![]() |
![]() |
|
|
در بیمارستانی همین نزدیکی ها در شبی سرد میان تیرگان در اتاقی ! زنی مرد فردا ولی در همان بیمارستان در روزی گرم از حرارت تیرگان در همان اتاق ! کودکی به دنیا آمد و من ایستاده بودم سرد از اتفاق دیشب گرم از اتفاق امروز گیج این همه رفت و آمد های آهسته دلم میخواد نباشم ولی هستم دلم میخواد باشم ولی نیستم و این همه را نمی فهمم حتی نمی فهممم را هم نمی فهمم به سادگی خنده ی کودکانه به سختی زندگی مردانه به لطافت زندگی زنانه بودن یا نبودن و همان سوال مسخره ی همیشگی که مسئله....... فقط یک چیز هست که خوب می فهمم اینکه حتی نمی فهممم را هم نمی فهمم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|