![]() |
![]() |
|
|
ازآنجایی که این روزها دم زدن از عشق و دلدادگی و دلتنگی به نوعی بچگی عنوان میشه و صد البته که بچه بودن هم دنیای زیبا و خاص خودش رو داره پس در اینجا من این شعر زیبا رو که کودکی پراحساس به نام بنان خوانده و آهنگش رو کودک دیگری به نام روح الله خالقی تنظیم کرده تقدیم میکنم به احساس پاک و کودکانه ی همه آدمایی که به درستی آنها را بچه و کودک صدا میکنند ...
آمد آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود عکس شیدایی ، در آن آئینه ی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود در نگاه سرد او در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود آخر آن تنها امید جان من ، تنها نبود تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
نگاهم را به هر سو می اندازم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
دریچه ای بگشا تا که دیده بگشایم
... |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
گردشی روحانی بر مدار درد ما چون چوپانی
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 4:45 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
آدم خندش میگیره از بزرگتر هایی که خیلی فکر میکنن بزرگن و گریش میگیره از بچه هایی که نمی دونن هنوز بچن! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 3:25 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
رستني ها كم نيست با تشکر از آنا ... |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
با صدای بی صدا
مثل یه کوه بلند مثل یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد! با دستای فقیر با چشمای مغموم با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد! شب با تابوت سیاه نشست توی چشماش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک... سایش هم نمی موند هرگز پشت سرش غمگین بود و خسته تنهای تنها...! با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه قطره ! قطره ! قطره ی آب قطره ی آب در شب بی تپش این طرف اون طرف می افتاد تا بشنفه صدا ! صدا ! صدای پا ! صدای پا ! دوست یه سکه نایاب گلدون عتیقه یه شعر نگفته رو لب بسته ! سوار موج نور با حافظه ای سرد بی گذشته بی درد تنهای تنها...! در کنج یه قفس بی نفس بی هیچ کس با حسرت یه سحر هوا هوا هوای پاک هوای پاک در شب بی خوابی از چشم ستاره قطره قطره میچکه رویا رویا بر سر ما ... ودیگر هیچ ...! |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
دستاش دور گردنم بود با تشکر از نیمه ی ماه |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
جایی خوندم: زندگی مجموعه ی چند داستان کوتاه است که گاهی فقط به رمانی می انجامد !
... |
|
+ اتفاق افتاد در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
وقتی جلو آینه وایمیستی بیشتر خودتو میبینی یا آینه رو؟! ... |
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 3:9 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
چوب رختی بودنم عالمی داره هیچ وقت فکر کردی؟ !!! ... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:35 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
گهی زین به پشت و بازم زین به پشت !!! اصلا همش زین به پشت... به کسی چه!!! نه؟ آره بابا! ... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:30 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
پارسال یه شب رفتم سر یخچال به عادت هر شب قبل از خواب یه لیوان شیر بخورم همیشه که می رفتم لیوان رو لاجرعه سر میکشیدم اون شب یه کمی مزش ترش بود! یادم موند تا آخر عمر لیوان شیر رو اول مزه مزه کنم بعد...!!! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:19 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
دوستی می گفت با عینک آدم های مرده چیکار می کنند؟! گفتم همون کاری رو می کنند که مرده ها با عینک آدم های زنده ! شایدم ... ای بابا من چه میدونم؟!!! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 3:56 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:1 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
![]() ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴ بازگشت بابک بیات با خاطرات دور بابك بیات آهنگساز قدیمی سینما پس از یك سفر طولانی از كانادا به ایران بازگشته و به زودی فعالیت های هنری خود را پی می گیرد. ادامه... ۴ آبان ۱۳۸۴ بابك بیات دیگر موسیقی فیلم نمی سازد تا لحظه ای كه تكلیفم در این كار روشن نشود دست به ساخت موسیقی فیلمی نخواهم زد. 4 مهر 1385 بابك بیات" برای ادامه درمان به كانادا می رود بابك بیات" آهنگساز حوزه موسیقی پاپ كه به دلیل بیماری دراز مدت خود ماهها در بیمارستانهای" ایران مهر " و " تهران پارس " بستری بود ، برای ادامه درمان به كانادا میرود . ۱۷ آبان ۱۳۸۵ بابك بیات تا هفته آینده در بخش ICU بیمارستان بستری می شود ... "بابك بیات"- آهنگساز بزرگ كشورمان كه چندی پیش به دلیل شدت بیماری گذشته خود به بخش CCU بیمارستان ایران مهر منتقل شده است قرار شده تا بهبود وضعیت جسمی در بخش ICU این بیمارستان بماند . ادامه... ۲۱ آبان ۱۳۸۵ عیادت " جعفری جلوه " از " بابك بیات " معاون امور سینمایی و سمعی و بصری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ،صبح روز یكشنبه بر بالین "بابك بیات" ، آهنگساز برجسته عرصه سینما و موسیقی كشور كه چندی پیش به دلیل عارضه كبدی در بیمارستان ایرانمهر بستری شده است حضور یافت ۵ آذر ۱۳۸۵ مرد نتها جان سپرد بابك بیات، آهنگساز بزرگ كشورمان یكشنبه پنجم آبان در بستر بیماری جان سپرد.
... |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
بابك بیات، آهنگساز بزرگ كشورمان یكشنبه پنجم آبان در بستر بیماری جان سپرد. وی پس از یك دوره بیماری به علت نارسایی كبدی در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت. پیكر زنده یاد " بابك بیات " ساعت ۹ صبح روز چهارشنبه ۸ آذر از مقابل تالار وحدت تشییع میشود. "بابك صحرایی " ترانه سرا و یكی از شاگردان این هنرمند برجسته موسیقی با اعلام این خبر افزود : با توجه به این كه استاد وصیت كرده بودند كه پیكر ایشان را در امام زاده طاهر به خاك بسپاریم در حال حاضر مشغول رایزننی برای خاكسپاری ایشان در این مكان هستیم .وی گفت : به دلیل این كه اعلام شده قبرهای این قبرستان خصوصی هستند بنابراین هنوز نتوانسته ایم قبری برایشان خریداری كنیم . صحرایی در پایان گفت: امیدواریم كه بتوانیم به خواسته استاد جامه عمل بپوشانیم |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:18 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|