![]() |
![]() |
|
|
صندلي: شئي نامنظم، طاقچه اي كه پشتكار خود را روي آن مي گذاريم ميز: زمين متورم، زمين در دست رس تخت: بستر مرتفع، جا تُشكي، براي كساني ساخته شد كه مي خواهند موقع خواب آب زيرشان نرود تخت دو طبقه: دو تخت كه هر در سقف كوتاه تري از حالت عادي دارند تخت دو نفره: دو تخت كه قبل از صاحبانشان به هم چسبيده اند، تخت مربعي فرش: چمن خانگي، آنچه مانع شستن زمين مي شود كمد: چيدمان عمودي، براي منظم جلوه دادن اتاق اختراع شد پنجره: نمايي از دنياي واقعي، آنچه قبلا داشتيم پرده: مانع ديدن كثافت هاي بيرون، تله آفتاب درب: ديوار متحرك، قسمت نامطمئن اتاق چراغ: جبران تاريكي كه از محاصره ديواري بوجود آمده، علامت بودن سطل آشغال: دور، براي ريختن آنچه نمي خواهيم ببينيم، متاسفانه آدم در آن جاي نمي شود سقف: جايي كه بالا و پايين براي من و همسايه يكي مي شود ديوار: مرز محكم، حصار من از بقيه يا بقيه از من مبل: تركيب تُشك و صندلي تلويزيون: در گذشته آدم ها حركت مي كردند و چيزها را مي ديدند اما با اين وسيله چيزها حركت مي كنند تا آدم ها ببيننشان يخچال: عنصري كه نه يخ دارد و نه چال، سرد كمد، بر خلاف صندوق پول در هر دو زمان گذاشتن و برداشتن چيز در آن خوشحاليم اجاق گاز: حرارت مهار شده، گرما در اسارت و بندگي ماشين لباس شويي: وسيله شبيه سازي گردش روزگار و به هم ريختن اوضاع، گرفتن ماهي از آب گل آلود ظروف: تشريفات بلعيدن، يك اختراع ديگر كه بدون دليل انجام شده، وقتي من آب را به جاي ليوان با دست بنوشم يا براي خوردن غذا مقداري از آن را در دستم بريزم و با دست ديگر بخورم در آخر مجبور مي شوم دستهايم را بشورم اما اگر در ظرف غذا بخورم اول ظرف را مي شورم بعد دستم را مي شورم كتابخانه: ويترين عقايد، اگر به جاي آن از كمد استفاده كنيم كار زشتي است روزنامه: وقايع كد شده، ديروز ورق خانه: وقتي نتوانيم كره زمين را تصاحب كنيم به داشتن اين قسمت از آن رضايت مي دهيم ماشين: پاهاي پرتوان كه به داد ناتوان رسيده اند، وسيله اي براي متحرك ديدن چيزهايي كه قبلا ثابت بودند شهر: باهم و تنها، گنده ده، جايي كه در اولين فرصت تعطيلي از آن فرار مي كنيم اما به شهري بودم افتخار مي كنيم متاثر از "دائره المعارف شيطان" ::samic:: |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 9:0 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|