خدا ميكرد ميمردم،

خدا ميكرد ميمردم،
كه گر يك دم چنين مي شد،
زبسياري اندوهم ، خیانت های پی در پی،
و پوچي و سبك مغزي ميآسودم،
ز درد و آه و حسرت ، گريه و زاري،
و مام از مرگ تدريجي،
پدر نیز از هم آوایی جغد شوم،
در يك دم رها مي شد.
و ديگر من نبودم تا ببينم بر سر خود آورم با دست خود اقسام آلام و بلايا را.
اگر از رفتنم ، دلِ آزرده هر كس به درد آيد،
و شايد در دمِ اول بيانديشد،
كه واويلا چرا او رفت !
اما يك دم است اين،
و چون روز دگر آيد به سان خانهاي متروك،
قبر من، زِ ياد و خاطر هر كس كه ميرنجيد از من،
ميرود، همچون نسيمي كه وزد از كوچه اي باريك،
بسان دوستم پيمان،
كه بر مرگش بناليدند و اندك مدتي از رفتنش پدر باوي هم آوا شد،
وليكن مدتي اندك زِ خاطر رفت و از پيمان بجز سنگي كه برآن نقشي از عكسش
كه تنها يادگار بودن او بود باقي نيست .
خدا ميكرد ميمردم،
كه از تاريكي دنيا به گورم راه ميبردم،
چه ميشد كاش ميرفتم،
و اين خود بودن بي حاصلم هر دم مرا چون سنگ ميسايد،
چرا باشم ؟ كه هر دم گريه باشم؟ درد انديشم ؟
خدا میکرد می مردم.

تلخی لبخندم را