![]() |
![]() |
|
|
Misfortune never comes alone کجا گویند زندگانی سیبی است؟ زندگانی سیب نیست چرا سیب؟ همان سیب که آدم را راند؟ حوا را هم؟ شاید هم آری ولی نه پوستی است که بوی سیب میدهد تا گولت بزند گازش بزن فکر کن که داری گاز میزنی! نمیدانی که چه آسان گازت میزند و چه بی صدا جویده می شوی ریز ریز بی آنکه خودت بفهمی حتی بهتر که نفهمی بگذار درد جویده شدن تنها باشد تا درد فهمیدن آن نمی خواهم بفهمم شاید اگر من خودم را به نفهمی بزنم کمتر دردم بیاید اما این هم خودش درد من است آه که هیچگاه درد ها تنها هجوم نمی آورند رومی زنگ شده ام ؟ یا زنگی روم؟ دیگر نمی خواهم بفهمم دیگر خسته شده ام دیگر بس است بوی سیب را هم به سختی پوستش و آن رانده شدن از ملکوت بخشیدم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|