دیده ها آرام می نگرند

دیده ها به یاد دارند

یک صد بهار و تابستان

و پاییز و زمستان

فرق است میان نوشتن و خواندن در این روزگار !

من و تو چه بنویسیم و چه خوانده شود

به یاد دارم که دوبار نوشتیم و همان شد

کوتاه بود اما به یادها ماند

همه چیز به یاد می ماند

فریاد هایی که به گوش کسی نرسید

اما بگوییم "م" تا بخوانند "ه"

چه بر سر الفبا آمده است؟!

نه بهتر بگویم

چه بر سر ما آمده است؟

آنروزهای سخت و به راستی سخت

کسی گفتگو را بر چماق سیطره داد

اما چماقها بالا رفت و پایین آمد

و همراه آن کبوترانی خفتند

دیده ها گریستند و نگریستند

دیگر ماه در همین روز

یادت هست؟

به یاد داریم

و بیاد خواهیم داشت

دیدگانی را که دیدند و به راستی دیدند

و دیدگانی که می بینند و نمی بینند

آنها دیدند و رفتند اما گویی راز ماندن در ندیدن است

شاید بینایی در این روزگار جایی ندارد

که چشمها تحلیل رفته اند

کورسویی مانده است و به انتظار

آن چه من و تو بنویسیم

باریکه ای از نور که از پشت پرده ای ضخیم با دلسوزی

میخواهد اتاق را روشن و گرم سازد

دنیایی بزرگ درون دنیایی کوچک

و آن تفاوت شگرف در نوشتن و خواندن

...