عنصری بودم

خاشاکی شاید

به هیئت انسانم در آوردند

آدمم که آه است و دم

خودم نیستم

ذره بینی بر خودم میگیرم

تا بهتر ببینم

مرغی پای در بند تن

ذره بین را کمی دور تر می گیرم

پرتوهای نگاهت را که از دو خورشید چشمانت

بر ترک های دل کویریم می تابانی

جمع می کنم

در یک نقطه

قفس می سوزد

هوس می سوزد

تن هم

در آتش

رود خروشان نیستم

دیگر جوی کوچک هم نیستم

دانا بودن

چه می بینی؟

من خود تو ام

تو خود منی

روزی باز عنصری می شوم

خاشاکی شاید

نه

دیگر نه

فقط تو

...