![]() |
![]() |
|
|
جایی خوندم :
عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است اما من میگم : عشق ، هیچ کدوم از اینا نیست عشق شعر نا تمام مردن است
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
نوذر پرنگ هم رفت -------------------------------- غروبا که میشه روشن چراغا میان از مدرسه خونه کلاغا یاد حرف های آن روزت می افتم که تا گفتی به جون و دل شنفتم عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگر عاقل بودم من ... شاید همه ایرانی ها این ترانه را با صدای منوچهر شنیده باشند اما کمتر کسی می داند شاعر آن نوذر پرنگ است که غزل سرایی ماهر بود اما در پی نام و آوازه خویش نبود. همچنین ترانه معروف « اسب ابلق سم طلا » که با صدای ویگن معروف خاص و عام است از سروده های اوست. نوذر پرنگ که شامگاه یکشنبه! 22 مرداد در بیمارستانی در تهران خاموش شد، متولد 1317 بود. کار خود را از ترانه سرایی آغاز کرد و سپس به عنوان غزل سرا مشهور شد. این هم غزلی از او که در غربت سروده شد : ياران بهشتِ عَهدِ خويش دير باز كو دستى كه بر رُخم كند آن در فراز كو آن شهرهاى گمشده در خاطرات خاك آن خندههاى آبى آفاق باز كو اين تنگ و تيره جنگل پُر آسمان خراش روحم بخَست، راه فرار و فراز كو در مَتنِ نقرهكارى منشور صبحگاه گلدسَتههاى سبز قيامت نواز كو آن آيهها ترنّم بال ستارهها راياتِ آسمانىِ در اهتزاز كو آن رقص عارفانه روحِ سپيد ياس در حوضهاى كاشى آئينه باز كو تسبيح مرغ و ذكر گياه و دعاى آب حرفى خورند معرفت اهل راز كو نوذر زشرح قصه زلفش بدار دست وقتِ خوش حكايت دور و دراز كو --- یادش گرامی
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
مرا ببخش بی بی بی من مرا ببخش قندک روشن مرا ببخش ناله ی شیشه مرا ببخش شعر همیشه ... من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم من از تو با نگفتم که در تو بمیرم که در تو بمیرم ابری نباش بی بی آبی بپوش امشب رخت آفتابی گریه نکن بی بی بیدل نبض من باش موج بی ساحل ... مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم اگر تو را به اوج ترانه نبردم مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم مرا ببخش بی بی بی من مرا ببخش قندک روشن مرا ببخش ناله شیشه مرا ببخش شعر همیشه ... مرا ببوس بی بی بی لب مرا ببر تا لب امشب مرا بخوان بی بی بی ساز مرا برقص تا ته آواز ... مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم ... مرا ببخش
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
شبی سرد و خاموش صدایی نیست چک چک چکه چکه قطره های دوا ، از حباب شیشه ای چون باریکه رودی بیرنگ که بر حباب شیشه ای جان خسته ام وارد می شوند بیپ بیپ صدای مرگبار جعبه ای مرگ اندود که گویی وظیفه اش شمردن ثانیه های زندگی است چونان که حیات را به ثانیه گذارده است و نفس هایی نامنظم و خسته و دیگر هیچ سکوت و فریاد سکوت بیرون و فریاد درون و صورتک سکوت که با زخم خنده ای صدا را به خفقان دعوت می کند خط عبور خون از گوشهايم به سرخ رودي خشك مي ماند سردم است بسیار سردم است آه امشب امشب اما دیگر تا سحر نخواهم ماند ار امشب دیگر شب هایم سحر ندارند ماه امشب چه کامل از آسمان مرا مینگرد اینجا بیمارستان است بخش سی سی یو و دوباره این بخش و باز دوباره بیپ بیپ اینجا مرگ را به آواز بیپ بیپ به رگهایم تزریق می کنند بیپ بیپ! آری مرگ را آری! که حیات خود مرگ است و مرگ پرواز... پرستاران گویی فرشتگان مرگند اما در جامه ای سپید و باز بیپ بیپ ذهنم آشفته است و قلبم با من نمی خواند اما !!! بیپ بیپ بیپ ... !!!
زمزمه شده در ساعت ۱۰و نیم دوشنبه شب ۱۶ مرداد در بخش ccu بيمارستان قلب |
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
" عشق رازی است مقدس , برای کسانی که عاشقند. عشق برای همیشه بی کلام می ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند, عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست. "
با تشکر از نویسنده ی عمیقش
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
شبی یک دوست پرسید از دل خسته که رقصیدن تو میدانی؟
بدو گفتم که رقص و مستی و شادی دگر از من نخواهی دید مرا هر دم همه عالم به هر صورت که امکان داشت رقصاندند مگو بکشسته دل ها هم کمی رقص و شراب و مستی و میخانه میخواهند منت گویم که دیگر این دل بشکسته ایام رقصیدن نمیخواهد دگر رقصم نمی آید کدامین مرده را رقصان توانی دید؟ کدامین روح سرگردان توان رقص را دارد؟ تو گویی مرده ها را رقص خواهی داد! نمردم؟ رقص خواهم کرد؟ مرا رقصنده خواهی خواست؟ مرا رقصنده خواهی دید؟ من امشب گریه ها کردم ، ولی افسوس مرا اینگونه پاسخ بود تو را من تا به کی اینگونه چون کودک همی گریان تحمل بایدم کردن؟ و خیلی سرد مرا در حال خود آنسان رها کردی و حتی بوسه ات را از من تنهای بشکسته نهان کردی من این را نیک میدانم ولی ای درد بی درمان ، دلم را تا به کی خواهد بیازارد؟ من اکنون آمدستم وام بگذارم حسابم را کنار جام بگذارم ... |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
اینک از دل به کف آورد سحر ّان همه ی جان و تنم
من ندانم چه کنم اینک و از دل گویم آمدم تا به حقیقت طلبم، بوسه به جانانه زنم ...
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
تکرار ، تکرار و باز هم تکرار تکرار مکرر آشوب دل سرکش من کسی به دلم گفت چه ساده نوشته شدی؟ روزه اش گرفتم هر صبح و شام که دیدارش حکم افطار اما شاید که دیگر... کنون زهری عسلوار را جام در جام سر کشیدن خواهم به کلام ثالث به حق در رسیدم دوستی دارم من که به دشمن خواهم از او التجا بردن شب ، شعر ، سحر
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:49 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
آه! پاهای کثیفی دارم نمی توانم تمیزشان کنم پاهاي كثيفي دارم براي اينكه مدت زيادي درخيابانهاي كثيف با اين و آن دست به يقه مي شدم من با پاهاي كثيف از آنجا مي آيم پاهاي كثيفي دارم كه به آنها افتخار نمي كنم پاهايم كثيف اند ولي نمي توانم از آنها جدا شوم شايد كثيف كنم ملافه هاي تميز و قشنگت را، عزيزكم در زندگي ام در اين دنيا تنها پاهاي كثيفي دارم از ميان تمامي آنچه مي توانستم به دست آورم تنها پاهاي كثيفي دارم شما افكار لطيف و مطبوعی داري اما من غريبه اي هستم با پاهاي كثيف ... پاهاي كثيفي دارم كه ديگر خيلي دير شده است كه آنها را تميز كنم پاهايي كثيف كثيف، به نحوي كه نمي توان آنها را سوهان كرد اما عزيزم، مي داني كه چيزي كم خواهي داشت بدون پاهاي كثيف من پاهاي كثيفي دارم ديگر نمي توان آنها را به شكل اول درآورد پاهاي كثيفي دارم كه از خود رد كثيفي جا مي گذارند به همين دليل ، درپي جايي هستم كه كتك نخورم به خاطر پاهاي كثيفم ... پاهاي بزرگ كثيفي دارم كه همچنان بزرگ مي شوند پاهاي كثيفي دارم آنها هستند كه مرا راه مي برند اگر زمين قلبي داشت، مي توانستم احساس كنم ضربانش را با كف پاهاي كثيفم
::شل سيلور استاين::
|
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:30 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
دود می شود چه تلخ زندگی! قهر می کند دلم چه زود خسته می شود گریه می کند زار می زند درد می کشد شعله می کشد درون من حدیث عشق سرد میشود دوباره و زبانه می کشد در قرار بی قرار روز های مهر چون سحر که بود هنوز در برم در سکوت پر صدای روز های سرد دل پر از بهانه و فسوس می شود غصه ها دوباره بر لبم سرود می شود ناگهان سحر چه دور می شود ... ناز می کند دلم چو کودکی برای مادرش تا به عمق کوچه های شب ناگهان سحر چه مادرانه با دلم یار می شود ... و باز هم چه تلخ تمام زندگی در نگاه خسته ام دود می شود ناگهان چه دیر زود می شود ناگهان چه زود دیر می شود و دود ها چه زود در فضای بیکران ناپدید می شود شعله می شود زبانه می کشد دود می شود به آسمان بی کرانه می رود وانچان که رسم آتش و زبانه است هیچ جز سپید گرد نازکی بجا نمانده است من از او سوال می کنم های تو ! تمام زندگی تویی؟ او به من جواب می دهد با سکوت وین سکوت خود همه رضاست در سکوت او چه تلخ خنده ها نهفته است باز هم به او نگاه می کنم خوبتر نگاه می کنم او خود من است...!!! |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 2:39 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
نو عروسی در لباسی از جنسی شفاف باکره ای آبستن بیست میخ تابوت من در لحظه ای از زمان به ناگاه پرده ها دریده می شود کودکی از درون جعبه ای سپید چه آرام سر بر می آورد کودک در میان دستان من در میان انگشتان من با اولین بوسه طعم آتشی را بر خود احساس میکند و با هر بوسه عمیق آتشش فزون می شود با این آتش تمام خطهای آن به مثابه سالهای زندگی چه آسان می سوزد و چه بی صدا خاکستر می شود می سوزد و می سوزد و می سوزد خطهایش یک به یک به سرخی آتش در دمی به خاکستر بدل میشود خط به خط سال به سال تا که میرسد به خط کام خویش خطی طلایی سال اوج زندگی در دمی به ناگهان آن خط موفقیتش میشود آخرین خط تمام زندگی با رسیدنش به این مکان به ناگهان سوختن تمام می شود جای او دگر کنون قعر جام شیشه است و در کنار دیگر جنازه ها ...! چه زود سیگارم تموم شد!!!
احمدرضا - مرداد ۸۵ |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|