![]() |
![]() |
|
|
گاهی وقتا با زمان بد درگیری دارم اصولن من با همه چی درگیرم یه وقتایی میشه میگم کاش زمان نگذره یه وقتایی هم آرزو میکنم یک ریموت کنترل داشتم زندگی رو میزدم بره جلو تر با این کار دوتا فایده نصیبم میشد یا زودتر میرسیدم به شادی هایی که بعد این مصیبتها منتظرم یا حداقل مصیبت ها رو کمتر لمس میکردم کلیک سال نو مبارک ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
ضربان داده به قلبم تن گيسوهايت و مسخر شده ام سخت به جادوهايت ناگهاني تر از اين حادثه ها مي آيي مي رمد در غزلم گله ي آهوهايت پلك مي بندي و ماه از مژه ات مي شكفد خانه پر مي شود از جذبه ي شب بو هايت مست و مدهوش به دور غزلم ميچرخم قصه هايي كه نمي بافم از موهايت نامت آمد به زبان و دهنم شيرين شد بعد فرهاد شدم تيشه ي ابروهايت قاتلم شد و چه تدبير اگر مي برٌند دسته ي خسته ي خود را تن چاقو هايت (نوید) ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:13 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
مردم نازنین، همین هایی که با هزار امید و آرزو میرن خرید عید برادرانه سر هم کلاه میذارن دوستانه به هم خیانت میکنن تو رانندگی اگه بخوای از توی پارک در بیای هزار تا فحش میخوری اگه یه جا بخوای بپیچی هیشکی بهت راه نمیده باید اونقدر سریع بپیچی که یا بزنی بهشون یا راه بگیری آدما ، این آدم بزرگا خیلی عجیبن باهات دوست میشن یهو چشماتو که وا میکنی میبینی شدی شمر ای بابا چرا ما ها اینقدر بچه شدیم؟ بچه شدیم؟ کاش بچه بودیم کودک بودیم کاش اینقدر درگیرمون نمیکردن عجیب مردمانی هستیم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پلههاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
تيك تيك صداي آشناييه صداي ساعت؟ شايد چي ميخواد بگه؟ يا به كي ميخواد بگه؟ ۸۵ داره ميره؟ خب بره ۸۶ داره مياد خب بياد چي ميشه؟ به آخر دنيا نزديك ميشيم؟ خب بشيم آخرش چي؟ واقعن چي ميشه؟ هر چي ميخواد بذا بشه ضربانهاي قلب يك سال شنيديمشون؟ نه ۸۶ هم مياد و باز نميشنويمش لحظه ها تيك تيك و ما لحظه ها رو از دست ميديم خب بديم؟ نميدونم به هر حال داريم ميديم باي باي لحظه ها! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:18 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
يادش بخير اون روزا ... |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 3:57 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
اين سمبل رو خيلي دوست دارم اينم يه اعتقاد شخصيه ممكنه به مذاق خيليا خوش نياد اما اعتقاد منه ديگه كاريش نميشه كرد ميذارمش كه يه جورايي همه ببيننش چه دوست داشته باشن چه نه اما دلم ميخواد اين سوال رو از خودمون بپرسيم "چرا بعضي از ماها حتي بعضي زن ها اينو دوست ندارند؟"
... |
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
روز به دنبال روز گذشت همه چیز اتفاق افتاد، مثل همیشه. اما تنهائی بود که همواره در همه چیز روان بود. عطر تنباکو، موش، کشوئی باز، ابر کوچکی از دود ـ پرسه زنان در هوا آنا آخماتوا - ۱۹۴۴ ... باد از سوی دریا می آید. خانه ای که دیگر در آن نیستم و سایه ی زیبا ترین کاج آن سوی ممنوع ترین پنجره... در این دنیا یک نفر هست که می توانستم تمامی این اشعار را برایش بفرستم اما چه؟ بگذار لب ها لبخندی تلخ بگشایند و قلب من یک بار دیگر بلرزد
آنا آخماتوا - ۱۹۶۳ ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
خدا ميكرد ميمردم،
كه گر يك دم چنين مي شد،
زبسياري اندوهم و خشم و نفرت اغيار،
در يك دم رها مي گشتم و بس...
و ديگر من نبودم تا ببينم بر سر خود آورم با دست خود اقسام آلام و بلايا را.
اگر از رفتنم ، دلِ آزرده هر كس به درد آيد،
و شايد در دمِ اول بيانديشد،
كه واويلا چرا او رفت !
اما يك دم است اين،
و چون روز دگر آيد به سان خانهاي متروك،
قبر من، زِ ياد و خاطر هر كس كه ميرنجيد از من،
...
ميرود، همچون نسيمي كه وزد از كوچه اي باريك،
بسان دوستم پيمان،
كه بر مرگش بناليدند و اندك مدتي از رفتنش پدر باوي هم آوا شد،
وليكن مدتي اندك زِ خاطر رفت و از پيمان بجز سنگي كه برآن نقشي از عكسش
كه تنها يادگار بودن او بود باقي نيست .
خدا ميكرد ميمردم،
كه از تاريكي دنيا به گورم راه ميبردم،
...
و اين خود بودن بي حاصلم هر دم مرا چون سنگ ميسايد،
چرا باشم ؟ كه هر دم گريه بينم درد انديشم ؟
... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
با دو بند این شعر با همه ی رئالیستیک بودنش موافق نیستم نه آن شور، فریبکار یا خیالی نیست ! اما با این بندش خیلی موافقم: کاش چنان به دنیا می آمدیم کاش کاش می فهمیدیم که عشق چیست! کاش می فهمیدیم!!! به قول مردتنها و کله کدویی ی فیلم سوته دلان : ساعت زنگ زده دیگه زنگاشو زده ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:3 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
این پست شاید طولانی ترین پست من باشه، اینو گفتم که اینم بگم هیچ اجباری نیست که تا آخر بخونین، اما اگه وسوسه شدین تا آخر خوندین نظرتون برام واقعن مهمه... ---- امشب سی دی فیلم "میم، مثل مادر" به دستم رسید. مدتیه که به لطف موسسه ی رسانه های تصویری به صورت سی دی به بازار اومده. جدا از تبلیغات مزخرف و تهوع آوری که اول و وسط و آخرش مثل آب بهش بستن، کار خوبی بود. بعد از دو باری که تو سینما دیده بودمش، نشستم و برای بار سوم نگاهش کردم. بعضیا میگن این فیلم همش غمه، اما من می پرسم این غم چیه؟ از کجاست؟ چه کسی این همه غم رو به وجود میاره؟ یا راحتتر بگم مسبب کیه؟ مگر نه انسان؟ شاید!!! اما نه انسان، که موجوداتی شبه انسان که فقط شکل انسانند، انسان نما ، به شکل جنس نر برای بار سوم همراه با این فیلم و موسیقی پرطنینش و گریه ها و اندوه های اون گریستم به خاطر اون زن نه، از روی ترحم نه، که شاید که نه، حتمن، از روی تحسین... به خاطر اون زن و به خاطر بوی عطر بالهای اون دوتا فرشته ای که همیشه همراه آدمن. بار اولی که این فیلم رو دیدم جدید، عجیب و جسورانه بود و پر از سکانسهای فوق تصور عمیق. گریستم. بار دوم اما، عشق و فقط عشق. اینبار عشقی کاملتر و فریاد گونه تر. گریستم. اینبار که این فیلم رو دیدم یه فرقی داشت، یه فرق بزرگ ! دیگه رسول ملاقلی پور نیست که من بتونم بلند تر از هر دفعه تحسینش کنم و دستشو ببوسم... حتمن خبر دارین که ... . اما اینبار میدونم که خود او هم با من داشت این فیلم رو می دید و میگریست... برای این فیلم، همون بار اول که دیده بودم، یه شعرگونه نوشتم که میذارم اینجا... به یاد اون فیلم و به یاد ملاقلی پور و به یاد مادر با بازی جسورانه و خالصانه ی گلشیفته... ........................................................................................................................ ویولن! قابی عکس ظاهری از عشق به سادگی شعر کودکانه عشقی پاک تصویری از عشق بر دیوار به رنگ سیاه پیامی که پاک شد مجسمه ی بتهوون مرد به آن پشت میکند دختر آنرا رو به خانه می آورد آمیزه ای از تبلور سادگی و شفافیت و عشق و تضاد عشق با عشق! گاز خردل تنی بیمار رنج گذر از سالهای ویرانی یادگاری از اشک و باز آغاز یک رنج ویولن عشق "کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" جمله ای درون قاب و یادگاری از سالهای دور آموزه ای ژرف پرواز کبوترها بر حریم گاهواره ای یادگار کهن ترین نسل مادر یاد گاهواره ای که گاه یادواره ای است هدیه ای از آنسوی مکان صدای تپش قلبی در قلبی دیگر و صدا به ناگاه با ترسی شگرف توهمی سهمگین آری عذابی دردناک از تصوری پوچ تلاشی برای رها شدن و رها کردن ترسی از تحمیل و تحمیلی از ترس دخمه ای مخوف که پاک را از ناپاک تمیز نمی دهد و چه قیاسی است پاک را از ناپاک ویولن برای کودکی در رحم ترنم عشقی ژرف تولد نوزادی که پرت خلقت نام می گیرد آه از درد و جدایی پاسخی ملالت بار بر این نوا "کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" جمله ای است بر دیوار ویولن ترنم بر گاهواره ای که کودک بر آن نقشی از خاطره می آراید کودکی که شیر هدیه می دهد و عیسی را از ملکوت صدا میزند که کنون که مریم مجدلیه ات تو را می جوید و تو پدر را نمادی از پطروس کپسول اکسیژن بر دوش شیر هدیه می دهد "میم" را "میم" نمی گوید و "می" را "می" نمی نوازد اما کسی را توان دل کندن از او نیست به آسایشگاه ، نویدی است بر دل تنهای هزاران تنها مانده از جبر روزگار ویولن ترنم عشق "مادر هیچ وقت دروغ نمیگه" صدای هم آوایی ی سراسر عشق " هر عشقی میمیرد، خاموشی می گیرد، عشق تو نمی میرد!!!" کودک غرق در خون ویولن نمی نوازد هماره دو فرشته را باور دارد فرشته ای که مادر نخست را به این جهان با گریه آورد و فرشته ای که او را باز برد "کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" صدای از خانه ای کوچک شمع های دیر کوچکی هنوز روشن اند باز گشت! بازگشت نامی نامی چون پدر از دور دستها و باز تکرار قصه ی پوچ دیروز توهمی دیگر از روزنامه تا خانه زندگی بدون موسیقی خطا ست! در آنسوی، پدر، گردآمده در نشستگاه سران باز در خانه ! پرواز کبوترها ! "آنکه رفت پدر بود!!!" کودک آرام میگوید! اشک و آه دفتر پاره موسیقی سازی بشکسته دلی پاره پاره بغضی از فهم فهم هر آنچه را که آزارش می دهد و مادر را نیز! کودک زیر آب مدفون است مادر فریاد می زند خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا و کودک باز میگردد از آن سوی لامکان با سرفه ای آب از حلق کودک می جهد اشک ، درد نام پدر ، حضورش کودک درد پدر را می فهمد و میخواهد که نباشد دارویی که فقط یک شیشه از آن باقی مانده ویولن به ناگاه بر دکان ساز فروش برای بهای آب حیات آلت ترنمی از حیات که خود بهای حیات می شود اندوه اینبار تصویر مادر بر دیوار خانه پدر دیگر تصویر سیاه نیست مورچه ای مرده بر دستان فیل!!! دخمه ای تاریک مادر از بازار خبر ندارد آری اینجا قیمت هر شیشه آب حیات بسان عمر آدمیزاد است قدر آن را با نگاهی هوس آلود فقط سه شیشه شیشه اول می شکند قلب او میتپد مادر است شیشه دوم می شکند قلب او از جا کنده می شود اما شیشه سوم را به دست گرفته با تاولی یادگار همان دوران خشم و ویرانی به دیار آشنایش میرود کودک فرشته ای را یافته و او را رام خود می کند فرشته اش را به او می دهد و آرام مادر را به آغوش می کشد عجب! وه که چه نزاعی است بر سر یک شیشه آب حیات نصف نصف! ویولن دیگر نمی نوازد صدا، خاموشی است مادر درون اتاقی سپید است در رختی سپید اشک آه زحمات یک ساله اش می رود که به دست کودک جاودانه گردد میم مثل مهتاب میم مثل ماه میم مثل ... مادر و مادر همه عشق را به کودک هدیه می کند حال پدر گویی که از کودک درس می گیرد مادر می رود پدر می آید و روبیک همان پطروس جاودان مریم مجلدیه را در ملکوت می یابد و عیسی جانی تازه می گیرد عشق اشک آه و دیگر مادر نیست آری "میم" مثل مادر ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
بعضی وقتا آدم دلش میخواد این طوری کنه :
نه؟ یه چیزی تو مایه های همون چنگ زدن به صورته اما این یه حس دیگه داره ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
ای جماعت به سلامت من دیگه حرفی ندارم شما ها رو تک و تنها توی قصه جا میذارم من با من میرم از اینجا من و من خیلی زیادیم حیف این همه ترانه که به باد گریه دادیم من میرم اون ور قصه سهمی از غزل بسازم سوار رخش ترانه تا ته جاده بتازم شاید اونجا یکی باشه که بفهمه این صدا رو تو گوشش پنبه نباشه بشنوه ترانه ها رو ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 5:54 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
یک دوست یک انسان آیا به راستی مذهب میتواند تفاوتی را دامن بزند؟ نه نه و هزار بار نه انسان زاده شدیم و انسان زاده شدن نه تنها تجسد وظیفه بود که موهبتی زیبا که دوستی دیگر به دوستانم افزود قدمش نیک است و قداستش به نگاه گریانش در زمزمه ی پیانو اش آمیخته در نوشته ای به زبان صفر و یک آمد گفت نامش نامی است یهودی تکانی داد مرا بس شگرف ایتزاک و تنها ایتزاک که نه اسحق و نه ایزاک گفت ما را دوست می دارد و می داند ما از او بدمان می آید چرا ؟ چرا ای دوست چنین باور داری؟ مگر زمین را مرزی است؟ مگر خاک از خاک متمایز است؟ نه ، مصلحت اندیشی بی خردانه ی جمعی کودن انسان ها را از هم دور کرده است به راستی اگر سنجاق سینه ای میتوانست جان انسان دیگری را نجات بخشد انسان نبودیم اگر خود فدیه ی نجات انسانی دیگر نمی شدیم مگر عیسی چنین نکرد؟ مگر فدیه ی گناهان ما نشد؟ مگر موسی قومی را از بند نرهانید؟ مگر ... آری انسان بودن شرط است مذهب ، حیطه ایست درونی که هر کس با خود دارد مگر بودا نگفت بیدار شوید که انسانید؟ پس قدومت نیک پاینده باشی ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
اتاق ساکت است پنداری در دنیا چیزی به نام صدا زاده نشده است تنها آواهایی مبهم به چکاچک چکیدن مایعی نگاه میکنم که از درون لوله ای به بدنم ریخته می شود چک چک گویی در ساعت، صدا، با ضرباهنگ منظمی که در تضاد با ضرباهنگ نامنظم قلبم به جنگی عبث می مانست ، زاده شد تختی هولناک اطاقی سرد شکلات تلخ را به یادم می آورد باری تمام شخصیتهای آن را بازی کرده ام تا صفحه ی آخر قاب عکسی به دیوار اثر لبخند محو شده ی دخترکی که مرا به سکوت فرامیخواند شاید تنها اثر حیات است در اتاقم سکوتی است عجیب و سرمایی عجیب تر فروغ و ثالث را با سهراب و مشیری به ملاقاتم می آورد سکوتی است سرشار از ناگفته ها و سرمایی است بس ناجوانمردانه و آبی است که گلی اش کردند ولی همچنان لطیف و تازه و تر اینجا شما را جا برای نشستن نیست باید بایستید و من را اما توان برای نشستن نیست باید بمیرم چک چک سه روز و سه شب که مدام صدای بی صدایی چونان صدای مهتاب در گوشم ناله می کند از لابه لای پوشه های خاک گرفته ی مغزم صدایی نجوا میکند پنداری موسیقی آشنایی است خوبتر گوش میکنم پیانو صدا قوی تر میشود چه پیامی است وهم آلوده و غمناک در "د" مینور اثر ایتزاک پرلمان خوب گوش کن می شنوی؟ و دخترکی در لباس قرمز را مدام جلوی چشمم می آورد دخترک آخر مرده بر گاری دور می شود آنجا که می گفت " همین سنجاق سینه می توانست انسان دیگری را نجات دهد!" آشناست شیندلر غرق شده ام افکارم خط می خورد کسانی در ساعت، به دیدار می آیند و لختی بعد می روند اما نمی بینمشان اطاقم از گل لبریز است و گل ها بی ریا بدون هیچ چشمداشتی اطاقم را خوش بو کردند پرستاران اما مرا مانند گوسفندی که به مسلخ از این سو به آنسو می برند تصویری از مغز گرافی از قلب اثری از پژواک دارویی در بدن که کسانی را می فهماند چه می گویم! هان؟ چه میگویم؟ مهم نیست دیگر نمی گویم که چه میگویم دیگر مهم نیست که نمی گویم دیگر نمی گویم اینجا دیگر روزهایم به خاکستری نمی ماند چک چک صدای جاری شدن زندگی است از مرگ همان دنیای مرده ی زندگان است اینجا راهرویی دراز است و چراغها تا انتها کشیده دالانی است از همینجا تا عدم خاکستری اما خاکستری ای که ته مایه ای از سبز مرده دارد مسیری است سبز آقای جینگلز به من میگوید، تو هم لگد شده ای؟ و او نمیداند که برای من طلسم معجزتی نیست تا مردی زنگی و سیه چرده اما درشت چرکابه از وجودم بیرون کشد و بسان ذراتی به هوا، قی کند آه دلم برای صندلی چوبی با آنهمه سیم و کلید و آن کلاه آهنی که با تکه ابری خیس بر سر میگذارند چقدر تنگ شده است چک چک شمارش معکوسی است ابر را این بار خشک بگذار بماند دسته را بکش و تمام ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 2:50 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
رسول ملاقلیپور متولد 1334 تهران بود. وی در روزهای آغازين دهه ۶۰ عكاسی را به طور آماتور آغاز كرد، با شروع جنگ بطور حرفهای آن را ادامه داد و سپس به ساخت فيلمهای مستند جنگی پرداخت و فيلم كوتاه «شاه كوچك» را با دوربين 16 م.م. ساخت كه موفق به دريافت جايزه بهترين فيلم از جشنواره ی وحدت شد. ملاقلیپور نخستين فيلم بلند خود را در سال 1363 با نام «نينوا» با دوربين 16 میلیمتری ساخت و به اين ترتيب به سينمای حرفهای راه يافت.
او را میشناسند. از فیلم های او که سوای ارزش گذاری به خاطر بعد معنوی ، محبوب و مورد تایید است گرفت «میم مثل مادر» بود که نقطه اوجی در آثار او محسوب میشود. ملاقلی پور به خاطر صداقت و دوریاش از رفتارهای ضداخلاقی، همواره مورد علاقه و احترام مخاطبین بود. وی 16 فیلم را در کارنامه حرفهای خود به ثبت رساند:
رسول ملاقلی پور فیلمساز محبوب و معترض سینمای ایران امروز 15 اسفند ماه از بین ما رفت و نامی را به جا گذاشت که با میم شروع می شد ، میم مثل ملاقلی پور ... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 6:3 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
طرز تهيه پیتزایی که خیلی راحت میخوریمش : يه خمير كه داوطلبانه اون زير دراز ميكشه تا بعد دز اثر داغي يواش يواش بميره اما خوشمزه كنه يه کم پنير پيتزا كه اونم وقتي داغ شد حالت خودشو از دست ميده و جسد خمير رو عاشقانه ميپوشونه يه دونه فلفل دلمه اي سبز كه بايد تنش به تن چاقو آشنا بشه بعد هم آتيش بخوره تا طعم بده يه دونه سوسيس كه اونم تيكه تيكه می شه و روي زخماي خمير و جسد وارفته ی پنیر میشينه چند تا قارچ كوچولو كه اگه خيلي كوچولو باشن از چاقو معافن اما اگه بزرگ شده باشن ميرن زير تيغ خب اين از مواد اوليه حالا آتيش ميخوايم ، بسپار به شعله ي توي فر كه هم از هر جهت این قربانی ها رو می سوزونه وقتي فكر ميكنم شدم عین مواد اولیه ی غذا که آتیش تغییرشون میده... كم كم شعله هاي آتيش كار خودشو ميكنه اما همین سوختنه که یه غذای لذیذ رو برای تو مهیا میکنه چه لذتی دارم می برم، یعنی این همه سوختن بی هدف نبوده ... |
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:0 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
- چرا ؟ - سردرد؟ - آره! - چیز خاصی نیست، خوب شد... - ها .مامان؟ .جانم؟ .خوبی؟ .خوبم! ... |
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
يكي داشت اظهار نظر ميكرد: - اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف ميكنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. - بوف كور كه مال صادق هدايته! - ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشت ... استامينوفن ايز نسساري ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
بعضی وقتا که سرم درد میگیره یه قرص استامینوفن بر میدارم میندازم بالا تا کمی آروم شم. یه قرص ۲ گرم پودر سفید رنگیه که پرس شده و یه خط هم وسطشه اما یه خاصیتی داره که آدمای شصت هفتاد کیلویی ندارن به همین سادگی ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|