![]() |
![]() |
|
|
در چاردیواری استخوانی رنگی خانه ای دارم به رنگ سیاه کمی آن سو تر از آن تک درخت پیر که سخاوتمندانه توت هایش را هدیه می کند در خانه ام ساکت و آرام نشسته ام دیوارها با هم حرف می زنند مکعب های سیاه کوچکی را با انگشتانم لمس می کنم حرف می زنم اینجا خانه ی من است آن زنگی را که گذاشته ام بزن چشمانم بوی در گرفته اند خودت را صدا کن! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|