عقبم رو نگاه می کنم، اوووووه صفی طولانی از واژه ها،جلومو نگاه می کنم، زمین چرا آبیه؟

چرا نمی تونم تکون بخورم، آهان یه چیز نرم و سیاه منو رو زمین چسبونده،

ای بابا، چرا نمی تونم تکون بخورم؟ اما دوست دارم، همین تکون نخوردن رو اینقدر می خواستم،

صب کن ببینم، هی تو...

-!!!؟

آره با توام

- من؟

آره بابا یه نگاه بنداز ببین چی میبینی؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟

- اه تو چرا حرف میزنی؟

عجبا ! میشه یه کلوم بگی من کجام؟

- جل الخالق من تا حالا ندیده بودم یه واژه حرف بزنه -

خششششششششششششش

یه چیز نرم و سفیدی غلط خورد و اومد روی من

خوب گوش می کنم یه صدای آشنا میاد، آره ، یه غزغز،

آهاااااااااااااااااااااااااااان

هویتم را یافتم

            ادامه بده،

                            بنویس،

شادی را،

از من ،از انتظار ،

از تبعید خود به دوردست های دور

من اما

          هویت خود را

در لابلای خش و خش همین دفتر

سپیدی ها و سیاهی هایش

پیداکردم،

مدیون همان زبری و سیاهی هستم

که اگر نبود 

در آغوش این نرمی و سپیدی نمی بودم،

مداد را و کاغذ را،

بسترم اکنون دفتر سپید خاطرات توست

و من

      واژه ای

               در برگی از آن

...