باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟

چند بام آنسوتر،

ماه را بر بند پهن کرده ام،

نگران آن کبوتری هستم که از منقارش،

رویای ماه می چکد...

پیرمردی را دیدم، آرام،

از من پرسید مسافری؟!

باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟!

پیرمرد گفت پسرم،

همان لحظه داشت از لب جویی باریک خیز برمیداشت برای پریدن،

گفت پسرم،

درخت بخت برگشته یعنی عصا...!

اندیشیدم،

گفت بالش کسی باش که از خستگی سر بر سینه ات گذارد،

نه شکم سیری...!

صدای نت های بریده بریده ی محزونی می آمد،

از او پرسیدم مسافری؟

او پریده بود...!

...