![]() |
![]() |
|
|
انسان دل او را شکست بر او گام نهاد لیکن قدرش ندانست و زمین گریست و ندانست که گریه اش چه شگفت است اشکهایی که از چشمان آسمان بر صورت زمین می ریخت پیامی داشت و حرف از جنس زمان نشنید "هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود!" "کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد" "هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت" ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
و دانه های سپید رقصان همچون پرهای فرشتگان از دامان سرخ فام آسمان پیکره زمین خسته را رختی نو می پوشانند گویی در جامه نوعروسی خسته اما دلشاد گویی پیامی را به فرزندانش هدیه می دهد شگفتا طبیعت را پیامش را پیامبرانی است بی شمار که گاه می بینیم و نمی بینیم ! گاه در پرتو طلایی آفتاب زمانی زیر نو ماه وقتی با غریو موج وحشی و غلطان دریا بر ساحل و گاهی صدای آرام و چهچهه آسای چشمه ای زلال شاید هم در سکوت زیبای برف حرفی نهفته است سکوتی سپید که "سرشار از ناگفته هاست" آری سکوت و هیاهو گردآمده اضداد چه شگفت است طبیعت، گاه چون ابر بهاران سرکش گاه چون برف زمستان آرام ...
احمدرضا - دی ماه ۸۴
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 0:42 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
خزان عشق
عشق پنهان
هدیه طبیعت
اگر برای این عکسهام هم اسمی به نظرتون میاد که مناسب باشه برام بنویسین لطفا" ::ahmadreza:: |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 4:48 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
پائیز امسال به یاد گذشته ها یه سری عکس گرفتم که اینجا میذارم خوشحال میشم نظرتون رو در موردشون بهم بگین...
در انتظار آزادی!!!
فاصله !
پرنده قفس !
معبری خالی (و البته باریک!) - پارک ساعی
! Landscape - پارک ساعی
درخت تنها! - پارک ملت
دریاچه سکوت ! - پارک ملت
* نمیکت منتظر! - پارک ملت
گل گریان - پارک ملت
پرتره حافظ
بالای اتوبانی که مثل زندگی میگذره ! و چه سریع
* تا اینجا نیمکت منتظر چهار رای - گل گریان - در انتظار آزادی و درخت تنها ! هم هر کدام یک رای رو آوردند. اتوبان هم تا اینجا دو رای آورده که از همه شما دوستان سپاسگذارم. البته یک نکته رو باید خاطر نشان کنم ، تصویر گل گریان رو باید در ابعاد بزرگ دید تا زیبایی قطرات باران به وضوح نمایان بشن. میتونین روی اسمش کلیک کنین... متشکرم از نظراتتون خیلی خوشحال میشم برام بنویسین... ::ahmadreza::
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 5:30 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|