![]() |
![]() |
|
|
عنصری بودم خاشاکی شاید به هیئت انسانم در آوردند آدمم که آه است و دم خودم نیستم ذره بینی بر خودم میگیرم تا بهتر ببینم مرغی پای در بند تن ذره بین را کمی دور تر می گیرم پرتوهای نگاهت را که از دو خورشید چشمانت بر ترک های دل کویریم می تابانی جمع می کنم در یک نقطه قفس می سوزد هوس می سوزد تن هم در آتش رود خروشان نیستم دیگر جوی کوچک هم نیستم دانا بودن چه می بینی؟ من خود تو ام تو خود منی روزی باز عنصری می شوم خاشاکی شاید نه دیگر نه فقط تو ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|