![]() |
![]() |
|
نوذر پرنگ هم رفت -------------------------------- غروبا که میشه روشن چراغا میان از مدرسه خونه کلاغا یاد حرف های آن روزت می افتم که تا گفتی به جون و دل شنفتم عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگر عاقل بودم من ... شاید همه ایرانی ها این ترانه را با صدای منوچهر شنیده باشند اما کمتر کسی می داند شاعر آن نوذر پرنگ است که غزل سرایی ماهر بود اما در پی نام و آوازه خویش نبود. همچنین ترانه معروف « اسب ابلق سم طلا » که با صدای ویگن معروف خاص و عام است از سروده های اوست. نوذر پرنگ که شامگاه یکشنبه! 22 مرداد در بیمارستانی در تهران خاموش شد، متولد 1317 بود. کار خود را از ترانه سرایی آغاز کرد و سپس به عنوان غزل سرا مشهور شد. این هم غزلی از او که در غربت سروده شد : ياران بهشتِ عَهدِ خويش دير باز كو دستى كه بر رُخم كند آن در فراز كو آن شهرهاى گمشده در خاطرات خاك آن خندههاى آبى آفاق باز كو اين تنگ و تيره جنگل پُر آسمان خراش روحم بخَست، راه فرار و فراز كو در مَتنِ نقرهكارى منشور صبحگاه گلدسَتههاى سبز قيامت نواز كو آن آيهها ترنّم بال ستارهها راياتِ آسمانىِ در اهتزاز كو آن رقص عارفانه روحِ سپيد ياس در حوضهاى كاشى آئينه باز كو تسبيح مرغ و ذكر گياه و دعاى آب حرفى خورند معرفت اهل راز كو نوذر زشرح قصه زلفش بدار دست وقتِ خوش حكايت دور و دراز كو --- یادش گرامی
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
نو عروسی در لباسی از جنسی شفاف باکره ای آبستن بیست میخ تابوت من در لحظه ای از زمان به ناگاه پرده ها دریده می شود کودکی از درون جعبه ای سپید چه آرام سر بر می آورد کودک در میان دستان من در میان انگشتان من با اولین بوسه طعم آتشی را بر خود احساس میکند و با هر بوسه عمیق آتشش فزون می شود با این آتش تمام خطهای آن به مثابه سالهای زندگی چه آسان می سوزد و چه بی صدا خاکستر می شود می سوزد و می سوزد و می سوزد خطهایش یک به یک به سرخی آتش در دمی به خاکستر بدل میشود خط به خط سال به سال تا که میرسد به خط کام خویش خطی طلایی سال اوج زندگی در دمی به ناگهان آن خط موفقیتش میشود آخرین خط تمام زندگی با رسیدنش به این مکان به ناگهان سوختن تمام می شود جای او دگر کنون قعر جام شیشه است و در کنار دیگر جنازه ها ...! چه زود سیگارم تموم شد!!!
احمدرضا - مرداد ۸۵ |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|