تبليغاتX
لبخندتلخ!
 

همین چند دقیقه پیش داشتم یه کتاب می خوندم ، صدای تلویزیون توی حال اینقدر حال بنده را خویشخراشما کرده بود که ۸ چشمی خطی رو ۱۰ بار میخوندم تا بفهمم چی دارم میخونم!

بگذریم

همطو یهو یه صدایی از این جعبه ی جادویی مزخرف دراومد که خشکم زد

دینگ دیلیلینگ دینگ دینگ دیلیلینگ ( آهنگ پیام های بازرگانیه نترسین )

خدمتی جدید از شرکت بیمه ی سامان !

گفتم خب! یهو گفت

بیمه ی ازدواج

... یه لحظه همینطوری هنگ شدم، رفتم ببینم دنیا دست کیه ! دیدم بعععععله بیمه ی ازدواج

اعم از بیمه ی جهیزیه ، بیمه ی هزینه عروسی ، و صد البته بیمه ی مهریه !!!

یادمه کوچیک که بودم یه سری نوار داشتم داستانهای پلنگ صورتی بود محصول سوپرسکوپ نمیدونم کسی یادش هست یا نه ! یکی از داستانها بیمه ی صورتی بود که پلنگ ازدواج یه بدبختی رو بیمه کرد آخرش دختره رفت زن یکی دیگه شد!

چه ربطی داشت !

ولی حالا خیلی جالب شد دیگه بیمه ی سامان مهریه رو بیمه میکنه ! با خیال راحت ازدواج کنین مبادا بترسین و ازدواج (این سنت مبارک پیامبر ) رو نادیده بگیرین ، سوسک میشین ها...

یه سری عدد و مناسبت مینویسم حتما به درد میخوره !

تعداد پیغمبرا ۱۲۴۰۰۰ تا

سرعت نور ۳۰۰۰۰۰۰ کیلومتر بر ثانیه

فاصله زمين تا خورشيد ۹۳ميليون مايل

فاصله مريخ تا خورشيد۱۴۲ميليون مایل

(هر مایل ۶۰۹/۱کیلومتر است)

--------------------------------

حالا به زبون یه زنجیری

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که ملاک موفقیت زندگی مشترک میزان مهریه است

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که زن باید برای تامین خودش بعد از طلاق مهریه بخواد

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که تا این حد به زن توهین میشه

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که حتی زن ها هم از خودشون دفاع نمی کنند

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که این همه بی اعتمادی درش رواج داره

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که حقوق احمقانه ی به ظاهر حامی زن هیچ ارزشی به زن نمیده

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که بجای فرهنگ مشارکت ، یه ابلهی مرد سالاری رو تبلیغ میکنه

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که باید سر نرخ مهریه چک و چونه و جاروجنجال راه بیافته

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که "قیمت زن" رو " کی داده کی گرفته؟!!!" خاک بر سر ما

متاسفم در جامعه ای زندگی میکنم که به زندگی مشترک "نکاح" میگن! (رجوع شود به فرهنگ دهخدا)

این جامعه است؟ قیمت و ارزش زن سکه بهار آزادی است؟

سکه بهار آزادی برای به دست آوردن آزادی؟

زندگی مشترک یعنی نکاح؟

 

باز هم هی هی میگن صورتتو چنگ نزن!
برم کتابمو بخونم ، اما سرم چقدر درد میکنه !!!

...

 

+ اتفاق افتاد در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:38 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

تو دنیا تا به حال ۷ مورد چیزای عجیب ثبت شده

عجایب هفتگانه از این قرارند :

    _ اهرام‌ مصر، در حوالی قاهره 
    _ باغ‌هاي‌ معلق‌ بابل‌، در عراق‌
    _ مجسمه‌ زئوس‌، در المپيا
    _ معبد آرتميس‌، در افسوس‌
    _ مقبره‌ ماسولوس‌، در هاليكارناسوس‌
    _ مجسمه‌ عظيم‌ رودس‌، در يونان‌
    _ برج‌ دريايي‌ اسكندريه‌، در جزيره‌ فاروس‌

خیلی جدی ( به زبون آدمای باکمالات ) بخوام بگم همه ی اینا رو کی ساخته؟

مسلمه انسان، اما این موجود در کمال فروتنی از خودش به عنوان عجیب ترین چیز در دنیا نامی نبرده!

اما خیلی جدی تر ( به زبون یه دیوونه )

حالا اگه من ادعا کنم میتونم ۷۰ مورد عجیب تر از اینا تو همین مملکت خودمون اسم ببرم چی میگی؟

    _ مجسمه ی عظیم بلاهت در عین زیبایی ! رئیس جمهور 
    _ باغ‌هاي‌ معلق‌ شمال تهران ( آدم یادش میره تو همین شهر داره زندگی میکنه )
    _ وجود قابل اعتماد ترین شریک - مرد ایرانی ( چه در زندگی و چه در تجارت )
    _ مقبره‌ رهبر کبیر‌، رکورد صفر تا صد ساخت حرم کمتر از یک ماه
    _ مجسمه‌ عظيم‌ نا برابری در جامعه (زن و مرد - تضاد طبقاتی فاحش - تبلیغات برای حذف یارانه )‌
    _ دارابودن مقام اول در جهان در آمار طلاق
    _ دارابودن مقام اول در جهان در تلفات جاده ای
    _ دارابودن مقام برتر در جهان در آلودگی هوا‌
    _ ارزش والای زن ( پس از حمله ی اعراب البته ) تو دادگاه برای شهادت یه مرد میخواد ولی دو تا زن!!!
    _ سانسور خبر و فیلترینگ بی نظیر ( دارابودن رکورد اول در جهان در فیلترینگ اینترنت )‌
    _ بی اعتمادی پسرها و دخترها به هم ( البته به طور منطقی رو به افزایش می باشد )‌
    _ حیف نون! اصولا مهران مدیری ( از عجایب خارق العاده است ) به یارانه ی بنزین دقت شود!
    _ ...

چندتا دیگه بگم؟ والا خودتم درست بشماری از شمارش خارجه!

بگذریم

یه نکته کوچولو هم بگم : از عجایب هفتگانه جهان فقط هرم خوفو باقی مونده اما عجایب n گانه ی ایران روز به روز در حال افزایشه...

اونوقت میگن صورتتو خنج نزن!!!

...

 

+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 4:15 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

بعضی وقتا دلم میخواد صورت خودمو اینطوری چنگ بندازم

دیوونه ام نه؟ آره یک حالی میده !

عکسهای یه دیوونه

 

+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 

 
 

دیروز روز تولد سیمون دوبووار بود؛ فیلسوف فمینیست، رمان نویس و نظریه پردازی که سهم به سزایی در بسط و تبیین فمینیسم ( چه در تئوری و چه در عمل) دارد.

freund13.jpg

یکی از دو دختر خانواده ای از طبقه بورژوای فرانسه، خانواده ای که خود در اتو بیوگرافی خود می گوید به شدت معتقد به ارزش های مردسالارانه و مذهبی بوده است. می گوید زندگی با مادری به غایت کاتولیک و پدری مردسالار، زندگی آسانی نبوده است. در « خاطرات دختر وظیفه شناس» که اولین جلد از مجموعه چهار جلدی خاطرات زندگی اوست، می نویسد: « مشخص بود که این بچه چه باید بشود: فرانسوی، بورژوا و کاتولیک؛ تنها جنسیتش از پیش تعیین نشده بود.»

در زندگی نامه خود می گوید از چهارده پانزده سالگی که به طور جدی شروع به خواندن کتاب کرد، زندگی شورشی و دوگانه او آغاز شد. جایی می نویسد: « در کتاب بالزاک - که آن هم ممنوع بود - ماجرای عشقی عجیب میان یک مرد و پلنگ را می خواندم و به این نتیجه رسیدم که به شادی های جسمانی و شهوانی بیش از آن علاقه مند هستم که بتوانم به زندگی زیر نگاه خدا ادمه دهم.»

اولین سرکشی عیان از مقرارت خانواده را در سال 1925 بروز داد؛ علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش معلم شد و شروع به معاشرت با حلقه های روشنفکری که پدرش آنها را خطرناک می دانست و معتقد بود کارشان رواج دادن عقاید فتنه انگیزی در باب برابری، دموکراسی و سوسیالیسم است کرد.

180px-Beauvoir_50ans.jpg

در سوربن فلسفه خواند، در همان زمان با عده ای از دوستان حلقه فلسفی را شکل دادند که سارتر نیز یکی از اعضای این حلقه بود. دوبووار شاگرد سال بالایی مدرسه فلسفه بود و به ژان پل سارتر در درس ها و بحث ها کمک می کرد. خود جایی گفته است: « به طور مرتب این گمان نادرست را مطرح می کنند که سارتر شاگرد سال بالایی بود و به من کمک می کرد؛ خوب! ساده است! چون او مرد است و ذهن مردسالار جامعه نمی تواند بپذیرد مردی یک سال پایین تر از زن باشد!»

سال های پیش از جنگ جهانی دوم را سال های طلایی زندگی خود می داند؛ می گوید او و ژان پل سارتر « خیانت پنهانی به همسر» را که قاعده و روال تک همسری طبقه بورژوا بود، رد می کردند و با یکدیگر روابط آزاد داشتند. در ضمن با حفظ صداقت کامل نسبت به یکدیگر، این آزادی را برای دیگری قائل بودند که با افراد دیگر روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد. در این سال ها بسیار می خواند؛ دقیق و عمیق. می گوید در همین سالها هم رای «آندره ژید» شد و تا همیشه بر این اعتقاد بوده و هست و خواهد بود که باید کوشید همان طور که ژید می گوید دستاوردهای بشری را از آن خود کرد.

آغاز جنگ جهانی دوم برای سیمون دوبووار نقطه عطف مهمی بود. می گوید تاریخ ناگهان بر سر او آوار شد و برای اولین بار ارزش همبستگی را دریافت و به انکار شیوه ی فردگرایانه و غیر بشری زندگی خود برخاست.نتیجه مسلم این دوران پرآشوب برای او این بود که هرآنچه بعد جنگ نوشت، پاسخی بود به درس مهمی که از دوران جنگ آموخته بود: « عدم قطعیت تهوع آور وضعیت اخلاقی ما انسان ها.» در همین دوران بود که اگزیستانسیالیسم را که فلسفه ی بحران است از سر می گذراند. اگزیستانسیالیسم که که مارکسیسم را با همه وجود تقبیح و رد می کرد.


SartreSimone.jpg

« امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم.» و حاصل این باور درونی که سیمون دوبووار به آن رسید، یکی از مهم ترین و شاید اصلن مهم ترین متن فمینیستی همه زمان ها یعنی « جنس دوم» شد. کتابی که در سال 1949 برای اولین بار منتشر شد و موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را برای سیمون دوبووار در پی داشت. « جنس دوم» رد قاطعانه و بنیادی همه باورها و یقین های کاذب و دروغینی بود که سالها در ذهن مردمان فرو کرده بودند. یقین هایی چون اداره ی امور جهان به دست مردان، مادری به عنوان مهم ترین وظیفه زن، ازدواج، اداره و سرپرستی خانواده به دست مردان و غیره.

واتیکان نام سیمون دوبووار را به دلیل نوشتن این کتاب در لیست سیاه قرار داد، راست ها با انزجار او را له کردند، چپ ها و مارکسیست ها از هیچ توهینی به او ابا نکردند، حلقه دوستان روشنفکری شان با عصبانیت و نفرت کتاب او را به طرفش پرت کردند، منتقدین شروع به فحاشی به او کردند و وی را زنی سرد مزاج، روانی و فاسد توصیف کردند و روابط آزاد او با ژان پل سارتر را دستمایه هرگونه بدگویی و شایعه که توانستند کردند. او « جنس دوم» را با ذکر جمله ای از پولن دولابار آغاز می کند: « هرچه مردان درباره زنان نوشته اند باید نامطمئن باشد، زیرا مردان در آن واحد هم داورند و هم طرف دعوا.» یکی از مهم ترین جرقه های نوشتن « جنس دوم» را آشنایی با «نلسون الگرن» نویسنده آمریکایی می داند. خود دوبووار می گوید با نلسون الگرن، برای اولین بار ارگاسم کامل به معنای واقعی را تجربه کرده است و این تجربه جرقه ای برای او بود تا همه آن نابرابری هایی که در پس زمینه ذهن او خوابیده بود را به ثبت برساند.

M-224-2.jpg

گذر زمان درباره حقانیت بخش عظیمی از آنچه در « جنس دوم» مطرح شده بود، قضاوت کرد. دوبووار در جنس دوم صراحتن استدلال می کند که چیزی به نام طبیعت بشری وجود ندارد، و مفاهیمی چون ذات زنانه، سرشت زنانه و سرنوشت زنانه بی بنیان و غیر منطقی و از ریشه مردود هستند. دوبووار که خود اگزیتانسیالیست و عمیقن تحت تاثیر آموزه های این مکتب فکری بود، در « جنس دوم» می خواهد به این سوال اصلی ذهن خود پاسخ دهد که چه اتفاقاتی موجب شد که زن « دیگری» شود؟ او می گوید در « دیگری بودن» وضعیت اغوا کننده ای وجود دارد که زنان گول آن را می خورند و خود همدست مردان در به زنجیر کشیدن خود می شوند. او مهم ترین دلیل در اسارت ماندن زنان را فقدان ابزارهای عینی فاعلیت می داند و معتقد است به دلیل فقدان این ابزارها است که زن فاعلانه در مقام دفاع از خود و خواسته هایش بر نمی خیزد. او در « جنس دوم» به جنگ عیان با ازدواج می رود و ازدواج را بازمانده روش های منسوخ از میان رفته زندگی می داند. بسیاری می گویند دوبووار با ذات « مادری» نیز دشمنی عیان داشته است؛ این حقیقت ندارد. خود وی به صراحت می گوید به هیچ وجه با ذات « مادری» خصومتی ندارد، خصومت او با اسطوره های فرهنگی مرد سالارانه ای است که مادری را باری بر دوش زنان می کند و خفقان را برای زنان به همراه می آورد.

uewb_02_img0075.jpg

دوبوار در سال های بعد با « جنبش آزادی زنان» همکاری کرد، همکاری که به دلیل ساختار سلسله مراتبی این سازمان و مخالفت شدید دوبووار با سلسله مراتب به زودی گسسته شد. یکی از موسسان مجله « له تان مدرن» که مجله روشنفکری ضد استعمار و سوسیالیسم مستقل بود گشت؛ با ژیزل حلیمی انجمن « شوازیر» یا همان « انتخاب کردن» را تاسیس کرد، به ریاست « مجمع حقوق زنان» که به مبارزه حقوقی برای احقاق حقوق زنان می پرداخت انتخاب شد، مانیسفت 343 را امضا و یکی از مبلغان آزادی سقط جنین شد، و عمیقن معتقد بود که سیاست تولید مثل و خشونت و تجاوز به زنان باید مهم ترین مساله و اولویت اول مبارزات فمینیستی شود.

جنبش فمینیسم بی شک بخشی از اندیشه ها و اهدافش را مدیون آثار و اقدامات سیمون دوبووار و به ویژه « جنس دوم» است. این روزها نخواندن « جنس دوم» برای شماری از کسانی که داعیه فمینیسم دارند مد و ارزش شده است؛ ما هرگز از کلاسیک ها و پیشگامان بی نیاز نیستیم و نخواندن هرگز اسباب افتخار نبوده و نیست و نخواهد بود. سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.

در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم:

« سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی. »

 

منبع : امشاسپندان

 

...

+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

یه جایی هست که هر کی هر چی بخواد دل تنگش اونجا نعره بزنه داد بزنه جیغ بکشه یا بنویسه

آدرس اینه : http://jiiiiiigh.blogfa.com

یوزر و پسوردشم اونجا نوشته ، برین حال کنین...

 ...

 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

یکی از تز های من برای گریه اینه که

انسانها  وقتی خرد میشوند و میشکنند گریه میکنند

شاید دیده باشین اگر به کسی بگید بالای چشمت ابروست چنان گریه ای سر میده که خاطره ی آبشار نیاگارا زنده میشه

اما دو یا سه دلیل دیگه هم می شه برای گریه آورد

برخی اوقات احساس تنهایی شدید و بعضی وقتها هم رسیدن به ته خط و یا احساس ضعف

اما شرط میبندم تاحالا نشنیدین که یه نفر که گریه رو نشونه ی ضعف میدونه همین گریه جونشو نجات میده!!! خب

داشتم یکی از شاهکار های آلفرد هیچکاک رو میدیدم که بر اساس داستانی بود از لوئیس پلاک به اسم "ورشکسته"

داستان رو خیلی خلاصه میگم:

...........................................

پرده اول

مدیر یک شرکت بزرگ بین المللی با شریک تجاری خود در حال خوش گذرانی کنار دریا نشسته و متن نامه ای را برای منشی دیکته میکند

تلفن زنگ میزند

- از راه دور ، نیویورک است از دفتر شما

منشی را رد میکند

- الو جناب مدیر؟ سلام من جرج هستم ، شما نوشتید که مسئولیت خودم رو به آقای مرلینگتون بدم ؟

- آره جرج ، ۶ ماه حقوق میگیری و تازه کارای دیگه ای هم هست که بتونی بکنی و ...

- اما آقای رئیس من همه ی عمرم رو اینجا کار کردم اینجا بخشی از زندگی منه، شما نمیتونین...

- گوش کن من وقت ندارم توی نامه کامل نوشتم

گوشی را قطع میکند

- داشت گریه میکرد! اه از آدمای ضعیف حالم به هم میخوره

- خب تا حدودی حق داشت

- ولی میتونست گریه نکنه نا سلامتی او یه مَرده!

- بهتر که با گریه خودشو تخلیه کرد میتونست به خودکشی برسه یا دست آخر تو رو بکشه

- مزخرف نگو مرد، ...

پرده دوم

مدیر در حال رانندگی به سمت نیویورک است ، ناگهان متوجه می شود که راه بسته است و باید از مسیری فرعی ادامه دهد، کامیونی برای منتقل کردن چندنفر زندانی مقابل اوست ، منتظر میشود که افراد سوار شوند و بعد راه می افتد، ناگهان بلدوزری از سمت چپ ظاهر می شود و به او برخورد میکند و اتومبیل او با کامیون برخورد کرده و ...

- چرا همه چی تاره؟ من کجام؟ آره من خوردم به اون ماشین ...

   چم شده؟ چرا درد ندارم؟ اصلا حس ندارم! فلج شدم؟ حتی نمیتونم پلک بزنم اوه خدایا یعنی

   چی میشه؟ آیا یه نفر پیدا میشه منو ببینه ؟ من زنده ام... پس چرا صدام در نمیاد...

   چیزی نمیشنوم! اما چرا میشنوم ! صدای پرنده ها رو میشنوم آره ... خوبه من نمردم ! اما 

   صددرصد فلج شدم، بالاخره یکی میاد منو میبینه منم مفهمم چم شده! آره خونسرد باش

   صبر کن...  

ناگهان سه نفر از راه میرسند

اتومبیل را بی آنکه به مرد توجهی بکنند خالی کرده و اثاثیه ی او را نیز با خود میبرند

- حتی به من نگاهم نکردن! حداقل میتونستن نبض منو بگیرن

  اگه ماشین آتیش بگیره چی ؟

  من میسوزم؟ خدا کنه اون موقع بیهوش بشم! اینا که رفتن ! نه باید خونسرد باشم !

  بالاخره سروکله یه نفر پیدا میشه ! تازه از زندان وقتی بفهمن کامیون نرسیده حتما میان

دونفر بر بالای سر او ظاهر میشوند !

- میگم این یارو مرده نه؟

- شاید ! فرمون خورده به قفسه ی سینه اش ! گردنشم شکسته ! بیا کمک کن فرمون رو ورداریم

- آره اینطوری بهتره

لباسهایش را از تنش بیرون آورده ، بله این دونفر زندانیانی هستند که آمدند لباسهای او را بردارند

- من زنده ام به من نگاه کنین ! ببینین حتی انگشتم رو تکون میدم

   حتما ازت شکایت میکنم! مردک من زنده ام منو لخت میکنی؟ انگار اینجا جز جانی و دزد کسی

   نیست! دعا کن یه روز پیدات نکنم ! حسابتو میرسم خودمم نتونم یه نفرو استخدام میکنم پدرت

   رو دربیاره!

 نمیبینند و میروند

- رفتن؟ ای بابا داشتم بهشون عادت میکردم ، تنهایی سختیه ، دل تنگشون شدم...

پرده ی سوم

شب هنگام پلیس وارد صحنه شده و به خیال اینکه او مرده است با سه جنازه ی دیگر او را به بیمارستان برای صدور مجوز دفن میبرند

در اتاق ملحفه ای سفید روی صورت او را میپوشاند

- تا صبح باید صبر کنم ، درسته حتما فردا صبح پزشک قانونی منو معاینه میکنه اونوقت وقتی انگشتمو تکون بدم میفهمه من زنده ام، تا صبح صبر میکنم آره تحملشو دارم فقط اینجا تاریکه...

پرده ی چهارم

صبح روز بعد ...

- دکتر اگه میشه زودتر جواز دفنو صادر کن که کلی کار داریم

- بذار یه نگاهی بندازم به این بدبختا

- اولی که مرده، دومی و سومی هم له شدن! چهارمی راننده ای بوده که بهشون خورده! نفله شده

- بذار اینو هم ببینیم، نچ نچ نچ بیچاره قفسه ی سینش که خورد شده ، گردنشو ببین شکسته

- خب اینم از این

- یه دقه وایسا... اینجا رو ببین !

- چی شده؟

- چشماشو ببین؟!!! خدای من اون داره گریه میکنه این اشکه ، اون زنده است برو پتو بیار منم برم زنگ بزنم تیم پزشکی بیان

- آقا شما زنده ای ، خوب میشی مطمئن باش ... صدامو میشنوی؟ تو نمردی !

...........................................

چی فکر میکنین؟

 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 3:40 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

میخوام برم

دارم میرم

رفتم

میخوام بگم

دارم میگم

گفتم

...

- کجا؟! ، چی؟!

- کیو؟

- هان؟

- آهان بنده هیچ اطلاعی ندارم

- چی؟!

- بیخیال

و...

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 4:45 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

ودر 9 توی مرگ اندود این دنیای بی معنی
چنان در بند افتادم که راهم را نمی یابم
و ذهن در هم من نیک میداند
مرا بازیچه ی خود کرده و بازم نمی یابد
صدای دل کجا خاموش شد یارا؟
که صد ها تن به صد ها ره
در این بیغوله ی دنیا
عصا از کور می دزدند

+ اتفاق افتاد در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

تو را چه شده است؟
از چه روی به انزوای آمده ای؟
برخیز قلم بر دست نوشتن آغاز کن
که مریم در انتظار هبوط مسیح گیس کشان است
و آن سو تر
سیاهی را چراغی نیست
برفروز چراغ خانه ات را
که ماه هاست به سردی گرویده است
برخیز

...

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

مدیر اجرایی بیست و دومین جشنواره بین‌المللی موسیقی فجر گفت: پیش فروش بلیط‌های جشنواره بیست و دوم از روز سه‌شنبه ۵ دی ماه در مراكز مشخص شده شهر تهران آغاز می‌شود.
به نقل از روابط عمومی دفتر موسیقی و شعر بابك رضایی افزود: علاقه‌مندان به فعالیتهای هنری و خصوصا برنامه‌های حوزه موسیقی می‌توانند از روز سه شنبه پنجم دی ماه به گیشه‌های اعلام شده مراجعه و اقدام به خرید بلیط‌ برنامه مورد نظر خویش نمایند.
وی تصریح كرد: طی روزهای سه شنبه و چهارشنبه ۵ و ۶ دی ماه دانشجویان می‌توانند با ارائه كارت شناسایی دانشجویی و همچنین دانش آموزان دبیرستان و هنرستان به محل خانه هنرمندان مراجعه و اقدام به خرید بلیط نیم‌بها نمایند.
هنرمندان نیز در ساعات اداری روزهای یاد شده می‌توانند برای خرید بلیط به محل انجمن موسیقی ایران مراجعه نمایند.
رضایی همچنین ادامه داد نماینده سازمان‌ها، نهادها و سایر ادارات نیز می‌توانند روز چهارشنبه ۶ دی ماه برای پیش خرید بلیط‌های جشنواره فجر با ارائه معرفی نامه و درخواست رسمی به محل دفتر موسیقی و شعر مراجعه و بلیط مورد نظر خود را تهیه كنند.
مدیر اجرایی بیست و دومین جشنواره بین المللی موسیقی فجر افزود: روزهای پنجشنبه وجمعه ۷ و ۸ دی ماه نیز از ساعت ۹ صبح تا ۱۸ گیشه تالار وحدت آماده ارائه بلیط پیش فروش به شهروندان علاقمند است. همچنین از صبح روز شنبه ۹ دی ماه نیز گیشه فروش سالنهای فرهنگ، تئاتر شهر، تالار فارابی، دانشگاه هنر، تالار وحدت خاه هنرمندان، فرهنگسرای نیاوران، فرهنگسرای بهمن، تالار بزرگ كشور آماده فروش بلیط برنامه‌های خود هستند. علاوه بر این خانه فرهنگ و هنر گویا واقع در خیابان كریم خان و خانه كتاب شهر آرا نیز از جمله مراكز فروش بلیط بیست و دومین جشنواره بین المللی موسیقی فجر هستند.
 
+ اتفاق افتاد در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:56 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

و بم و باز بم
در ظلمت شبی سیاه که به صبحی لرزان
خانه های کاه گلی انسانها
در کمترین مقیاس زمان
آواری شد
صدای او را کسی نشنید
مادری که در دل خود مرگ فرزندش را به چشم می آورد
بم
این شهر کهنه از مرارتهای روزگار
مرارتی دیگر بر خود دید
آنانی را که به خاکش پناه داشتند
آنانی را که به خاکش کشت میکردند
آنانی را که به خاکش مباهات
آنانی را که به خاکش عشق می ورزیدند
آنان را به خاکش نهان کرد
آنان را در خاک منزل داد
و با اشکهای خود
گویی که از تکان دم صبح خود چنین ولوله ای برپا کرده است
شرمسار نگاه مادری شد که دلبندش در خاک
شرمسار نگاه دختر بچه ای
که بر قطعه ای از بدن پدر زار میزد
شرمسار آن حلقه ی عشقی شد که عروس
از دامادش بر انگشت کرد
و داماد کنون از درون خاک او را به نظاره نشسته است
شرمسار آن نخلهایی شد که علم وار
بم را فریاد میزدند
و طعام افطار مهیا میکردند
و شرمسار تاریخ
که بنای فلک الافلاکی ارگ را
به ثانیه ای به نیستی کشاند
و زمین اکنون
به خود کرده می اندیشد و تقدیر
نزدیک به سالمرگ آن مردم
هنوز تن ها میلرزد
هنوز زمستان سرمای خود
شلاق وار بر پیکر آنان می نوازد
هنوز سقفی
خشتی
دیواری
مامنی
بمی ها را نیست
به راستی که
قربانی غفلت همه ی ما شدند
...


 

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

...

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 5:24 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

در باره پست قبل که تنی چند از دوستان گرانمایه چیزهایی فرمودند باید بفرمایم :

بابا م. جان
حالا تو این وانفسا شیر از کجام بیارم؟
میشه ساندویچ مغز درست کنم باهاش؟
بدبختی اگه اینکارم بخوام بکنم ساندویچم میشه :
یه نون باگت + سس + مقداری کاهو + 4 تا پر گوچه فرنگی + دوتا قاچ خیار شور


دوم نیمه ی ماه جان
مغز در لغت به معنای هسته و اصلی ترین قسمت هرچیزی است اما اینکه تو گفتی برای انسان شاید چیزی به این مفهوم یافت می نشود

ضمنا دیشب محض خنده جمجمه ام رو باز کردم میدونی چی دیدم؟

یه سیم بود که از این ور رفته بود اونور اومدم سیم رو قطع کردم گوشام افتاد... بیخیال شدم که نوشتم بابا بیخیال...

مثل همیشه و دیگر هیچ ...

...


 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

چرا بنالم ؟

چرا نبالم ؟

بذار ببالم !

که تا ننالم !

اگر بنالم ، دگر نبالم !

وگر ببالم ، دگر ننالم !

...

راستی کلمه "مغز" یعنی چی؟!!!

اونوقت به چه دردی می خوره؟!!!

آهان بی خیال...

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

تا آن زمان که دخترکان بازیگوش
تورق پسران را مباهات خود می نمایانند
و پسران فاحش
ازاله بکارتی را چونان مدال فتوحات بر سینه می زنند
صورتها همچنان در تغییر شکل و ماهیت
و ماناتوان تر از یافتن راهی برای حل
که فواحش حافظ معصومیت باشند و
وحوش سبز جامه حافظ ناموس
و گاوان و خران حافظ مرز و بوم

...

+ اتفاق افتاد در  شنبه دوم دی 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

به یلدا شب رسیدیدم و گذشتیم

به یلدایی دگر تنها نشستیم

بسی گویند عمرت همچو یلدا

که یلدا هم گذشت و ما گذشتیم

...

 

+ اتفاق افتاد در  جمعه یکم دی 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
درباره وبلاگ
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن
غمناک تر از گریه
آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند،
میخندم

کارم از آن نیز گذشته است
می خندم
تلخ
به آنجا
ولی اینجا
یار رفت
غمخوار رفت
و حرف عشق نیز به آرامی
رفت
از دفتر ما
از قاموس ما
از روز مرگی های ما
حالا...
اما می خندم
تلخ می خندم
باآه می خندم
به لبخندی تلخ

پیوندهای روزانه
انار
بدون عنوان
پوکر
کاوه ( نرم افزار )
بوفه گالری
پاگرد
کانون معلمان ایران
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
تلخ مثل عسل ( امیر )
کودکی
ایلیاد
سمفونی مردگان
غزل پست مدرن
خنده گری
زرتشت
دکتر رویا طلوعی - فعال جبش زنان
شاخنامه ی مجسمه ی فردوسی
کمد شیشه ای - مهدی
سبکی تحمل پذیر هستی
تلخ مثل عسل!
سوته دلان در دنیای بی رحم
قلبهای شکسته
وحشی آبی
شاه آمفاکتوس سوم!!!
آدم نمی شوم!
دیوار جیغ!!!!!!
امشاسپندان
بهار آسمان
David Lynch
آتشکده
تنهایی های یه دیوونه
آهنگسرا - فروشگاه اینترنتی آثار موسیقی
زمان بستن چمدان
فرهنگ و ادب
یه مخ کامپیوتر
معنی دوستت دارم
وبلاگ خانواده - علی
انجمن درمانگران ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
تیر 1381
آرشیو موضوعی
شعر
طنز
سیاست
جامعه شناختی
فلسفه
عکس
پیوندها
نقطه ته خط !!!!!!!!!!
الف.بامداد
استامینوفن
المرغ العربی
اتاق آبی من!
استاد بابک شهرکی
مرداب تنهایی !
یه کولی
تلخ مثل عسل!
وب سایت انجمن شعر نو
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی
مثل آب برای شکلات
شب هاي سرد
شیوا - روایت یک خاموشی
گوباره (استاد هرندی)
حرف های تازه
تلخ و شیرین
سحر!
دختر پنهان!
رویش
شیرین غم!
مريم زنگنه
كلبه تنهايي
سهراب سپهری
کارتونهای نیک آهنگ
با آسمان با هم بباریم
نجواهای تنهایی





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان