![]() |
![]() |
|
|
دیشب صدای مهیبی آمد، بیرون را نگاه کردم، ابرها در هم، آسمان به سرخی میزد، خوبتر نگاه کردم، از آسمان خون می آمد و غریو تندر با نعره ی گوش خراش خواب را بر چشم خسته ام حرام کرده بود، رعد و برق سهمگین بود اما، باران نمی آمد، باد هم بر این ماجرا دامن زده بود، سایه ی شومی پنداری بر سرتاسر آسمان کشیده شده بود، و من... صبح اما خورشید طلوع کرد... ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 6:42 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
آنک بر من گذر خواهی کرد ای ابر باران زای هستی بسیار تشنه مانده ام چشمانم بوی باران گرفته اند زبان خشکم بر پوستین چروکیده ی سبوی وجودم که از آخرین بارش مهر آگین تو نمور مانده لیسه می کشد عطشان قطره ای از ترنم تو بسیار تشنه مانده ام ب ب ا ر ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 4:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
نه آبش دادم نه دعایی خواندم، خنجر بر گلویش نهادم و در احتضاری طولانی او را کشتم ... به او گفتم با زبان دشمن سخن می گویی و او را کشتم ... نام مرا داشت و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود ... و مرا بیگانه کرد با خویشتن که تن پوشش حسرت یک پیراهن است و خواست در خلوت خود به چار میخم بکشد من اما مجالش ندادم و خنجر به گلویش نهادم آهنگی فراموش را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد و در احتضاری طولانی شد سرد. ... آبش ندادم دعایی نخوانده خنجر به گلویش نهادم و در احتضاری طولانی او را کشتم خودم را و در آهنگ فراموش شده اش کفنش کردم، در زیرزمین خاطره ام دفنش کردم ... و اکنون این منم پرستنده ی شما ای خداوندان اساطیر من! نغمه پرداز سرود و درودتان اکنون این منم، من بستریِ تختخوابِ بیخوابیِ شما. و شمائید، شما رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من. ... از "قطعنامه" احمدشاملو - ۱۳۳۰
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 2:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
دردهاي من قیصر امین پور ... |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 2:13 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
به سخن درآی ای انسانک ای که هنوز با جذبه ی کهربایی دهر بیگانه ای نامت را چه نهاده اند؟ خنده ات از چه؟ چشمانت از پی چه می گردد در چشمانم؟ تو نمیدانی که پای بر چه داری؟ و دست بر چه خواهی داشت؟ که گرسنه ات خواهد شد هم تشنه ات هابیل خواهی شد یا قابیل تو انسان زاده شدی ای فرزند انسان این خود نه تجسد وظیفه بود که هیچ از تو نپرسیدند چه می جویی؟ از چه روی خندانی تو ؟ که خندیدن را بسی زود تر از یاد خواهی برد تا مرتبت زمینیت را کشف و کاو به سخن در آی بازگوی هرآنچه به خنده ات واداشته اینچنین هولناک ملالی از این سخت تر آیا؟ می خندی و نمی دانی از برای چیست و چون بدانی دیگر خنده لبانت را بر نمی تابد تقدیر از تو کودکی خندان ساخت به آن دلخوش مباش که همین بهانه ی تسلیم دیدگانت را با درد و اشک بیامیزد که این نیز تجسدی است دیگر نه از سر وظیفه که از بیداد ...
...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
به معرفی دوست عزیزم نوید به سایتی رهنمون شدم اونجا علاوه بر شعر های زیبا یه موسیقی گوشم رو نوازش داد میخکوب شدم و میخکوب گذاشتمش روی وب لبخندتلخ! هنوز میخکوبم ... صدا صدای زن فریادی از عمق خفه گاه درون چه می کند با روحی خسته چه می گوید؟ آه بس است............! نه بخوان!!! باز بخوان بیش بخوان ضرباهنگ چکش های پیانو بر سیمهای فلزی وسط همراه است با او ناله ای شاید بانشی بانشی ای ناله تو از جانم چه می خواهی مرا به حال خودم واگذار چرا روحم را زخم میزنی بانشی بانشی ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 3:53 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
با خوردن سيب ممنوعه ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
واژه هایم فرزندان نامشروع همخوابگی هایم هستند با خط های آبی کاغذم کاغذی که بی خط است ... شب و خواب دو نیمه اند رودخانه ی زندگی و واژگانم هم دو نیمه آنها! واژگان را می گویم اسپرم های شرور شناگری هستند خلاف جریان رودخانه ذهنم تلاطمی دارد جریانی در خلاف عجب آدم خلافی شده ام خلاف سنگینم شنا در خلاف جهت رود است آیا؟ نه! شنا کردن خود سنگین ترین خلاف زندگی من است شنا می کنم واژگانم را صید می کنم آنها را به بند در می کشم با قلاب؟! نه! تور بهتر می نماید همان تور مشبک پنجره ای که تار دارد و پود همان ذهن مشوش واژه گرفته ام؟ نه! خود صید تور خود شده ام تلاطم معلقم می دارد معلق باشم یا معقل؟! معقل بودن را دوست تر دارم اما معلق بودن مرا به قول دوستی زندگونی نمی کنیم زندمونی می کنیم ... - پ.ن.۱ همون دوست گفت عمود میله ها، افقی خطهای کاغذم و واژه هایی که صید می شوند!! همیشه اندیشیده ام که واژگان بیچاره کاش به دنیا نمی آمدید مثل من کاش! - پ.ن.۲ اخیرن به شدت عاشق اشعار آناآخماتوا شده ام، مخصوصن وقتی دیدم توی یکی از شعراش از "لبخند تلخ!" گفته... عجب خودخواهم من، عجب دوستش دارم، ترجمه ی اون شعر رو که مترجمش استاد پوری است اینجا میذارم: نقل از کتاب "خاطره ای در درونم است!" شعری به نام : "چرا شعری نفرستادم؟!" باد از سوی دریا می آید. خانه ای که دیگر در آن نیستم و سایه ی زیبا ترین کاج آن سوی ممنوع ترین پنجره... در این دنیا یک نفر هست که می توانستم تمامی این اشعار را برایش بفرستم اما چه؟ بگذار لب ها لبخندی تلخ بگشایند و قلب من یک بار دیگر بلرزد. ۱۹۶۳ - پ.ن.۳ ................................. ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 5:53 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|