![]() |
![]() |
|
|
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 5:20 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
یه روز یه آقای آژان رفت توی یه مغازه که یه صندوق بخره برای انتخابات. گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ گفت: بله، گفت: ما به آژان جماعت صندوق نمی فروشیم. آژان خیلی ناراحت شد و رفت بیرون.
آقای آژان رفت و دو ماه بعد لباس آژانی اش رو درآورد و سردوشی هاش رو کند و یه کت و شلوار سفید پوشید و یه شیشه ادوکلن زد به خودش و یه شاخه گل محمدی هم گرفت توی دستش و رفت توی مغازه صندوق فروشی و به مغازه دار گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: چون به جای موبایل بی سیم دستت گرفتی و موهات هم مدل نظامی یه، ما به آژان صندوق نمی فروشیم. آقای آژان رفت و بعد از شیش ماه موهاش رو بور کرد و بلند کرد و دم اسبی کرد و لنز سبز گذاشت و زیر ابرو ورداشت و کراوات زرد زد و کت و شلوار ماکسیم پوشید و اومد صندوق فروشی و به مغازه دار گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: اولا برای اینکه پاچه شلوار ماکسیم ات رو کردی توی پوتینت و ثانیا بخاطر اینکه از چراغ قرمز رد شدی و ثالثا بخاطر اینکه به جای اینکه خواهش کنی دستور می دی. ما به آژان صندوق نمی فروشیم. آقای آژان ناراحت شد و رفت خونه شون و سه ماه آموزش زبان یاد گرفت و این دفعه حسابی تیپ زد و به جای پوتین کفشتیمبرلند خرید و یاد گرفت مثل پسر خوب ها حرف بزنه و موقع حرف زدن هم دستش رو می کرد توی موهاش. بعدش اومد صندوق فروشی و برای اینکه حرف زدنش معلوم نشه روی یک کاغذ نوشت لطفا یه صندوق بدین و کاغذ رو گذاشت روی میز مغازه دار. آقای مغازه دار کاغذ رو خوند و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان خیلی ناراحت شد و پرسید: از کجا فهمیدی؟ آقای مغازه دار گفت: اولا بخاطر اینکه با موتور هزار از توی پیاده رو رد شدی و ثانیا این کاغذی که روش برای من یادداشت نوشتی برگه بازجویی اداره اماکنه. ما به آژان صندوق نمی فروشیم. آقای آژان خیلی ناراحت شد و رفت مشهد و یه مدت خلبانی یاد گرفت و یه وب سایت اینترنتی راه انداخت و تمام رفیق هاش رو عوض کرد و یه هلی کوپترشخصی خرید و همه چیزش رو عوض کرد و بعد از یک سال اومد به مغازه صندوق فروشی و دید اونجا خیلی شلوغه، به مغازه دار جدید گفت: یه صندوق بده. مغازه دار گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان خیلی عصبانی شد و گفت: از کجا فهمیدی؟ آقای مغازه دار گفت: چون صندوق فروشی خیلی وقته از اینجا رفته و اینجا شده دفتر روزنامه، منم همون خبرنگاری هستم که زندانی اش کرده بودی. بارفتیم ماست بود، قصه ما راست بود نقل از Reza Mirshekari |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
اگر به پائینترین مطلب درج شده این بلاگ رجوع کنین یک عکس گذاشتم که خیلی رئاله این هم نمونه دیگه ای از اون... ما واقعاْ که باحال ترین و بی نطیر ترین مملکت دنیا رو داریم باید قدرشو بدونیم... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 3:27 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|