دیدن با نگاه کردن !

    

نوشتم دیدن یا ندیدن!
مسئله این است
اما نکته ای شگرف باقی ماند ،
چه ظریف است فرق دیدن و نگاه کردن
باید دید اما نباید دید!
که نگاه کرد
که نگاه را و دیدن را
تفاوتی است در معنی
درعمق
و ظرافت
وباید دید با تمام نگاه
و نگاه کرد با تمام عشق
و دید تمام آنچه را که دیدن ممکن نیست
دیدن را یک زاویه است و
نگاه را گوشه ها است
پس به یک بسنده مکن و نگاه کن
نگاه کن به بازی نور و رقص زیبای گل
و لحظه ای که رقص این گل چه آرام
بر گستره زمان نقشی ابدی میگذارد
که این نقش را هزار بار بنگر
و نگاه کن

::ahmadreza::

فلسفه لعنتي!

در زندگي من فلسفه اي وجود دارد كه خيلي من را آزار داده و هنوز هم نشانه هاي آن وجود دارد. موضوع برمي گردد به زماني كه خيلي كوچك بودم، شايد 4 يا 5 سال يا كمتر اما مطمئنا قبل از مدرسه بود. در آن سن و سال بچه ها اغلب دوست دارند مورد توجه قرار بگيرند. من هم همينطور بودم (و فكر نميكنم اين مختص من بوده باشد) خلاصه، من براي اينكه بتوانم نظر اطرافيانم را بيشتر جلب كنم دست به كاري زدم. (باز هم فكر نميكنم اين هم مختص من بوده باشد) بگذاريد كامل بگويم: هر كسي از اطرافيان خود يك سري اطلاعات دارد، من فكر مي كردم كه در ذهن اطرافيانم هرچقدر علامت سوال بيشتري جلوي اسمم باشد، يعني اطلاعات و شناخت كمتري از من داشته باشند، بيشتر مشتاق به كسب اطلاعات مي شوند و در طي اين راه من به هدف خودم مي رسم.

براي اينكه علامت سوال بيشتري ايجاد كنم بايد اطلاعات كمتري مي دادم. يك راه، كمتر حرف زدن بود! چون با هر حرفي بالاخره يك اطلاعاتي رو مي شد. راههاي ديگري مثل گوشه گيري، شركت نكردن در جمع، لو ندادن علايق و سلايق هم بود كه من همه را با هم امتحان كردم!

قبل از اينكه دليل اصلي شكست اين تفكر را توضيح بدم مشخص است كه اين فكر چه زيان هايي به من زد!

اما دليل اصلي شكست اين تفكر (كه متاسفانه خيلي دير فهميدم) اين بود كه ذهن انسان به شكل بسيار جالبي تنبل است! و هميشه از كار كردن (فكر كردن) فرار مي كند. نمونه هاي اين حرفم را در زندگي روزمره خودمان زياد مي بينيم. مي خواهيد يك مثال برايتان بزنم؟ همين الان كه داريد اين مطلب را مي خوانيد چه فكر مهمي را كه نتوانسته بوديد حلش كنيد و در يك گوشه مغزتان گذاشته و داريد روي آن كار مي كنيد سراغ داريد؟ (توجه كنيد كه يك فكر مهم حداقل بايد يكي دو روزي را آنجا مانده باشد) مي بينيد؟ ما الان هيچ فكر حل نشده اي را در ذهن نداريم كه از مدتي پيش در حال حل كردن آن باشيم. اين يك نمونه كوچك از اين حرف است كه مي گويم مغز ما تنبل است. و اين ويژگي روي آن فلسفه من نتيجه بدي را مي دهد. شخص مورد نظر تا زماني (حداكثر ده دقيقه!) آن علامت سوال ها را جلوي اسم نگه ميدارد. اما از آنجا كه ذهن از سوال حل نشده (كار مانده) به شدت متنفر است، وقتي جوابي پيدا نمي كند، يك جواب مي سازد!! و اين براي آن فلسفه وحشتناك است. جوابهايي مثل : "به ملال گذشته مي انديشد" ، "مانا كف گير روغن زباني اش به ته ديگ آمده" ، "در حضور متظاهر مهر است" ، اگر چيزي در چنته داشت، نشان ميداد و جوابهايي از اين قبيل كه آن علامت سوال را بسيار وحشتناك و راحت! پر مي كند. نمونه ديگر جواب ساختن ذهن، مسئله خداست.

بماند كه سالها طول كشيد تا اين نقص بزرگ را بشناسم و سالها طول كشيد تا مداوايش كنم (نقصي كه ديگر زخم كهنه اي شده بود) و هنوز آثار باقي مانده را در مرور خاطرات روزانه پيدا مي كنم! اما هدف من از نوشتن اين موضوع چيز ديگري بود. مي خواستم به دوستي بگويم:

بگو ، حرف بزن ، بيا ، باش ، بحث كن ، نظر بده و در معرفي خودت به اطرافيان چيزي كم نگذار

كه اگر مي خواهي تو را بشناسند و آن طور كه مي خواهي با تو رفتار كنند بايد بگويي چه هستي و كجايي كه ذهن هيچ كس براي كشفت سعي نمي كند! 

دوست عزيز آثاري از اين فلسفه دردناك را در تو مي بينم.

 

 

 

::samic::

 

----------------------------------------------

جمله هاي داخل نقل قول از شعر "غمم مدد نكرد..." است.

یه سوال !

یادمه قهرمان ها دم از آزادگی میزندند. هیچ وقت سرسپرده نبودند اما !!! با نهایت تعجب من یکی دچار

دوگانی شدم !

به نظرتون این عکس که توی سایت خبرگزاری دانشجویان ایران درج شده یعنی چه؟

چه هدفی رو میخواد برسونه؟

که اینجا همون برره است و این هم شاگرد جان نثار!؟؟؟

فکر کنم اون لحظه گفته باشه که : ای آلبالو! ای شفتالو! ای انگبین! ...

من و پائیز 84

 

خزان عشق

عشق پنهان

هدیه طبیعت

 

اگر برای این عکسهام هم اسمی به نظرتون میاد که مناسب باشه برام بنویسین لطفا"

::ahmadreza::

دو جمله ، دو پیام ...

من برنده ام ، چون می دانم بیشتر از هر کسی خودم می توانم به خودم کمک کنم.

من برنده ام ، چون از بند دیروز می رهم و فردا را در امروز معنا می کنم.

پس بگوئیم :

من برنده ام ، چون اطمینان دارم که می دانم و می توانم.

...

نکته ای پنهان !

 

::samic::

چند تصویر ، چند مفهوم !

 

پائیز امسال به یاد گذشته ها یه سری عکس گرفتم که اینجا میذارم

خوشحال میشم نظرتون رو در موردشون بهم بگین...

در انتظار آزادی!!!

 

    

فاصله !

 

پرنده قفس !

  

معبری خالی (و البته باریک!) - پارک ساعی

 

 

! Landscape - پارک ساعی

 

درخت تنها! - پارک ملت

 

دریاچه سکوت ! - پارک ملت

 

* نمیکت منتظر! - پارک ملت

 

گل گریان - پارک ملت

 

پرتره حافظ 

 

بالای اتوبانی که مثل زندگی میگذره ! و چه سریع

 

*  تا اینجا نیمکت منتظر چهار رای - گل گریان -   در انتظار آزادی و درخت تنها ! هم هر کدام یک رای رو آوردند. اتوبان هم تا اینجا دو رای آورده که از همه شما دوستان سپاسگذارم. البته یک نکته رو باید خاطر نشان کنم ، تصویر گل گریان رو باید در ابعاد بزرگ دید تا زیبایی قطرات باران به وضوح نمایان بشن. میتونین روی اسمش کلیک کنین...

 متشکرم از نظراتتون خیلی خوشحال میشم برام بنویسین...

::ahmadreza::

 

دیدن یا ندیدن ! مسئله این است...

دیدم !

دیدم و دوست میداشتم هر آنچه را که میدیدم اما چه زود ،
دیدم هر آنچه را که توانم نبود
دیدم هر آنچه را که خواهانش نبودم
دیدم هیچ
دیدم و گریستم
دیدم و ایستادم
دیدم اما دیگر ایستادن و دیدن را توانم نبود
دیدم که دیده نمیشوم پس رها کردم
دیدم جایی هستم که باید نبینم و سرانجام ...
ندیدم !
ندیدم آن را که دوست میداشتم
 ببینم
ندیدم آن را که برایش جان دادم
ندیدم هیچ
ندیدم اما دیدم که او هم ندید
ندیدم که او نمیدید
ندیدم که او وا نمود میکرد میبیند
ندیدم که دیده نمیشدم
ندیدم و ندیدن را بسیار دوست میدارم
9 بار دیدم و 9 بار ندیدم بگذار هیچ وقت در دیدن دیگر به 10 نرسم
چرا که در ندیدن به صفر خواهم رسید

احمدرضا آبانماه 84

 

از جوابش ترسيدم!

وگرنه مي گفتم!

 

::samic::

 

 سنگين،

استوار،

محكم،

در مسير صاف

كنار خط كش ها

در راستاي افق روشن

افق صريح

با چشم هاي دوخته

تنها به افق

و پاهايي

كه از صلابتشان

زمين فرو نشست،

 

ايستادم

شك كردم

 

::samic::

 

 

یک قصه !