یه واقعیت تو زندگی هست که میگه هر چیزی یه دوره ای داره

کودکی، جوانی، پیری،عمر، تحصیلات، کار،...

اما چیزهایی هم هست که دوره نداره ...

به نوعی باز هم همون چیزاست

عجب تضادیه!

زمان افسونکار ترسناکیه،

اینقدر عمر ها در اثر زمان تموم شدند

اینقدر دوره ها در اثر زمان عوض شدند

و آدمها

از دست کسی کاری ساخته نیست

سمفونی کوریلان رو دارم میشنوم

واقعن بتهوون رو دست نداره

کوهی که خاکستر شده از تباهی ها

و باز جون گرفته و دوباره خاکستر شده

و این روند تنها روندی است که در اثر زمان مرتب مکرر میشه

این اثر به اضافه ی اثر موتزارت ، سمفونی مرگ

وای که چقدر دلم میخواد یه بار برای همیشه مرگ رو تجربه کنم

یک بار برای همیشه

برای همیشه

همیشه

میشه؟

آره

دیر یا زود

بگذریم ، زمان شاید این تنها لطف رو بی دریغ نصیب می کنه

و در انتظار

انتظاری شیرین

بالاخره من هم یه بار از شیرینی توی لبخند تلخ نوشتم

واااااای اگمونت

بتهوون

آه بتهوون تنهای تنها، بتهوون تنهای خسته، بتهوون

در سینه ات چه می گذشت؟ در سرت؟ در آن جمجمه ی ضخیمت

در آن نگاه غمبارت

در آن موهای ژولیده ات

که کسی بر آنها دست نکشید

حتی یکبار

آه بتهوون تنها مانده

-----------------------------------------------------------

بر بال نتها مرگ را انتظار می کشم

مرگ آیا به صورت صدایی بر من خواهد آمد؟

یا سکوتی ژرف؟

تلاطمی یا سکونی؟

بر آرشه هایی که روی سیمهای چهارگانه ی ویولنها کشیده میشوند

به این سو و آن سو می روم

گاهواره ایست

چشمانم را بسته و جز سیاهی نیست

سیاهی ؟

نه!

که رنگهای زیادی نتها را یک به یک می سازند

می دو دو دو ر سی سی سی دو لا لا لا

دوووووووووووو ر می فا دوووووووووو

.

و باز سکون

و باز سکوت

و باز مرگ

و باز رعشه ای از درام های قوی انتهای ارکستر

روح را به لرزه ای عجیب به این سو و آن سو پرتاب می کند

و باز

به ابتدا

و آه از این توالی زمان

ابتدا از پس انتها و انتها در امتداد ابتدا

و انتهای نتها

نتهای تنها

به سکوت

سکوتی چهار ضربی

چهار سکوت چهار ضربی

انتهای کاغذ

دوست دارم یکبار دیگر سونات مهتابش را بنوشم

تا آخر

خداحافظ...