![]() |
![]() |
|
|
روزها آنقدر زود می گذرند که گذرشان را احساس نمیکنی! چشم میگشایی و میبینی چقدر گذشته، و ... صبحي ديگر طلوعي ديگر صداي تو آمد اينبار خورشيد برخواست ز جايي ديگر خرم روزي بيامد از پس شامگاهان انتظار كه روزه گرفتم تا افطاري در خور روزه ي هرچه خواهش روزه ي هر چه تقلا روزه ي هر چه عطشناك ترين زلال احساس سفره ي رنگين خداوند به شهد عسل چشمانت به گرماي آرام نگاهت به سرخي سيب لبانت به زيبايي خلقت ناب خداوند روزه ام گشود وه چه مبارك لحظه اي آن دم كه تكان روحم بر جان بديدي قدر ميدانم حضورت پاس ميدارم غرورت جان سپارم تا بداني دوست ميدارم همه آهنگ نامت دوست ميدارم به جان اين نام را من نثر ميگويم تا به شعر اندر شوم شعر ميگويم تا به دل پيكر شوم دل سپارم تا زباران تر شوم جان دهم آخر كه خاكستر شوم سر سپارم تا كه سراتاسر شوم جمله ي آخر نگويم خود بداني ماه نيلوفر نشان زندگاني تا ابد سر برندارم از بر تو نه برندارم تا كه یک سر، سر شوم یا جان شوم بر خاک پایت صبح من آغاز شد گرم و رنگين با صدايت شمس من آرامش من هديه ي دريايي من قدر آن هديه بدانم تا شكرانه گذارم قدر لحظه قدر ساعت قدر يك دم با تو صحبت اين سپاس صبح من تا همه هر صبح ديگر صاف و آبي، شٌكر من بر تو نگارم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:16 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|