![]() |
![]() |
|
|
به سخن درآی ای انسانک ای که هنوز با جذبه ی کهربایی دهر بیگانه ای نامت را چه نهاده اند؟ خنده ات از چه؟ چشمانت از پی چه می گردد در چشمانم؟ تو نمیدانی که پای بر چه داری؟ و دست بر چه خواهی داشت؟ که گرسنه ات خواهد شد هم تشنه ات هابیل خواهی شد یا قابیل تو انسان زاده شدی ای فرزند انسان این خود نه تجسد وظیفه بود که هیچ از تو نپرسیدند چه می جویی؟ از چه روی خندانی تو ؟ که خندیدن را بسی زود تر از یاد خواهی برد تا مرتبت زمینیت را کشف و کاو به سخن در آی بازگوی هرآنچه به خنده ات واداشته اینچنین هولناک ملالی از این سخت تر آیا؟ می خندی و نمی دانی از برای چیست و چون بدانی دیگر خنده لبانت را بر نمی تابد تقدیر از تو کودکی خندان ساخت به آن دلخوش مباش که همین بهانه ی تسلیم دیدگانت را با درد و اشک بیامیزد که این نیز تجسدی است دیگر نه از سر وظیفه که از بیداد ...
...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
Misfortune never comes alone کجا گویند زندگانی سیبی است؟ زندگانی سیب نیست چرا سیب؟ همان سیب که آدم را راند؟ حوا را هم؟ شاید هم آری ولی نه پوستی است که بوی سیب میدهد تا گولت بزند گازش بزن فکر کن که داری گاز میزنی! نمیدانی که چه آسان گازت میزند و چه بی صدا جویده می شوی ریز ریز بی آنکه خودت بفهمی حتی بهتر که نفهمی بگذار درد جویده شدن تنها باشد تا درد فهمیدن آن نمی خواهم بفهمم شاید اگر من خودم را به نفهمی بزنم کمتر دردم بیاید اما این هم خودش درد من است آه که هیچگاه درد ها تنها هجوم نمی آورند رومی زنگ شده ام ؟ یا زنگی روم؟ دیگر نمی خواهم بفهمم دیگر خسته شده ام دیگر بس است بوی سیب را هم به سختی پوستش و آن رانده شدن از ملکوت بخشیدم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
? Do you Love me - ? Do I love you - With our doughters getting married and this trouble in the town - You're upset, you're worn-out. Go inside, go lie down .Maybe it's indigestion Oh, No, I'm asking you a question - ? Do you Love me ! You're fool - I know - But do you love me Do I love you - Well - For 25 years I've washed your clothes - cooked your meals, cleaned your house, Given you children, milked your cow, ? After 25 year why talk about love right now The first time I met you was on our wedding day - I was scared I was shy - I was nervous - So was I - But my father and my mother - said we'd learn to love each other And now I'm asking you - Do you love me - I'm your wife - I know - ? But do you love me - ? Do I love him - Well - ? For 25 years I lived with him - Twenty Five years My bed is his if that's not love, !!!? WHAT IS ... Then you love me - I suppose I do - And I suppose I love you too - .. It doesn't change a thing - But even so After 25 years It's nice to Know
... Papa - How can I hope to make you underestand Why I do What I do Why I must travel to a distant land Far from the home I love Once I was happily content to be As I was Where I was Close to the people who are close to me Here in the home I love Who could see that a man would come Who would change the shape of my dreams Helpless now, I stand with him Watching older dreams grow dim Oh, what a melancholy choice this is wantimg home wanting him closing my heart to every hope but his leaving the home I love There where my heart has settled long ago I must go I must go Who could imagine I've be woundering so Far from the home I love Yet Ther with my love I'm home ... ---- Fiddeler on the roof |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
نبضم نمی زند شاید که مرده ام شاید که نه به یقین جان سپرده ام آن شب که او ز برم کوچ کرد و رفت زخمی بزد به تن و جان و گرده ام او اینچنین به ترانه غزل سرود می گفت حدیث عشق، من از یاد برده ام پاسخ بدادم اینچنین که الا یار من برو با جبر و زور نخواهم که تو را جان سپرده ام او با پیام خبر داد که هستی تو لعنتی گفتم بمان که به حق سر سپرده ام گفتا به من که نخواهم تو را چنین من دل سپرده خواهم و من دل سپرده ام ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
یک زن یک مرد یک ارتفاق یک اتفاق یک غمزه یک لحظه یک لبخند یک لبخند یک انبار باروت یک انفجار مبهوت یک خرمن آتش یک حس پریوش یک تمنا یک تقلا یک دنیا درس یک عشق، پر شور اما لبریز از ترس یک رفتن یک بردن یک رنجش یک تنش یک آشتی یک پیتزا با آب معدنی داشتی یک بوسه ی دزدانه یک کتک ملث بر شانه یک عشق پر شور اما عمیق یک اقیانوس آرام از اطمینان به رنگ عقیق یک و یک و یک همه ی اینها یک اند چون او یکی است تک است تک بوده تک خواهد بود ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
تندر با صدای مهیب خود نعره می کشد دل آسمان می لرزد و چشمانش تر می شود می گرید و می گرید و می گرید تندر غریو می کند فریاد های فروخورده ی خود را و آسمان گریستن را از سر می گیرد عجب نزاعی درگرفته آن بالاها آنجا ها و من این پایین اینجا زیر اشکهای ریز آسمان بر سر چهار راهی ایستاده ام چراغ ثانیه های سکوت را می شمرد ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ سبز ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ زرد و قرمز و باز ۹ ۸ ۷ ... ناظری را می ماند که بی تفاوت کار خودش را می کند خواه عابری باشد خواه نه غریو های تندر اما بی مهابا ادامه دارد و گریه ی آسمان نیز شهر ساکت چراغ های پنجره ها یک به یک خاموش می شود توجهم به لای باز پنجره ای معطوف می شود که نوری خفه از درون به بیرون می تراود در آن میان مردی است او هم مثل من نزاع تندر و آسمان را اندیشه می کند گریه ی آسمان آرام بند می آید غریوها نیز آیا به نقطه ی مشترکی رسیدند؟ راهم را پی می گیرم بی هدف با ذهنی مشوش و نا آرام درونی متلاطم تندر آرام گرفته گویی عقده هایش را بر سر آسمان خالی کرد و آسمان را شکست دل آبی آسمان را لرزاند اما او باز آغوش پرمهرش را به روی ابرهای سیاه تندر گشوده است فریاد های تندر از چه بود؟ دارم بر میگردم آرام و بی صدا اما غریو تندر های ذهن من حالا نوبتشان شده میزند و میزند و میزند دلم می لرزد بی آنکه عجله ای داشته باشم راه می روم زیر نم نم اشکهایی که از دل شکسته ی آسمان همچنان می چکد من آه می کشم نه از شکایت نه از دلخوری نه حتی از درد نه من از کسی شکایتی ندارم دلخوری هم نه اما درد هایی است که مال من است آه من از درد هایم نیز نیست شاید آه من از شکستن دل آسمان است و بس آخر تندر دیوانه چرا حرمت نمی گذاری؟ مگر آسمان را با تو چه نزاعی آمده است که اینچنین فریاد بر آوردی یا شاید پنداری تصور من از اساس غلط است غریو تندر و نعره های بی پایان او شاید میخواد انسانها را بیدار کند که خواب را از چه دوست می دارید؟ و آسمان نیز با اشکهایش انسانها را به خود می خواند که بیایید زیر اشکهای من چتری باز کنید راه بروید دلم تنگ است آسمان می گوید و دلتنگی آسمان فریاد از نهاد تندر به در آورد و تندر خواست تا مردمان خاکستری شهر خاکستری را از رختواب خود به در آورد اما چه بی حاصل ریخت اشکهای آسمان و چه بی جواب ماند غریو های تندر به در خانه رسیده ام به آسمان نگاهی می کنم چشمانش را می مالد و گویی ترجیح می دهد کمی بخوابد از پس اشکهایی که ریخت و کسی ندید و ابرها هم پراکنده شدند مثل هجمه ی آدمهایی که به دستور آن سبزجامگان متفرق شدند دیگر از غریو خبری نیست آسمان اما قرمز مانده خونبار است شاید وقتی دیگر اشکهای خون از دیده جاری کند شاید آن روز مردمان باز هم خواب ببینند که پنبه دانه به دست سرخوشند شاید من اما مطمئنم آن شب هم آسمان را تنها نخواهم گذاشت زیر اشکهایش قدم می زنم صدای نعره های مستانه ی تندر را نیوش میکنم و باز هم می اندیشم و باز هم آبکشیده به خانه بر میگردم بوسه ای به آسمان و تندر نثار می کنم چند دقیقه بعد روی تختم دراز کشیده ام آسمان هنوز سرخ است اما آرام شده تندری نیست و باز مردمان خاکستری را که فردا صبح به هم میگویند دیشب عجب رعدوبرقی بود ما که تا صبح نخوابیدیم و باز آسمان و باز ... تا زمان زمان است تا دنیا دنیا هیچکس حرفهای دل آسمان و فریادهای تندر را درک نخواهد کرد من هم من هم در تصور خود دست و پا می زنم اصلن شاید این هم نبود صبح به خیر ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 4:58 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
سلام ، دوستان بسیار عزیزم ، هم وبلاگی های بسیار نازنینم... همونطوری که شیرین عزیز گفت چند وقته غمگینم و کم می نویسم... به خاطر بیماری مادرم که تقریبن دیگه دکتر رسمن گفته کاری از دست کسی ساخته نیست و سرطان پخش شده و فقط باید رادیو تراپی کنه و اگه دوام آورد بره زیر شیمی درمانی شدید غمگینم... مدتی هست که برای کارای درمانیش گرفتار شدم و به همین دلیل کم می نویسم... امشب اما متنی نوشتم که تقدیم میشه به او که خود می داند... و شما ها که همیشه منو خجل می کنین... همین بس است... منو و کم نوشتن هامو ببخشین... --- عجب حسی داری عجب می جوشی عجب هستی عجب می نگری عجب می خندی عجب دستم را به دست می گیری عجب بویت با من است هر جا که از پس تو می روم عجب حسی داری هر لحظه که با تو ام عجب می جوشی در دلم همه لحظه ها عجب هستی عجب این بودنت را قدر می دانم عجب آرامشی عجب حسی داری عجب چشمانی داری عجب می جوشانی عجب کنارم می آیی عجب تند تند می گویی که عشق را جاودانه می دانی عجب جدی شوخی می کنی عجب شوخی جدی می گویی عجب پتی می خندی عجب کودکانه با من یار می شوی عجب ناگاه آتش میزنی عجب از گرمایت عجب از سرمایت عجب و عجب و عجب اما این همه عجب نه از تعجب که از تحسین است عجب مدار که جدی جدی دوستت دارم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 4:52 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
یه واقعیت تو زندگی هست که میگه هر چیزی یه دوره ای داره کودکی، جوانی، پیری،عمر، تحصیلات، کار،... اما چیزهایی هم هست که دوره نداره ... به نوعی باز هم همون چیزاست عجب تضادیه! زمان افسونکار ترسناکیه، اینقدر عمر ها در اثر زمان تموم شدند اینقدر دوره ها در اثر زمان عوض شدند و آدمها از دست کسی کاری ساخته نیست سمفونی کوریلان رو دارم میشنوم واقعن بتهوون رو دست نداره کوهی که خاکستر شده از تباهی ها و باز جون گرفته و دوباره خاکستر شده و این روند تنها روندی است که در اثر زمان مرتب مکرر میشه این اثر به اضافه ی اثر موتزارت ، سمفونی مرگ وای که چقدر دلم میخواد یه بار برای همیشه مرگ رو تجربه کنم یک بار برای همیشه برای همیشه همیشه میشه؟ آره دیر یا زود بگذریم ، زمان شاید این تنها لطف رو بی دریغ نصیب می کنه و در انتظار انتظاری شیرین بالاخره من هم یه بار از شیرینی توی لبخند تلخ نوشتم واااااای اگمونت بتهوون آه بتهوون تنهای تنها، بتهوون تنهای خسته، بتهوون در سینه ات چه می گذشت؟ در سرت؟ در آن جمجمه ی ضخیمت در آن نگاه غمبارت در آن موهای ژولیده ات که کسی بر آنها دست نکشید حتی یکبار آه بتهوون تنها مانده ----------------------------------------------------------- بر بال نتها مرگ را انتظار می کشم مرگ آیا به صورت صدایی بر من خواهد آمد؟ یا سکوتی ژرف؟ تلاطمی یا سکونی؟ بر آرشه هایی که روی سیمهای چهارگانه ی ویولنها کشیده میشوند به این سو و آن سو می روم گاهواره ایست چشمانم را بسته و جز سیاهی نیست سیاهی ؟ نه! که رنگهای زیادی نتها را یک به یک می سازند می دو دو دو ر سی سی سی دو لا لا لا دوووووووووووو ر می فا دوووووووووو . و باز سکون و باز سکوت و باز مرگ و باز رعشه ای از درام های قوی انتهای ارکستر روح را به لرزه ای عجیب به این سو و آن سو پرتاب می کند و باز به ابتدا و آه از این توالی زمان ابتدا از پس انتها و انتها در امتداد ابتدا و انتهای نتها نتهای تنها به سکوت سکوتی چهار ضربی چهار سکوت چهار ضربی انتهای کاغذ دوست دارم یکبار دیگر سونات مهتابش را بنوشم تا آخر خداحافظ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
بعضی وقتا وقتی یه جمله می شنوم به خودم میگم چرا این جمله رو من نگفته بودم مثل : قلاب ها علامت وارونه ی کدام سوالند؟ ماهیان خنگ چرا ندانسته پاسخشان می شوید؟!!! بعضی وقتا هم بعضی وبلاگ ها رو می بینم به خودم میگم چرا قبلن ندیده بودم مثل : یه شعر ازش رو اینجا میذارم تقدیم به همیشه ی غم : دخترم غزل - « بابا چرا تو شاعر خوبی نمی شوی؟! » هی گریه می کند وسط دفترم غزل هی جیغ می کشد که به دنیا بیاید از... هی مشت می زند به خودش در سرم غزل من از وسط دو نصف شدم: مهدی ِ ... همین! و نیمه ی جداشده ی دیگرم غزل از من نخواه ، هیچ! که این عمر مانده را در انتظار مرگ به سر می برم غزل اصلا برو و دختر یک مرد خوب شو من احمقم ، گهم ، لجنم ، من خرم غزل! بابا ترا کتک زده؟! بابا بدست ، بد! دیوانه ام! ببخش مرا ! شاعرم غزل!! چیزی نمانده است برایم بغیر تو اوّل غزل ، همیشه غزل ، آخرم غزل ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:34 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
,Did you ever have the feeling that you wanted to go ,And still had the feeling that you wanted to stay ... ...Open your real eyes inside you have a great chance to touch the feeling of a Tango and driving a ferrari one more time ...
SCENT OF WOMAN ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:17 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
گودالي است زندگي پيشتر گفته بود گفت خواب ديده اي نه ميخواستم پنجره اي بخرم حرفي براي گفتن نيست عكسي ننداخته ام زندگي گودالي است من زاده شدم ... |
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 7:35 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟ چند بام آنسوتر، ماه را بر بند پهن کرده ام، نگران آن کبوتری هستم که از منقارش، رویای ماه می چکد... پیرمردی را دیدم، آرام، از من پرسید مسافری؟! باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟! پیرمرد گفت پسرم، همان لحظه داشت از لب جویی باریک خیز برمیداشت برای پریدن، گفت پسرم، درخت بخت برگشته یعنی عصا...! اندیشیدم، گفت بالش کسی باش که از خستگی سر بر سینه ات گذارد، نه شکم سیری...! صدای نت های بریده بریده ی محزونی می آمد، از او پرسیدم مسافری؟ او پریده بود...! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
... من برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم. بوف کور، صادق هدایت ... يك قطعه موسیقی روسی هست به اسم Ochi chyornye يا چشمان سياه، که به اون موسیقی ارتش سرخ هم گفتن، اين قطعه خيلي زيباست و پر شور، بخونين و از شنیدنش لذت ببرين : Очи чёрные, очи жгучие, Очи чёрные, очи пламенны Не встречал бы вас, не страдал бы так, چشمان سياه، چشمان سوزان چشمان زيبا و هراسناک شماها را عاشقم و هراسناک شما را در يك ساعت شوم ديده ام چشمان سياه، چشمان هيجان زده و شعله ور آنان مرا التماس كنان به جايي دور ميخوانند جايي كه عشق پادشاهي ميكند و صلح نيز جايي كه زجر ممنوع است، آنجا كه جنگ ممنوع است اگر نمي ديدمتان، تا اين حد زجر نمي كشيدم زندگيم را زندگي مي كردم با لبخند شما ويرانم كرديد، چشمان سياه شما شادمانیم را براي ابد از من ستانديد چشمان سياه، چشمان سوزان چشمان زيبا و هراسناک شماها را عاشقم و هراسناک شما را در يك ساعت شوم ديده ام ... Dark Eyes ( Russian : Очи чёрные, Ochi chyornye; English : Eyes of Black) is a Russian Folk Song. It gives its name to Nikita Mikhalkov's film Dark Eyes(1987).
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:57 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
نوشتم دیدن یا ندیدن! ::ahmadreza:: |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
من برنده ام ، چون می دانم بیشتر از هر کسی خودم می توانم به خودم کمک کنم. من برنده ام ، چون از بند دیروز می رهم و فردا را در امروز معنا می کنم. پس بگوئیم : من برنده ام ، چون اطمینان دارم که می دانم و می توانم. ... |
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:22 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
دیدم ! دیدم و دوست میداشتم هر آنچه را که میدیدم اما چه زود ، احمدرضا – آبانماه 84
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
دوستی از من خواست در مورد لبخند تلخ بگم.
فکر میکنم خیلی واضح باشه، وقتی انسان لبخند میزنه شاید دلایل مختلفی داشته باشه خوشحالی، ذوق، سورپریزشدن، و اصولا چیزی که خوشایند باشه اما، چه وقت خنده انسان میتونه تلخ باشه؟ به نظر من زمانیکه می رنجیم و دلخور میشیم یا شرایط به گونه ایه که میبینیم حقوق انسانها پایمال میشه و ارزش انسانها به کمترین حد خودش میرسه اونوقت با تاسف لبخندی میزنیم در نهایت تلخی که منم منظورم اینگونه لبخندی بود... شاید من کمتر بنویسم اما گزیده هایی رو که براتون اینجا نقل میکنم برخی بدون شرح و برخی با شرحی مختصر و شاید برخی هم با تفصیل بیان بشن اما همه اونها به نوعی دل آدم رو درد میاره و این متاسفانه واقعیات جامعه امروز ما است. امیدوارم روزی کسی به خاطر بیان عقایدش تو زندان نباشه، کسی به جرم طلب آزادی آزار نبینه، کسی به سهولت از حقوق خودش محروم نشه، و کسی مزه خفگی رو نچشه تا بتوانیم با هم و در کنار هم به شیرینی لبخند بزنیم... |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|