در زندگي من فلسفه اي وجود دارد كه خيلي من را آزار داده و هنوز هم نشانه هاي آن وجود دارد. موضوع برمي گردد به زماني كه خيلي كوچك بودم، شايد 4 يا 5 سال يا كمتر اما مطمئنا قبل از مدرسه بود. در آن سن و سال بچه ها اغلب دوست دارند مورد توجه قرار بگيرند. من هم همينطور بودم (و فكر نميكنم اين مختص من بوده باشد) خلاصه، من براي اينكه بتوانم نظر اطرافيانم را بيشتر جلب كنم دست به كاري زدم. (باز هم فكر نميكنم اين هم مختص من بوده باشد) بگذاريد كامل بگويم: هر كسي از اطرافيان خود يك سري اطلاعات دارد، من فكر مي كردم كه در ذهن اطرافيانم هرچقدر علامت سوال بيشتري جلوي اسمم باشد، يعني اطلاعات و شناخت كمتري از من داشته باشند، بيشتر مشتاق به كسب اطلاعات مي شوند و در طي اين راه من به هدف خودم مي رسم.
براي اينكه علامت سوال بيشتري ايجاد كنم بايد اطلاعات كمتري مي دادم. يك راه، كمتر حرف زدن بود! چون با هر حرفي بالاخره يك اطلاعاتي رو مي شد. راههاي ديگري مثل گوشه گيري، شركت نكردن در جمع، لو ندادن علايق و سلايق هم بود كه من همه را با هم امتحان كردم!
قبل از اينكه دليل اصلي شكست اين تفكر را توضيح بدم مشخص است كه اين فكر چه زيان هايي به من زد!
اما دليل اصلي شكست اين تفكر (كه متاسفانه خيلي دير فهميدم) اين بود كه ذهن انسان به شكل بسيار جالبي تنبل است! و هميشه از كار كردن (فكر كردن) فرار مي كند. نمونه هاي اين حرفم را در زندگي روزمره خودمان زياد مي بينيم. مي خواهيد يك مثال برايتان بزنم؟ همين الان كه داريد اين مطلب را مي خوانيد چه فكر مهمي را كه نتوانسته بوديد حلش كنيد و در يك گوشه مغزتان گذاشته و داريد روي آن كار مي كنيد سراغ داريد؟ (توجه كنيد كه يك فكر مهم حداقل بايد يكي دو روزي را آنجا مانده باشد) مي بينيد؟ ما الان هيچ فكر حل نشده اي را در ذهن نداريم كه از مدتي پيش در حال حل كردن آن باشيم. اين يك نمونه كوچك از اين حرف است كه مي گويم مغز ما تنبل است. و اين ويژگي روي آن فلسفه من نتيجه بدي را مي دهد. شخص مورد نظر تا زماني (حداكثر ده دقيقه!) آن علامت سوال ها را جلوي اسم نگه ميدارد. اما از آنجا كه ذهن از سوال حل نشده (كار مانده) به شدت متنفر است، وقتي جوابي پيدا نمي كند، يك جواب مي سازد!! و اين براي آن فلسفه وحشتناك است. جوابهايي مثل : "به ملال گذشته مي انديشد" ، "مانا كف گير روغن زباني اش به ته ديگ آمده" ، "در حضور متظاهر مهر است" ، اگر چيزي در چنته داشت، نشان ميداد و جوابهايي از اين قبيل كه آن علامت سوال را بسيار وحشتناك و راحت! پر مي كند. نمونه ديگر جواب ساختن ذهن، مسئله خداست.
بماند كه سالها طول كشيد تا اين نقص بزرگ را بشناسم و سالها طول كشيد تا مداوايش كنم (نقصي كه ديگر زخم كهنه اي شده بود) و هنوز آثار باقي مانده را در مرور خاطرات روزانه پيدا مي كنم! اما هدف من از نوشتن اين موضوع چيز ديگري بود. مي خواستم به دوستي بگويم:
بگو ، حرف بزن ، بيا ، باش ، بحث كن ، نظر بده و در معرفي خودت به اطرافيان چيزي كم نگذار
كه اگر مي خواهي تو را بشناسند و آن طور كه مي خواهي با تو رفتار كنند بايد بگويي چه هستي و كجايي كه ذهن هيچ كس براي كشفت سعي نمي كند!
دوست عزيز آثاري از اين فلسفه دردناك را در تو مي بينم.
::samic::
----------------------------------------------
جمله هاي داخل نقل قول از شعر "غمم مدد نكرد..." است.