![]() |
![]() |
|
میکلانژ میگه : هنر یک مجسمه ساز، دیدن تصویری درون یک سنگ یا یک چوب است، طوری که زوائد را حذف می کند، تا آن تصویر را همگان ببینند... ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 6:10 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
تندر با صدای مهیب خود نعره می کشد دل آسمان می لرزد و چشمانش تر می شود می گرید و می گرید و می گرید تندر غریو می کند فریاد های فروخورده ی خود را و آسمان گریستن را از سر می گیرد عجب نزاعی درگرفته آن بالاها آنجا ها و من این پایین اینجا زیر اشکهای ریز آسمان بر سر چهار راهی ایستاده ام چراغ ثانیه های سکوت را می شمرد ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ سبز ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ زرد و قرمز و باز ۹ ۸ ۷ ... ناظری را می ماند که بی تفاوت کار خودش را می کند خواه عابری باشد خواه نه غریو های تندر اما بی مهابا ادامه دارد و گریه ی آسمان نیز شهر ساکت چراغ های پنجره ها یک به یک خاموش می شود توجهم به لای باز پنجره ای معطوف می شود که نوری خفه از درون به بیرون می تراود در آن میان مردی است او هم مثل من نزاع تندر و آسمان را اندیشه می کند گریه ی آسمان آرام بند می آید غریوها نیز آیا به نقطه ی مشترکی رسیدند؟ راهم را پی می گیرم بی هدف با ذهنی مشوش و نا آرام درونی متلاطم تندر آرام گرفته گویی عقده هایش را بر سر آسمان خالی کرد و آسمان را شکست دل آبی آسمان را لرزاند اما او باز آغوش پرمهرش را به روی ابرهای سیاه تندر گشوده است فریاد های تندر از چه بود؟ دارم بر میگردم آرام و بی صدا اما غریو تندر های ذهن من حالا نوبتشان شده میزند و میزند و میزند دلم می لرزد بی آنکه عجله ای داشته باشم راه می روم زیر نم نم اشکهایی که از دل شکسته ی آسمان همچنان می چکد من آه می کشم نه از شکایت نه از دلخوری نه حتی از درد نه من از کسی شکایتی ندارم دلخوری هم نه اما درد هایی است که مال من است آه من از درد هایم نیز نیست شاید آه من از شکستن دل آسمان است و بس آخر تندر دیوانه چرا حرمت نمی گذاری؟ مگر آسمان را با تو چه نزاعی آمده است که اینچنین فریاد بر آوردی یا شاید پنداری تصور من از اساس غلط است غریو تندر و نعره های بی پایان او شاید میخواد انسانها را بیدار کند که خواب را از چه دوست می دارید؟ و آسمان نیز با اشکهایش انسانها را به خود می خواند که بیایید زیر اشکهای من چتری باز کنید راه بروید دلم تنگ است آسمان می گوید و دلتنگی آسمان فریاد از نهاد تندر به در آورد و تندر خواست تا مردمان خاکستری شهر خاکستری را از رختواب خود به در آورد اما چه بی حاصل ریخت اشکهای آسمان و چه بی جواب ماند غریو های تندر به در خانه رسیده ام به آسمان نگاهی می کنم چشمانش را می مالد و گویی ترجیح می دهد کمی بخوابد از پس اشکهایی که ریخت و کسی ندید و ابرها هم پراکنده شدند مثل هجمه ی آدمهایی که به دستور آن سبزجامگان متفرق شدند دیگر از غریو خبری نیست آسمان اما قرمز مانده خونبار است شاید وقتی دیگر اشکهای خون از دیده جاری کند شاید آن روز مردمان باز هم خواب ببینند که پنبه دانه به دست سرخوشند شاید من اما مطمئنم آن شب هم آسمان را تنها نخواهم گذاشت زیر اشکهایش قدم می زنم صدای نعره های مستانه ی تندر را نیوش میکنم و باز هم می اندیشم و باز هم آبکشیده به خانه بر میگردم بوسه ای به آسمان و تندر نثار می کنم چند دقیقه بعد روی تختم دراز کشیده ام آسمان هنوز سرخ است اما آرام شده تندری نیست و باز مردمان خاکستری را که فردا صبح به هم میگویند دیشب عجب رعدوبرقی بود ما که تا صبح نخوابیدیم و باز آسمان و باز ... تا زمان زمان است تا دنیا دنیا هیچکس حرفهای دل آسمان و فریادهای تندر را درک نخواهد کرد من هم من هم در تصور خود دست و پا می زنم اصلن شاید این هم نبود صبح به خیر ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 4:58 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
سلام ، دوستان بسیار عزیزم ، هم وبلاگی های بسیار نازنینم... همونطوری که شیرین عزیز گفت چند وقته غمگینم و کم می نویسم... به خاطر بیماری مادرم که تقریبن دیگه دکتر رسمن گفته کاری از دست کسی ساخته نیست و سرطان پخش شده و فقط باید رادیو تراپی کنه و اگه دوام آورد بره زیر شیمی درمانی شدید غمگینم... مدتی هست که برای کارای درمانیش گرفتار شدم و به همین دلیل کم می نویسم... امشب اما متنی نوشتم که تقدیم میشه به او که خود می داند... و شما ها که همیشه منو خجل می کنین... همین بس است... منو و کم نوشتن هامو ببخشین... --- عجب حسی داری عجب می جوشی عجب هستی عجب می نگری عجب می خندی عجب دستم را به دست می گیری عجب بویت با من است هر جا که از پس تو می روم عجب حسی داری هر لحظه که با تو ام عجب می جوشی در دلم همه لحظه ها عجب هستی عجب این بودنت را قدر می دانم عجب آرامشی عجب حسی داری عجب چشمانی داری عجب می جوشانی عجب کنارم می آیی عجب تند تند می گویی که عشق را جاودانه می دانی عجب جدی شوخی می کنی عجب شوخی جدی می گویی عجب پتی می خندی عجب کودکانه با من یار می شوی عجب ناگاه آتش میزنی عجب از گرمایت عجب از سرمایت عجب و عجب و عجب اما این همه عجب نه از تعجب که از تحسین است عجب مدار که جدی جدی دوستت دارم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 4:52 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
یه واقعیت تو زندگی هست که میگه هر چیزی یه دوره ای داره کودکی، جوانی، پیری،عمر، تحصیلات، کار،... اما چیزهایی هم هست که دوره نداره ... به نوعی باز هم همون چیزاست عجب تضادیه! زمان افسونکار ترسناکیه، اینقدر عمر ها در اثر زمان تموم شدند اینقدر دوره ها در اثر زمان عوض شدند و آدمها از دست کسی کاری ساخته نیست سمفونی کوریلان رو دارم میشنوم واقعن بتهوون رو دست نداره کوهی که خاکستر شده از تباهی ها و باز جون گرفته و دوباره خاکستر شده و این روند تنها روندی است که در اثر زمان مرتب مکرر میشه این اثر به اضافه ی اثر موتزارت ، سمفونی مرگ وای که چقدر دلم میخواد یه بار برای همیشه مرگ رو تجربه کنم یک بار برای همیشه برای همیشه همیشه میشه؟ آره دیر یا زود بگذریم ، زمان شاید این تنها لطف رو بی دریغ نصیب می کنه و در انتظار انتظاری شیرین بالاخره من هم یه بار از شیرینی توی لبخند تلخ نوشتم واااااای اگمونت بتهوون آه بتهوون تنهای تنها، بتهوون تنهای خسته، بتهوون در سینه ات چه می گذشت؟ در سرت؟ در آن جمجمه ی ضخیمت در آن نگاه غمبارت در آن موهای ژولیده ات که کسی بر آنها دست نکشید حتی یکبار آه بتهوون تنها مانده ----------------------------------------------------------- بر بال نتها مرگ را انتظار می کشم مرگ آیا به صورت صدایی بر من خواهد آمد؟ یا سکوتی ژرف؟ تلاطمی یا سکونی؟ بر آرشه هایی که روی سیمهای چهارگانه ی ویولنها کشیده میشوند به این سو و آن سو می روم گاهواره ایست چشمانم را بسته و جز سیاهی نیست سیاهی ؟ نه! که رنگهای زیادی نتها را یک به یک می سازند می دو دو دو ر سی سی سی دو لا لا لا دوووووووووووو ر می فا دوووووووووو . و باز سکون و باز سکوت و باز مرگ و باز رعشه ای از درام های قوی انتهای ارکستر روح را به لرزه ای عجیب به این سو و آن سو پرتاب می کند و باز به ابتدا و آه از این توالی زمان ابتدا از پس انتها و انتها در امتداد ابتدا و انتهای نتها نتهای تنها به سکوت سکوتی چهار ضربی چهار سکوت چهار ضربی انتهای کاغذ دوست دارم یکبار دیگر سونات مهتابش را بنوشم تا آخر خداحافظ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
بعضی وقتا وقتی یه جمله می شنوم به خودم میگم چرا این جمله رو من نگفته بودم مثل : قلاب ها علامت وارونه ی کدام سوالند؟ ماهیان خنگ چرا ندانسته پاسخشان می شوید؟!!! بعضی وقتا هم بعضی وبلاگ ها رو می بینم به خودم میگم چرا قبلن ندیده بودم مثل : یه شعر ازش رو اینجا میذارم تقدیم به همیشه ی غم : دخترم غزل - « بابا چرا تو شاعر خوبی نمی شوی؟! » هی گریه می کند وسط دفترم غزل هی جیغ می کشد که به دنیا بیاید از... هی مشت می زند به خودش در سرم غزل من از وسط دو نصف شدم: مهدی ِ ... همین! و نیمه ی جداشده ی دیگرم غزل از من نخواه ، هیچ! که این عمر مانده را در انتظار مرگ به سر می برم غزل اصلا برو و دختر یک مرد خوب شو من احمقم ، گهم ، لجنم ، من خرم غزل! بابا ترا کتک زده؟! بابا بدست ، بد! دیوانه ام! ببخش مرا ! شاعرم غزل!! چیزی نمانده است برایم بغیر تو اوّل غزل ، همیشه غزل ، آخرم غزل ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:34 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
,Did you ever have the feeling that you wanted to go ,And still had the feeling that you wanted to stay ... ...Open your real eyes inside you have a great chance to touch the feeling of a Tango and driving a ferrari one more time ...
SCENT OF WOMAN ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:17 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
گودالي است زندگي پيشتر گفته بود گفت خواب ديده اي نه ميخواستم پنجره اي بخرم حرفي براي گفتن نيست عكسي ننداخته ام زندگي گودالي است من زاده شدم ... |
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 7:35 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟ چند بام آنسوتر، ماه را بر بند پهن کرده ام، نگران آن کبوتری هستم که از منقارش، رویای ماه می چکد... پیرمردی را دیدم، آرام، از من پرسید مسافری؟! باید حتمن صادقانه دروغ بگویم؟! پیرمرد گفت پسرم، همان لحظه داشت از لب جویی باریک خیز برمیداشت برای پریدن، گفت پسرم، درخت بخت برگشته یعنی عصا...! اندیشیدم، گفت بالش کسی باش که از خستگی سر بر سینه ات گذارد، نه شکم سیری...! صدای نت های بریده بریده ی محزونی می آمد، از او پرسیدم مسافری؟ او پریده بود...! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
... من برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم. بوف کور، صادق هدایت ... يك قطعه موسیقی روسی هست به اسم Ochi chyornye يا چشمان سياه، که به اون موسیقی ارتش سرخ هم گفتن، اين قطعه خيلي زيباست و پر شور، بخونين و از شنیدنش لذت ببرين : Очи чёрные, очи жгучие, Очи чёрные, очи пламенны Не встречал бы вас, не страдал бы так, چشمان سياه، چشمان سوزان چشمان زيبا و هراسناک شماها را عاشقم و هراسناک شما را در يك ساعت شوم ديده ام چشمان سياه، چشمان هيجان زده و شعله ور آنان مرا التماس كنان به جايي دور ميخوانند جايي كه عشق پادشاهي ميكند و صلح نيز جايي كه زجر ممنوع است، آنجا كه جنگ ممنوع است اگر نمي ديدمتان، تا اين حد زجر نمي كشيدم زندگيم را زندگي مي كردم با لبخند شما ويرانم كرديد، چشمان سياه شما شادمانیم را براي ابد از من ستانديد چشمان سياه، چشمان سوزان چشمان زيبا و هراسناک شماها را عاشقم و هراسناک شما را در يك ساعت شوم ديده ام ... Dark Eyes ( Russian : Очи чёрные, Ochi chyornye; English : Eyes of Black) is a Russian Folk Song. It gives its name to Nikita Mikhalkov's film Dark Eyes(1987).
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:57 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
بازی آرزوها واقعن آرزو ها بازی اند؟ دوستی من رو با بازی آرزو دعوت کرده، من فقط یه آرزو دارم آرزو دارم همه به آرزوهاشون برسن یعنی باید طبق رسومات منم ۵ نفر رو به بازی آرزو دعوت کنم؟ باشه نوید(آدم نمی شوم!) ، م.(زمزمه های تنهایی یه دیوونه) ، هادی (شاخنوشته های مجسمه ی فردوسی) ، زرتشت(سینمای نوین) تیتا (مثل آب برای شکلات) باشد تا شاهد برآورده شدن آرزوهایتان باشیم خیلی ها هستند اما چون قرار بود ۵ نفر بگم خب ۵ نفر گفتم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 4:2 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
اپیزود اول: از او طرحی در ذهنم رسم شده بود در اوج و در بی وزنی... برهنه و سراسر پاک... دوستی دارم که قبلن از او نام برده بودم، آره نوید رو میگم، دیشب رفتم بعد از حدودن ۱۲ روز یه سر دیدمش، تصویر ذهنم رو براش تجسم کردم، او گرافیسته، بهش گفتم من نقاشیم خوب نیست، تو برام بیارش رو کاغذ، و شروع کرد، کمتر از ۵ دقیقه، با چشمانی گرد و نا باور، تصویر منقوش او در ذهنم را روی ورقی از کاغذ متجسم می دیدم...
------ اپیزود دوم: توی کلاس نشستم، توی دانشگاه کلاس عجیب کلاسیه، گویی یک طرف به سلف سرویس می مانست و طرف دیگر استاد من اما در کلاسم و نیستم از پنجره به بیرون نگاه می کنم کلاس در طبقه ی دومه اما پنداری طبقه ی بیستم همه شهر زیر پایم کوچک شده و من از فراز با آن نگاه می کنم نگاهم افتاد به هواپیماهایی که هر پنج دقیقه می آمدند و می نشستند آخر فرودگاهی در همین نزدیکی هاست به ناگاه در لحظه خودم را هم در کلاسم می بینم، هم در هواپیما از کلاس، خود را در هواپیما دیدم اما ! انگار از آنجا این پایین دیده نمی شه جرقه ای در ذهنم آمد که آیا این خود منم؟ به طرز عجیبی دلم برای خودم تنگ شد در لحظه هواپیما سقوط کرد ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 4:29 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 0:18 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
آن مرد بالای جرثقیل بود، در هشتمین روز سال جدید گویی از ساعت ۱۰ صبح دیدندش که بالا بوده می خواست خودکشی کند مردانی با لباس قرمز و مشکی از جرثقیل بالا رفته بودند با او حرف می زدند او سیگار خواست برایش آوردند حرف نمی زد پنداری دیگر زمان حرف نبود که عمل درد داشت آنقدر هیچکس به حرف او گوش نداده بود که میخواست حرفش را فریاد بزند سال ۸۶ آن را نامی داد شخصی که هیچ نمی داند که هیچ نمی شناسد اتحاد ملی، برای نشنیدن حرف ها انسجام اسلامی، برای کشاندن آدمها به خودکشی سال ۸۶ و باز تکرار مکرر شعار ها حرف ها... آخر پائین آمد او همهمه ای برپا بود این پائین مردم مسخره اش می کردند گروهی منتظرش بودند "اینکاره نبود بابا"!!! "فیلم بود؟"!!! "دوربین مخفیه؟"!!! شنیدم پدری به پسرش می گفت : "باید بیارنش پایین اونقدر بزنن تو سرش تا اینجا بمیره"!!! آمد پائین آن مرد خبرنگاران جمع بودند رویترز ، بی بی سی ، فرانس نیوز و و و انگار قرار است بر چسب اقدام علیه امنیت ملی بر او بزنند یا نشر اکاذیب یا خراب کردن وجهه ی نظام و یا توطئه استکبار برای براندازی اما میدانی درد او چه بود؟ گل فروشی که سر چهار راه ایستاده بود میگفت او آمد صبح پیش من پرسید ۵۰ میلیون تومن نیاز دارم، داری؟ گفتم نه! گفت پس بذار برم اون بالا از خدا بگیرم شاید جهیزیه دختر، شاید پولی برای خرید سرپناه ، شاید کسی است که ورشکست شده یا شاید این ۵۰ میلیون پیش شرطی است؟ نمیدانم فقط میدانم او خود را نیانداخت اما نمیدانم چرا وقتی آمد پائین از سرش خون می آمد؟ او را با اسکورت سبز جامگان خدمتگذار بردند تا خدمتی به او بکنند گفتنی و مردم " اه بابا اینکاره نبود... " " بریم بابا مرتیکه عوضی خودشو ننداخت پایین ما رو هم علاف کرد... " " حقش بود بمیره ، از ناهارمونم افتادیم... " و و و ... به یاد کتاب " روی ماه خدا رو ببوس " افتادم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
متاستاز پیرزن خنده رویی، آرام در همین نزدیکی ها زندگی می کند، به طرز خاصی آرام است، گویی آرامشش انسان را می ترساند. وقتی چادر نماز کهنه اش را سر می کند و نشسته نماز می خواند، فرشته ای جا مانده از فوج فرشتگان را تداعی می کند که از روز سجده ی آدم در زمین جا مانده است، چشمانش دریایی است آرام، هفت دهه از عمرش و ۶ سال که نصف آن گذشته است، متولد ماه عقرب است، گویی کژدم از بختش نمی خواهد جدا بشود، کوهی است از غرور و آرامش، در ماه عقرب سال ۱۰ دیده گشود با گریه ای از عمق جان، گویی می دانست کجا آمده است و آمده است تا توانش را در بوته ی آزمایش دردها بیازمایند، او همیشه در کودکی نمره اش بیست بود، در زندگی نیز، در درد نیز، عجب آدمی است این! از عقرب گفتم عقربی در وجودش دارد، از آن عقرب های بزرگ سیاه خشمگین، آخر نمی دانم این عقرب در جسم مهربان او چه می کند؟ شاید خانه ای دیگر به این راحتی گیرش نمی آمد! او با این عقرب نیز مهربان است، روزی درست در زمانیکه وارد دهه ی هفتاد سن خود شد، عقرب اولین گزش خود را هدیه اش داد، اما او لب نگشود، به تیغ جراح، خانه ی عقرب از وجود او جدا شد، سینه اش همان سینه ای که با مهر در دهان فرزند خود می گذاشت و شیرش می داد، گویی عقرب نیز دنبال شیر بوده است یا ... ! وجود او تا مدتی از این کژدم مخوف پاک بود اما پنداری آن کژدم بی رحم در وجود او تخم گذاری کرده بود، بار دیگر آری بار دیگر این بار در پشت خانه ی قبلی، در بین چهار چوب ساختمان بدن او، در بین دنده های او برای خود خانه ای دست و پا کرده است، و بزرگ شده است، از خون این پیرزن فرتوت، کژدم رشد کرد تا جایی که با یاغیگری عقرب گونه اش طغیانی کرد، و خانه اش را ویران کرد، دنده اش را شکست، آخر شاید آنجا غذا تمام شده بود، و در جستجوی غذا به جای دیگر نقل مکان می خواهد! سراسر وجودش درد شده اما خنده اش گویی تمامی ندارد، آخر او دیگر کیست؟! اما مگر می شود اثر ایمانی شگرف را در او ندید؟! او دیگر کیست؟ و در تضادی عجیب، کژدمی با نهایت بی رحمی، او را آرام می مکد، فرشته باز هم می خندد، درد می کشد و می خندد، او در تنهاییش، جایی که فکر می کند کسی او را نمی بیند، از درد گریه می کند، به خود می پیچد، و نمی داند که می بینمش، از لای در، و زار می زنم، جوری که او نفهمد، آخر تا که بفهمد اشک هایش را در پس لبخندی خدایی مخفی می کند، برای او امروز اریکه ای خریدم که روی چهار چرخ، دو تا بزرگ و دو تا کوچک سوار است، آخر او راه نمی توانست برود، تا مدتی عصایی داشت به جای یک پا، سه پا، اما دیگر حتی آن سه پا نیز نتوانستند کمکش کنند و باز او می خندد، آخر او با آن مهربانی، آیا دلش می آید با این عقرب بد ذات، دعوا کند؟ آیا کژدم این کنج عافیت را رها خواهد کرد؟ آخر او خیلی درد می کشد، آخر اما می خندد، او مادر من است...
و دوست بی نهایت عزیزم هادی تصویر مادرم رو نقاشی کرده و متنی رو گذاشته که همینجا ازش تقدیر میکنم،
ضمنن دوست بسیار عزیزم (م.) هم متنی رو به یادگار اون روزا نوشته که از او هم همینجا قدر دانی می کنم، ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
حتماْ شکست لحظه اندوه می رسد
شاعر این شعر رو نمیشناسم اما دلم نیومد نذارمش اینجا ... |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
جرج برناردشاو طنز پرداز ایرلندی عادت داشت هر روز نیم ساعت تنها قدم میزد در زمان قدم زدن هم عادت داشت با خود حرف می زد روزی از او پرسیدند دلیل حرف زدن با خودت چیست؟ در جواب گفت: به دو دلیل اول اینکه من به شدت نیاز دارم روزی نیم ساعت با یک آدم با هوش حرف بزنم دوم اینکه من به شدت نیاز دارم روزی نیم ساعت به حرف های یک آدم با هوش گوش کنم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 2:12 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
پست جالبی رو در وبلاگ سبکی تحمل پذیر هستی خوندم یه جور همزاد پنداری --- راست میگه! چه فرقی می کنه
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
امروز ۱ / ۱ / هشتادو ششه تهران خلوته هوا تمیزه از شهر صدایی در نمیاد هر پنج دقیقه یه ماشین از خیابونی که ۲۰ تا ستون داره رد میشه و من به صدای بهار گوش می کنم اومده نشسته خسته اس خب یه زمستون رو خواب بوده تازه دیشب بیدار شده و چشاشو میماله بهار سه ماه وقت داره تا دستی به سر و روی طبیعت بکشه دلم میخواست منم طبیعت بودم آرومه همه جا سکوت خوبه یه حس درونی بهم میگه امسال سال خوبیه یه نفر داره از کوچه رد میشه ، ویولن میزنه ، یکی دیگه هم بغل دستش داره ضرب میزنه ریتم ۶ و ۸ سال ۶ ۸ میزنه و ما باید برقصیم رقصنده با باد رقصنده با گرگ رقنده در سکوت رقصنده در طوفان مهم نیست برقصیم می رقصیم ... درد است که در بستر من می لولد سال نو مبارک
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|