خدا مي‌كرد مي‌مردم،

 

كه گر يك دم چنين مي شد،

 

زبسياري اندوهم ، خیانت های پی در پی، 

 

و پوچي و سبك مغزي مي‌آسودم،

 

ز درد و آه و حسرت ، گريه و زاري،

 

و مام از مرگ تدريجي،

 

پدر نیز از هم آوایی جغد شوم،

 

در يك دم رها مي شد.

 

و ديگر من نبودم تا ببينم بر سر خود آورم با دست خود اقسام آلام و بلايا را.

 

اگر از رفتنم ، دلِ آزرده هر كس به درد آيد،

 

و شايد در دمِ اول بيانديشد،

 

كه واويلا چرا او رفت !

 

اما يك دم است اين،

 

و چون روز دگر آيد به سان خانه‌اي متروك،

 

قبر من، زِ ياد و خاطر هر كس كه مي‌رنجيد از من،

 

 

مي‌رود، همچون نسيمي كه وزد از كوچه اي باريك،

 

بسان دوستم پيمان،

 

كه بر مرگش بناليدند و اندك مدتي از رفتنش پدر باوي هم آوا شد،

 

وليكن مدتي اندك زِ خاطر رفت و از پيمان بجز سنگي كه برآن نقشي از عكسش

 

كه تنها يادگار بودن او بود باقي نيست .

 

خدا مي‌كرد مي‌مردم،

 

كه از تاريكي دنيا به گورم راه مي‌بردم،

 

 

چه مي‌شد كاش مي‌رفتم،

 

و اين خود بودن بي حاصلم هر دم مرا چون سنگ مي‌سايد،

 

چرا باشم ؟ كه هر دم گريه باشم؟ درد انديشم ؟

 

خدا میکرد می مردم.

 

 

 

احمدرضا - شهريور ۸۴