|
دیروز روز تولد سیمون دوبووار بود؛ فیلسوف فمینیست، رمان نویس و نظریه پردازی که سهم به سزایی در بسط و تبیین فمینیسم ( چه در تئوری و چه در عمل) دارد.

یکی از دو دختر خانواده ای از طبقه بورژوای فرانسه، خانواده ای که خود در اتو بیوگرافی خود می گوید به شدت معتقد به ارزش های مردسالارانه و مذهبی بوده است. می گوید زندگی با مادری به غایت کاتولیک و پدری مردسالار، زندگی آسانی نبوده است. در « خاطرات دختر وظیفه شناس» که اولین جلد از مجموعه چهار جلدی خاطرات زندگی اوست، می نویسد: « مشخص بود که این بچه چه باید بشود: فرانسوی، بورژوا و کاتولیک؛ تنها جنسیتش از پیش تعیین نشده بود.»
در زندگی نامه خود می گوید از چهارده پانزده سالگی که به طور جدی شروع به خواندن کتاب کرد، زندگی شورشی و دوگانه او آغاز شد. جایی می نویسد: « در کتاب بالزاک - که آن هم ممنوع بود - ماجرای عشقی عجیب میان یک مرد و پلنگ را می خواندم و به این نتیجه رسیدم که به شادی های جسمانی و شهوانی بیش از آن علاقه مند هستم که بتوانم به زندگی زیر نگاه خدا ادمه دهم.»
اولین سرکشی عیان از مقرارت خانواده را در سال 1925 بروز داد؛ علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش معلم شد و شروع به معاشرت با حلقه های روشنفکری که پدرش آنها را خطرناک می دانست و معتقد بود کارشان رواج دادن عقاید فتنه انگیزی در باب برابری، دموکراسی و سوسیالیسم است کرد.

در سوربن فلسفه خواند، در همان زمان با عده ای از دوستان حلقه فلسفی را شکل دادند که سارتر نیز یکی از اعضای این حلقه بود. دوبووار شاگرد سال بالایی مدرسه فلسفه بود و به ژان پل سارتر در درس ها و بحث ها کمک می کرد. خود جایی گفته است: « به طور مرتب این گمان نادرست را مطرح می کنند که سارتر شاگرد سال بالایی بود و به من کمک می کرد؛ خوب! ساده است! چون او مرد است و ذهن مردسالار جامعه نمی تواند بپذیرد مردی یک سال پایین تر از زن باشد!»
سال های پیش از جنگ جهانی دوم را سال های طلایی زندگی خود می داند؛ می گوید او و ژان پل سارتر « خیانت پنهانی به همسر» را که قاعده و روال تک همسری طبقه بورژوا بود، رد می کردند و با یکدیگر روابط آزاد داشتند. در ضمن با حفظ صداقت کامل نسبت به یکدیگر، این آزادی را برای دیگری قائل بودند که با افراد دیگر روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد. در این سال ها بسیار می خواند؛ دقیق و عمیق. می گوید در همین سالها هم رای «آندره ژید» شد و تا همیشه بر این اعتقاد بوده و هست و خواهد بود که باید کوشید همان طور که ژید می گوید دستاوردهای بشری را از آن خود کرد.
آغاز جنگ جهانی دوم برای سیمون دوبووار نقطه عطف مهمی بود. می گوید تاریخ ناگهان بر سر او آوار شد و برای اولین بار ارزش همبستگی را دریافت و به انکار شیوه ی فردگرایانه و غیر بشری زندگی خود برخاست.نتیجه مسلم این دوران پرآشوب برای او این بود که هرآنچه بعد جنگ نوشت، پاسخی بود به درس مهمی که از دوران جنگ آموخته بود: « عدم قطعیت تهوع آور وضعیت اخلاقی ما انسان ها.» در همین دوران بود که اگزیستانسیالیسم را که فلسفه ی بحران است از سر می گذراند. اگزیستانسیالیسم که که مارکسیسم را با همه وجود تقبیح و رد می کرد.

« امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم.» و حاصل این باور درونی که سیمون دوبووار به آن رسید، یکی از مهم ترین و شاید اصلن مهم ترین متن فمینیستی همه زمان ها یعنی « جنس دوم» شد. کتابی که در سال 1949 برای اولین بار منتشر شد و موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را برای سیمون دوبووار در پی داشت. « جنس دوم» رد قاطعانه و بنیادی همه باورها و یقین های کاذب و دروغینی بود که سالها در ذهن مردمان فرو کرده بودند. یقین هایی چون اداره ی امور جهان به دست مردان، مادری به عنوان مهم ترین وظیفه زن، ازدواج، اداره و سرپرستی خانواده به دست مردان و غیره.
واتیکان نام سیمون دوبووار را به دلیل نوشتن این کتاب در لیست سیاه قرار داد، راست ها با انزجار او را له کردند، چپ ها و مارکسیست ها از هیچ توهینی به او ابا نکردند، حلقه دوستان روشنفکری شان با عصبانیت و نفرت کتاب او را به طرفش پرت کردند، منتقدین شروع به فحاشی به او کردند و وی را زنی سرد مزاج، روانی و فاسد توصیف کردند و روابط آزاد او با ژان پل سارتر را دستمایه هرگونه بدگویی و شایعه که توانستند کردند. او « جنس دوم» را با ذکر جمله ای از پولن دولابار آغاز می کند: « هرچه مردان درباره زنان نوشته اند باید نامطمئن باشد، زیرا مردان در آن واحد هم داورند و هم طرف دعوا.» یکی از مهم ترین جرقه های نوشتن « جنس دوم» را آشنایی با «نلسون الگرن» نویسنده آمریکایی می داند. خود دوبووار می گوید با نلسون الگرن، برای اولین بار ارگاسم کامل به معنای واقعی را تجربه کرده است و این تجربه جرقه ای برای او بود تا همه آن نابرابری هایی که در پس زمینه ذهن او خوابیده بود را به ثبت برساند.

گذر زمان درباره حقانیت بخش عظیمی از آنچه در « جنس دوم» مطرح شده بود، قضاوت کرد. دوبووار در جنس دوم صراحتن استدلال می کند که چیزی به نام طبیعت بشری وجود ندارد، و مفاهیمی چون ذات زنانه، سرشت زنانه و سرنوشت زنانه بی بنیان و غیر منطقی و از ریشه مردود هستند. دوبووار که خود اگزیتانسیالیست و عمیقن تحت تاثیر آموزه های این مکتب فکری بود، در « جنس دوم» می خواهد به این سوال اصلی ذهن خود پاسخ دهد که چه اتفاقاتی موجب شد که زن « دیگری» شود؟ او می گوید در « دیگری بودن» وضعیت اغوا کننده ای وجود دارد که زنان گول آن را می خورند و خود همدست مردان در به زنجیر کشیدن خود می شوند. او مهم ترین دلیل در اسارت ماندن زنان را فقدان ابزارهای عینی فاعلیت می داند و معتقد است به دلیل فقدان این ابزارها است که زن فاعلانه در مقام دفاع از خود و خواسته هایش بر نمی خیزد. او در « جنس دوم» به جنگ عیان با ازدواج می رود و ازدواج را بازمانده روش های منسوخ از میان رفته زندگی می داند. بسیاری می گویند دوبووار با ذات « مادری» نیز دشمنی عیان داشته است؛ این حقیقت ندارد. خود وی به صراحت می گوید به هیچ وجه با ذات « مادری» خصومتی ندارد، خصومت او با اسطوره های فرهنگی مرد سالارانه ای است که مادری را باری بر دوش زنان می کند و خفقان را برای زنان به همراه می آورد.

دوبوار در سال های بعد با « جنبش آزادی زنان» همکاری کرد، همکاری که به دلیل ساختار سلسله مراتبی این سازمان و مخالفت شدید دوبووار با سلسله مراتب به زودی گسسته شد. یکی از موسسان مجله « له تان مدرن» که مجله روشنفکری ضد استعمار و سوسیالیسم مستقل بود گشت؛ با ژیزل حلیمی انجمن « شوازیر» یا همان « انتخاب کردن» را تاسیس کرد، به ریاست « مجمع حقوق زنان» که به مبارزه حقوقی برای احقاق حقوق زنان می پرداخت انتخاب شد، مانیسفت 343 را امضا و یکی از مبلغان آزادی سقط جنین شد، و عمیقن معتقد بود که سیاست تولید مثل و خشونت و تجاوز به زنان باید مهم ترین مساله و اولویت اول مبارزات فمینیستی شود.
جنبش فمینیسم بی شک بخشی از اندیشه ها و اهدافش را مدیون آثار و اقدامات سیمون دوبووار و به ویژه « جنس دوم» است. این روزها نخواندن « جنس دوم» برای شماری از کسانی که داعیه فمینیسم دارند مد و ارزش شده است؛ ما هرگز از کلاسیک ها و پیشگامان بی نیاز نیستیم و نخواندن هرگز اسباب افتخار نبوده و نیست و نخواهد بود. سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.
در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم:
« سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی. »
منبع : امشاسپندان |