تنهاست منتظر تاكسي نمي مونه اما نكته جالب آنجاست كه هرگاه اين دو در كنار هم قرار مي گيرند هيچ تاكسي براي اونها نگه نمي داره و اين وضعيت تكرار مي شه كه خودش نوعي هشدار زود هنگام پايان بازي است!
اما باز هم مورد قشنگ تري در فيلم هست! نمايش دوربيني شعر شاملو! در يكي از شبها مرد آن شعر "مرگ را پرواي آن نيست..." (ترانه اندوه بار سه حماسه) شاملو را مي خواند و دوربين چه زيبا با دكلمه مرد هم آوايي مي كند! صحنه ها در اينجا به ياد ماندني است.
صحنه ها و بخش هاي زيباي ديگر هم در فيلم زياد است كه مرا براي ديدن فيلم براي دفعه سوم تشويق مي كند.
فيلم روايت عاشقي كه مي گويد: "من مي دونم تو آدم بهتري هستي، اما دلم پيش اونه".

پ.ن: موقع اين سكانس واقعا خوشحال نشديد؟ : "خوشحالم. همان قدر خوش حال كه يه آدم الكي خوش. يه آدمي كه خبر خوشي داره اما كسي رو نداره كه بهش خبر بده."

::samic::

Frida

آرام
فرياد
برخورد
دردمند
عشق
هنر
سينيور ديگو
بهترين دوست، همكار، اما نه همسر
وفاداري
دردمند
سكس، به مثابه دست دادن
اميد
سياست
نا اميدي
دردمند
بي قرار
دردمند
خواهر
خيانت
دردمند
با گيسواني بريده بر باد
پناه، در عين بي پناهي
احساس
لئون تروتسكي
عشق
خيانت
به مثابه همان دست دادن
دريغ حتي يك بوسه
رفتن و رفتن و رفت
دردمند
معاشقه با يك زن
دلتنگ
دردمند
بهترين دوست، همكار، و باز نه همسر
جدايي
دردمند و دردمند
بدون انگشت
بدون پا
بدون فقرات
بازگشت
بهترين دوست، همكار و همسر
دردمند
انسان كيست؟
آن سان انسان كيست؟
دردمند
و سر آخر
پرواز بر تختي در آتش
Amor
و ديگر هيچ...

تحول براي تكامل يا تكامل براي تحول؟
نكته در اين است
بيانديش
تحول براي تكامل
انقلاب براي تكامل
و...

(ديدن اين فيلم براي سنين تفكر توصيه مي شود)
http://movies.yahoo.com/shop?d=hv&id=1808411870&cf=info

اينجا يك نفر داره ميميره!

توي بد مخمصه اي گير افتادم. ماجرا از انجا شروع شد كه روي تخت دراز كشيده بودم و ديوارهاي اتاق رو نگاه مي كردم. اول به ذهنم رسيد كه اين ديوارها كج هستن. بعد ديدم در واقع موازي نيستن چون اگر حتي كاملا به زمين عمود باشن چون زمين گرده پس پايين اين ديوارها به همديگه نزديكتره تا بالاشون! بعد به خودم گفتم اصلا از كجا معلوم كه صاف باشن! بناها براي صاف ساختن، از دو چيز استفاده مي كنن: يكيش يه چوب كوچيكه كه توش يه محفظه پلاستيكي داره و توي اون هم آبه چون آب موازي زمين مي ايسته باهاش سطوح موازي رو درست مي كنن و دومي هم شاقوله! اولي كه توش آب داره و آب هم چون هنوز زمين گره! پس گرد واي ميسه نه صاف! اما شاقول! شاقول يه وزنه است كه به يه طناب وصله. اما خطي كه طناب نشون ميده نبايد يه خط صاف باشه! حالا مي گم چرا. اگه به جاي طناب از يك سيم بكسل ضخيم استفاده كنيم كه كج باشه و به جاي وزنه از يك پاك كن! اون وقت چون وزن وزنه ما خيلي كمه نمي تونه سيم بكسل رو صاف كنه و كج مي مونه. حالا همين موضوع رو تعميم ميديم به يك نخ قرقره و يك وزنه 1 كيلويي. ما فكر ميكنيم كه چون وزنه خيلي سنگينه پس نخ قرقره كاملا صاف وايساده اما اينجوري نيست! فرض كنيم كه يه هسته ميوه رو به اون نخ قرقره وصل كنيم خوب نخ صاف مي ايسته اما نه كاملا! حالا اوه هسته رو با يك پاك كن عوض مي كنيم خوب حالا صاف تره. و اگه با وزنه يك كيلويي عوض كنيم كاملا صافه؟ نه! فقط به صاف بودن ميل كرده! يعني نزديك به صاف بودنه و هر چه كه وزنه رو سنگين تر كنيم به صاف بودن نزديكتر ميشه اما خوب معلومه كه هرگز كاملا صاف نميشه! پس شاقول هم خط صاف رو نشون نميده. نتيجه اول اينه كه تمام اين ساختماني كه ما توش هستيم كجه و حتي يه خط راست هم نداره. اما نتيجه دوم ميگه پس خط صاف چطوري بدست مي آد؟ بعد هرچي كه فكر كردم نتونستم به يه وسيله اي برسم كه خط صاف توليد كنه. و حالا همه دنيا به نظرم خم و كج مي آد. همه چيز منحني شده. خط كش روي ميز دايره اس. زمين زير پام محدب شده و ديوارها شدن پرانتز! من توي اين اتاق گير افتادم چون نمي تونم از در برم بيرون! مدام روي خط هاي منحني حركت مي كنم و مي خورم به ديوار!
لطفا اگر كسي مي دونه چطوري ميشه يك خط صاف بدست اورد هر چه سريعتر بگه وگرنه من توي اين اتاق مي ميرم!

::samic::

مي ترسم
روزي آخر
بالشم منفجر شود
آسمان
با تمام بزرگي اش
تنها به خاطر چند تكه ابر
فرياد مي كشد
مي گريد
اما بالشم چگونه مي تواند
همه غم هاي اشك شده مرا نگه دارد؟

::samic::

 وقتی تو با منی

              گویی وجود من

               سکر آ فرین نگاه تو را نوش میکند.

               ای مهربان تر از من با من.

               آواز مهربانی تو با من

                در کوچه باغهای محبت

                مثل شکوفه های سپید سیب

                ایثار سادگی ست.

                            

                      افسوس

                            آیا چه کس تو را

                            از مهربان شدنت با من

                            مایوس میکند؟

                            ای مهربان من

                            من دوست دارمت

                            چون سبزه های دشت

                            چون برگ سبز رنگ درختان نارون.

                            زیبایی عجیب تو معیار تازه ایست

                            با غربت غریب فراوانش.

                           

                                   تو

                                           با نوشخند مهر 

                                           فرسوده جام خسته ام از بند دردها آزاد میکنی

                                           و با نوازشت

                                          این خشکزار خاطره ام را آباد میکنی.

                                           با سدی از سکوت  در من رساترین تلاطم ساکن را

                                                                                             بنیاد میکنی.

 

                                                                                                

                                                                                          ای ما همیشه با هم و

                                                                                                 _بی هم_

 

            پیوند پاک تا زند میان ما اینک کدام دست؟

               آه ای یگانه

               وقتی تو مهربان باشی

               دنیای مهربانی داریم.

               محبوب من بیا

               تا اشتیاق تو در جان خسته ام

               شور حیات بر انگیزد.

               من غرق مستی ام

               از تابش وجود تو در جام جان چنین

                سرشار هستی ام.

                     

                       اینان زمینیان اسیرند

                            اینان به شب نشسته شبکورند.

                            تو خورشید خاوری  جان جهان

                            ز نور تو سرشار میشود.

                                                                        

                                                                      ای آفتاب مکرر

                                                                           می خواهمت هنوز

                                                                                     آری هنوز هم

                                                   دریای اضطراب  در سینه ی شکسته ی من موج میزند.

        

                                           رنجوری تو را باور نمی کنم

                                                         باور مکن !

                                                             _که ابر ملالی اگر تراست

                                                                   چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد.

                                                                       دردی اگر به جان تو بنشست این نیز بگذرد.

 

همونطور که گفتم ، وقتی او بخواهد...

 

عید به کرمان رفته بودم
خونه یکی از عزیزترین دوستام و خانومش بودم
قرار شد فردای رسیدنم بریم کرمان گردی و خلاصه دلی از عزا دربیاریم
شروع کردیم و افتادیم به جون این شهر پیر و خسته
طفلکی از منتها الیه این طرفش بخوای بری منتها الیه اون طرف بیش از یه ربع طول نمیکشه. دو نفر مست عکاسی تا دلت بخواد کادر بستیم و شاتر زدیم...
روز بعدش رفتیم ماهان اول یه سرکی حرم شاه نعمت اله ولی زدیم و همینطور از دم در و حیاط و آب انبار تا پشت بام و گلدسته و و و و خلاصه تا رسیدیم توی حرم
بوی عود و گلاب یه هو آدم رو گیج میکنه بی هیچ توجهی به اینکه اصلا کجا هستیم فرت و فرت شروع کردیم به عکس گرفتن... درد سر نمیدم در اوج ناباوری و بی اعتقادی همونطور که نشسته بودم و گنبد و گلدسته رو با گنبدوگلدسته بعضی ها مقایسه میکردم و بیشتر یه جوریم میشد ته دلم یه چیزی از خودش خواستم و گفتم ببینم چی میشه باور نمیکنی هنوز 24 نشده بود به طور باورنکردنیی جواب گرفتم اصلا خودم یادم رفته بود ولی شد دیگه و در یک لحظه انگار پرده هایی کنار رفت و چیزهایی دیدم که دوربین و عکاسی و هرچی بود ول کردم و دیدم چیزایی رو که نمیدیدم...

عقل رفت و یار مخموری گزید
عشق سر مست آمد و ما را گرفت
...

وقتی او بخواهد!!!

سید ما بر درش ماوا گرفت
گوشه ای در جنت الماوی گرفت

خاطر ما در خرابات مغان
خوش مقامی یافت آنجا جا گرفت

مبتلائیم از بلای عشق او
زان بلا این کار ما بالا گرفت

آب چشم ما بهر سو رو نهاد
سو به سوی ما همه دریا گرفت

عقل رفت و یار مخموری گزید
عشق سر مست آمد و ما را گرفت

هرچه می گوئیم می گوید بگو
دیگری را کی رسد برما گرفت

نعمت اله سر به پای او نهاد
دست او یکتای بی همتا گرفت

یاعلی