![]() |
![]() |
|
|
- محور مختصاتی رو که دو سرش جزو مکان هندسی نقاط شامل شده نباشند رو چی میگن؟ - اه؟ چه جالب! ... |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:44 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:38 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
گفت به سفر میرود تا فراموش کند ـ چه را؟ گفت هر چه را که رنگ تعلق دارد اندیشید که چه می خواهد و در تضادی شگرف گفت نمیدانم ـ مرو که آسمان تا خود نخواهی همین رنگ است گفت از رنگ آسمان فرار می کنم ـ مرو که چنینت از امکان خارج گفت اگر تو بگویی مرو نمی روم ـ مرو به خاطر خودت و نه هیچ کس و آخر گفت شاید بروم شازده کوچولو رفت از اینجا به بعد را در کتابش می خوانیم به اخترک سوم رسید می خواره ای در آنجا سکونت داشت با تعجب پرسید چکار میکنی؟ ـ می می زنم ـ می میزنی که چه کنی؟ ـ که فراموش کنم ـ چه را فراموش کنی؟ ـ سرشکستگی می خوارگیم را و ... دیگر نمی دانم که با خود اندیشید یا نه اما به گمانم رفت!!! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
همیشه یه فکر تو ذهن من بود از بچگی چرا قصاص قتل، قتله؟ همیشه هر اتفاقی که می افته ما سریعا کننده اون کار رو محاکمه می کنیم بدون در نظر گرفتن شاید خیلی چیزای مهم تر که به اعتقاد من پارامترهای مهم کار رو تشکیل میدن. خودم یه همچین تحربه تلخی رو دارم همیشه یه آدم مورد نکوهش و مجازات یا تلافی قرار میگیره اما پارامترها بر قرار و ماندنی هستند و انگار کسی نباید بهشون توجهی بکنه مجازات برای کننده کار یعنی حل مشکل؟ این احمقانه ترین و بچگانه ترین راه کاریه که نسل بشر با خلاقیت مثال زدنی خودش برای حل مشکلات کشف کرده و چقدر هم به این مسئله می باله صدور حکم اعدام برای شخصی مثل صدام یا هزاران هزار انسان دیگه از همین شاهکارهاست باید شرایط را مورد بررسی قرار داد در درجه دوم شخص را. اینجا باید نقلی از اظهار عقیده رهبر معنوی رهبانان تبت دالایی لاما در اینباره داشته باشم : آفتاب : رهبر معنوی در تبعید تبت ، دالایی لاما خواهان لغو حکم اعدام صدام حسین شده و اعلام کرد که صدام حسین با وجود تمام جنایات انجام داده هنوز ظزفیت اصلاح و بازگشت به راه درست را دارد . حکم اعدام برای متهمانی صادر میشود که بازگشت به مسیر درست برای آنها غیر ممکن است اما این حکم کاملا جنبه انتقام گیری دارد .
پتانسل لازم برای اصلاح در فرد قابل جبران است . در خصوص صدام حسین نیز امیدوام که جان وی نیز مانند هر فرد دیگری مورد احترام قرار گیرد . ... آیا هنوز انسان زنده است؟
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من از خوش باوری هردم محبت جستجو کردم عصایش سفید بود و دلش نیز کنار خیابان آرام عصایش را تکان می داد اما گویی دیگران نابینا بودند بیست و پنج بهار زندگیش در ژرفنای تفکری خلاق برایش زیباترین هدیه خدا بود آرام بود و دلنشین همچون نسیمی ملایم که از آن سوی دریا به صورت می وزد از او پرسیدم چه میکنی؟ آرام گفت سال آخر تحصیل از دانشکده است زبان و ادب انگلیسی با رتبه دوم بورسیه تحصیلات عالی همزمان مشغول ثبت امتیازی است برای یک شغل آرام بود منظم ماشین ها را از روی صدایشان میشناخت حتی جنسیت و سن راننده ها را از نوع رانندگی آنها دقیق در لحظه از خودم بیزار شدم در سلامتی هستیم کسی را داریم که عاشقانه دوستمان دارد کسی را داریم که عاشقانه دوستش داریم اما زندگی را نمی بینیم در طی صحبتها در خیابانی بودیم که مرده ای را تشییع می کردند نظرم را در مورد مرگ پرسید گفتم پدیده ایست غیرقابل انکار آماده آن هستم و تسلیم به قضا میدانی چه گفت؟ " زنده بودن را دوست میدارم چون زنده ام و بی هدف نیستم " باز هم حسی بد مرا در بر گرفت من هم هدف دارم اما تا بحال زیستن را اینگونه نمیدیدم باید زیست همه شنیده ایم که زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست اما کدامیک پوست آنرا تحمل کرده ایم؟ تاب سختی را نمی آوریم بعد از قریب به ۳ ساعت از او جدا شدم با کوله باری از فکر دنیایی اراده و چشمی باز مدام این شعر در ذهنم می آید چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
نردبانی بلند بر می دارم پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می آیم کنار کوچه ی کبوترها تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم و می روم شاعر که شدم مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم دیگر چه فرق می کند که معلمان چوب به دست به یکنواختی خطوط مشق های شبانه شک ببرند یا نبرند ؟ شاعر که شدم سیم های سه تارم را به سبزه های سبز سبزده گره می زنم و آرزو می کنم آهنگ پاک صدای تو را بشنوم شاید که شاعری تنها راه رسیدن به دیار رؤیا و کوچه های خیس کودکی باشد |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق او آیا بر نمیدارد؟ بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق آیا او نمی بیند؟ بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق آیا خبری است؟ بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق تکرار مکرر بوق بی پاسخ و اینگونه " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است" ریختن آب پاکی روی دست منتظر در دمی صدای رسیدن پیام ها می آید و باز انگشتان سردی شماره ها را لمس می کند و باز بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق او آیا بر نمیدارد؟ بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق آیا او نمی بیند؟ و باز بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــــــوق گویی تکرار و باز هم تکرار ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 3:28 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
نگاهت آتشی در کام جان کرد خدا را با که این بازی توان کرد نگویم چون کنم من با دل خویش که تا کی می شود آتش نهان کرد؟!!! ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
تا حالا شده کسی این احساس رو داشته باشه که حرفاش تموم شده؟ روزگاری اینقدر حرف داشتم و حرف می زدم که سر همه می رفت شنیده بودم میگفتن آدما یه روزی حرفی برای گفتن ندارن اما باورش برام خیلی سخت بود اما الان دقیقا مدتیه احساس می کنم واقعا دیگه حرفی برای گفتن ندارم جز تکرار وقایع روزمره ، اتفاقات با مزه یا بی مزه ای که در طول روز افتاده بعدشم خب کاری نداری؟ خداحافظ!!! یکی از دوستام که هروقت به هم میافتادیم سر همه رو می بردیم دیروز بهم زنگ زد خیلی جالب بود تنها حرفی که با هم زدیم چی بود؟ سلام ، خوبی؟ مرسی چه خبر؟ ای سلامتی کارو بار خوبه؟ خانومت چطوره؟ سلام برسون ، خب چه خبر؟ مزاحمت نشم حتما کار داری؟! نه داشتم کتاب میخوندم ! خب مواظب خودت باش درتماس باش ، بای خجالت داره واقعا... یعنی یه روزی حالم خوب میشه؟!!!
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
گفتا به دمی ناصر خسرو به کنایه آن وقت که ماه از پس خورشید بر آید بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری هر روز مرا تازه خدایی دگر آید ... |
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
گرت با من سر صلح و صفا نیست ... |
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 2:44 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
... . . . . . . ... حرف دل را گوش سر نشنود و چشم سر نبیند ، گوش جان می خواهد و چشم دل پس خالی به نظر میاد... |
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
نظاره گر تنها خنیا گری آرام به عادتی کهنش بر مدار عطف فلک گردی است گرداگرد گردی دیگر در گردش به لحظه ی گذر از شامگاه که بر تابد به انتظار دیدن آن اتفاق ناممکن چه منتظر نظری دارد او به زمین چروک صورتی از جبر یک خط محدود رخی که ز یک سوی ، پرده را تواند دید کنون که چه بیند او ز فلک خردنمای همه مردمان نابخرد به هیئت دردانگان شریفٍ این مخلوق به شامگاه رسد بر سراچه گیتی نگاه خسته او این جهان چو پیماید امید دارد و هیهات نا ممکن که می شود آیا که شامگاه دگر آدمی بیند؟!!! و یا که دگر خون نریزد او ولی فسو و صد افسوس ز شرق تا که به غرب اندر آید او دیگر ز چارسوی جهان بوی دود باروت است و کودک گریان رها شده در باد و مادرٍ مرده به دستگاه بشر پدر کجا که پیاپی به ریختن مشغول می و پیاله و بازش به نقشی شوم که تا به صبح دگر سازدش نوایی باز نوا ز کشتن و ویرانی است و آه و فغان و خون که جاری رخسار خاک چو رود نظاره گری بر افق چه اندهگین به چرخش نیلوفری امید باید بست به لحظه ی ستم آدمی به یکدیگر به خود زند لبخند چه نیک اختر آسوده دل که باشد او نباشدش به دمی زان غم فروخرده نبیندش به خاک خود این جوی های روان که خون به جوی شود در مثل به رخسارش به گرد جهان چرخشی شگفت آسا به نقطه نقطه ی آن چیزها شود پیدا به گوشه ای دگر از این سرای بیم و امید نه تاب دیدن رخ بر گلوله ای دارد نه دل به توان و تحمل اندوه و دخترکان سپیدروی دلبر را ورق زدن مشغول بسان دفتر صد برگ کامروایی ها تورق پسران را به هر سرا آویز و یا که پسر از ازاله بکری مدال بر سیه قلب خود کند منقوش و ماه چه تلخ خنده ای بشاید زد ز فکر و خیال فسونگران زمین دلش بود زخمین و زخم از پس زخم دگر شود چرکین دمی دگر که رسد باز یک مطلع رخ فسرده ی او را دگر توانی نیست تحملی شاید توان فریادی به شامگاه دگر باز او ببیند باز به دل هزار امیدش به دیدن برگی است فرو فتاده نه در خون که در گلستانها شود به جای جای جهان پرتو فسون خاموش؟!! که شامگاه دگر بر رخ کودک به جای اشک و فغان جای بوسه ای بیند؟ و گل به جای گلوله نشیندش بر قلب؟ که رخ فرو بندد فسوس کشد در دل از خیالی خام رود به عادت دیرین که باز باز آید که این سیاه قصه ی انسان ببایدش تکرار ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 2:19 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
ویولن! قابی عکس ظاهری از عشق به سادگی شعر کودکانه عشقی پاک تصویری از عشق بر دیوار به رنگ سیاه آمیزه ای از تبلور سادگی گاز خردل تنی بیمار رنج گذر از سالهای ویرانی یادگاری از اشک و باز آغاز یک رنج ویولن عشق "کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" جمله ای درون قاب و یادگاری از سالهای دور آموزه ای ژرف پرواز کبوترها بر حریم گاهواره ای یادگار کهن ترین نسل مادر یاد گاهواره ای که گاه یادواره ای است هدیه ای از آنسوی مکان صدای تپش قلبی در قلبی دیگر و صدا به ناگاه با ترسی شگرف توهمی سهمگین آری عذابی دردناک از تصوری پوچ تلاشی برای رها شدن و رها کردن ترسی از تحمیل و تحمیلی از ترس دخمه ای مخوف که پاک را از ناپاک تمیز نمی دهد و چه قیاسی پاک را از ناپاک ویولن برای کودکی در رحم ترنم عشقی ژرف تولد نوزادی که پرت خلقت نام می گیرد آه از درد و جدایی پاسخی ملالت بار بر این نوا "کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" جمله ای است بر دیوار ویولن ترنم بر گاهواره ای که کودک بر آن نقشی از خاطره می آراید کودکی که شیر هدیه می دهد و عیسی را از ملکوت صدا میزند که کنون که مریم مجدلیه ات تو را می جوید و تو پدر را نمادی از پطروس کپسول اکسیژن بر دوش شیر هدیه می دهد "میم" را "ب" می گوید و "می" را "می" نمی نوازد اما کسی را توان دل کندن از او نیست به آسایشگاه ، نویدی است بر دل تنهای هزاران تنها مانده از جبر روزگار ویولن ترنم عشق صدای هم آوایی ی سراسر عشق " هر عشقی میمیرد، خاموشی می گیرد، عشق تو نمی میرد!!!" کودک غرق در خون ویولن نمی نوازد هماره دو فرشته را باور دارد فرشته ای که مادر نخست را به این جهان با گریه آورد و فرشته ای که او را باز برد "کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" صدای از خانه ای کوچک شمع های دیر کوچکی هنوز روشن اند باز گشت! بازگشت نامی نامی چون پدر از دور دستها و باز تکرار قصه ی پوچ دیروز توهمی دیگر از روزنامه تا خانه زندگی بدون موسیقی خطا ست! در آنسوی، پدر، گردآمده در نشستگاه سران باز در خانه ! پرواز کبوترها ! "آنکه رفت پدر بود!!!" کودک آرام میگوید! اشک و آه دفتر پاره موسیقی سازی بشکسته دلی پاره پاره بغضی از فهم فهم هر آنچه را که آزارش می دهد و مادر را نیز. کودک زیر آب مدفون است مادر فریاد می زند خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا و کودک باز میگردد از آن سوی لامکان با سرفه ای آب از حلق کودک می جهد اشک ، درد نام پدر ، حضورش، کودک درد پدر را می فهمد و میخواهد که نباشد دارویی که فقط یک شیشه از آن باقی مانده ویولن به ناگاه بر دکان ساز فروش برای بهای آب حیات آلت ترنمی از حیات که خود بهای حیات می شود اندوه اینبار تصویر مادر بر دیوار خانه پدر دیگر تصویر سیاه نیست مورچه ای مرده بر دستان فیل!!! دخمه ای تاریک مادر از بازار خبر ندارد آری اینجا قیمت هر شیشه آب حیات بسان عمر آدمیزاد است قدر آن را با نگاهی هوس آلود فقط سه شیشه شیشه اول می شکند قلب او میتپد مادر است شیشه دوم می شکند قلب او از جا کنده می شود اما شیشه سوم را به دست گرفته با تاولی یادگار همان دوران خشم و ویرانی به دیار آشنایش میرود کودک فرشته ای را یافته و او را رام خود می کند فرشته اش را به او می دهد و آرام مادر را به آغوش می کشد عجب! وه که چه نزاعی است بر سر یک شیشه آب حیات نصف نصف! ویولن دیگر نمی نوازد صدا، خاموشی است مادر درون اتاقی سپید است در رختی سپید اشک آه زحمات یک ساله اش می رود که به دست کودک جاودانه گردد میم مثل مهتاب میم مثل ماه میم مثل ... مادر و مادر همه عشق را به کودک هدیه می کند حال پدر گویی که از کودک درس می گیرد مادر می رود پدر می آید و روبیک همان پطروس جاودان مریم مجلدیه را در ملکوت می یابد و عیسی جانی تازه می گیرد عشق اشک آه و دیگر مادر نیست آری "میم" مثل مادر ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
دوستی گفت :
عزت را می فروشد به قیمتی که خودش نمی داند. احمق است دیگر. و گفتم : عزت را بدست می آورد، به قیمتی که خودش نمیداند --- تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
زخاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانوا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید ... برمیگرده به دوروبرای فروردین ، یه سری رفته بودم کرمان و از اونجا ماهان شهر عشق میا بی دف میا بی دف به گور من زیارت که در بزم خدا غمگین نشاید ... حس و حالی بود و صفایی و خلوتی ... بدر ریز آن کفن در سینه غم نیست خراباتی زجانت در گشاید ... مرا حق از پی عشق آفریده است همان عشقم اگر مرگم رساند ... چند تا عکس میذارم مربوط به اون حال و هواست ... مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم وانچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما برچه رسیدی بگو!؟ نرگس خمار او ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من
چون دل سرمست من
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو!؟
می به قدح ریختی فتنه برانگیختی
ای همه را دیده تو وانچه گزیدی بگو
یاد شعری افتادم از مولانا که استاد ناظری آنرا بسی زیبا تلاوت کرده... ... غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم؟ گهی خوشدل شوی از من که می رم چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم ... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
چندی پیش در پی توقیف روزنامه شرق پس از مدتی سکوت کادر آن روزنامه اقدام به چاپ روزنامه دیگری با عنوان روزگار کردند اما !!! هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، دیروز دوشنبه 23 اکتبر(اول آبان) حکم توقیف روزنامه روزگار را به دلیل آنچه مشابهت با روزنامه شرق خوانده صادر کرده است.روزنامه روزگار از روز 16 اکتبر(23 مهر) انتشار خود را به مدیر مسئولی فرزانه خرقانی آغاز کرد اما پس از انتشار سه شماره، مديرکل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد طی نامه ای به مدیران روزنامه هشدار داد که به دليل اينکه اين روزنامه با عنوان نشريه سياسی ثبت نشده، از انتشار مطالب سياسی در آن خودداری کنند.وزار! ت فرهنگ و ارشاد اسلامی همچنین از مسئولان این روزنامه خواست تا طراحی صفحات روزنامه را هم به گونه ای تغيير دهند که شبيه روزنامه توقیف شده شرق نباشد.توقیف روزنامه نوپای روزگار با اکثریت آرا در هیات نظارت بر مطبوعات که در کنترل محافظه کاران است به تصویب رسیده است. ... به این فکر میکنین چی میگن؟ فکر کنم میگن آزادی بیان و دموکراسی اسلامی ... |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:6 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
تو وبلاگ (زمزمه های تنهایی یه دیوونه) خوندم : «حقیقت این است که سکوت بیشتر از آنکه نشانه رضایت باشد نشانه ریاضت است .» ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 7:42 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
داشتم توی کامپیوتر یه نظمی به mp3 هام میدادم که یکی از ترانه های چندسال پیش نظرمو جلب کرد، به نظر ترانه از تیپ ترانه های مبتدل و کوچه بازاری میاد اما وقتی به شعر ساده اما عمیقش دقت کنی میبینی اونقدرام که ساده به نظر میاد نیست یه واقعیته : تو اين زمونه عشق نمي مونه! عاشقي وعشق چيه؟ وفا كدومه؟؟؟ رفته محبت! غم شده عادت! كجا رفيق؟ كجا يه دوست؟ كجا يه همدرد؟ گلي تو دنيا پيدا نمي شه! گل رفته! خار اومده! بهار چي مي شه؟! در آغوش باد من رفتم از ياد! سكوت اين قلب شكسته م شده فرياد!!! البته این ترانه یه جورایی توضیح واضحاته اما برای اونایی که دنیاشون هنوز کوچیکه بدک نیست! برای خودش یه حسی داره دیگه یه حس و دیگر هیچ ( اینم برای فندق که از این تکیه کلام من خوشش میاد ) ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:59 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
میگویند زمان عشق را در خود می ساید و عشق زمان را دوستی تبتی گفت : زمان بهانه آدمی است برای مصلوب شدن در بند دنیا! "سالها می گذرد، ماهها می گذرد، می رسیم به روزها عجیب است که روزها، ساعت ها خدایا لحظه ها و ثانیه ها نمی گذرند.
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|