بوسه‌هاي ِ تو
گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغ‌اند
و پستان‌هاي‌ات کندوي ِ کوهستان‌هاست
و تن‌ات
رازي‌ست جاودانه

که در خلوتي عظيم

 

 

با من‌اش در ميان مي‌گذارند.

تن ِ تو آهنگي‌ست
و تن ِ من کلمه‌ئي که در آن مي‌نشيند
تا نغمه‌ئي در وجود آيد:
سرودي که تداوم را مي‌تپد.
در نگاه‌ات همه‌ي ِ مهرباني‌هاست:
قاصدي که زنده‌گي را خبر مي‌دهد.
و در سکوت‌ات همه‌ي ِ صداها:
فريادي که بودن را تجربه مي‌کند.

و من اکنونت از پس بامداد

به میعاد فر امی خوانمت

به آهویی می مانی که پای در فرار داری و هم از ماندن سرمست

فرا می خوانمت به میعاد، بیا بیا و سرمستم کن ای کوه نور

چنان که باز همو می گوید:

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام
تو را دوست مي‌دارم.

در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد

و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها

 

 

به‌تمامي

فرومي‌نشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد

چنان‌چون روحي

 

 

که جسد را در پايان ِ سفر،

تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...

در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.

در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعده‌ي ِ ديداري بده.

شعر اول  (شاملو - اردیبهشت ۱۳۴۲) شعر دوم ( یک سال بعد - شاملو - اردیبهشت ۱۳۴۳)

تامل در این یک سال نیز پر از گفتگو است، شاملو را مدتی است نفس می کشم...

...