![]() |
![]() |
|
|
باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟ چند بام آنسوتر، ماه را بر بند پهن کرده ام، نگران آن کبوتری هستم که از منقارش، رویای ماه می چکد... پیرمردی را دیدم، آرام، از من پرسید مسافری؟! باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟! پیرمرد گفت پسرم، همان لحظه داشت از لب جویی باریک خیز برمیداشت برای پریدن، گفت پسرم، درخت بخت برگشته یعنی عصا...! اندیشیدم، گفت بالش کسی باش که از خستگی سر بر سینه ات گذارد، نه شکم سیری...! صدای نت های بریده بریده ی محزونی می آمد، از او پرسیدم مسافری؟ او پریده بود...! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|