تبليغاتX
لبخندتلخ!
 

روزی نوشتم میخوام یه گناه بزرگ بکنم

می خواستم اینقدر به خدا شراب بدم تا زندگی آدمها رو یادش بره

تا رو پاهاش بند نشه

تا دیگه خدا خدای هیچ کس بی جواب نمونه

حالا می خوام یه گناه خیلی گنده تر بکنم

می خوام لجبازی کنم

می خوام دیگه با همه لجبازی کنم

می خوام هرکار دوست دارم بکنم

هرچی دلم می خواد

...

 

+ اتفاق افتاد در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
اين لوگو را در يكي از سايت ها ديدم:

http://www.sohiericsson.net/logo.gif

من قول مي دهم با اين ديدي كه مردم نسبت به سياست دارن، دوره بعدي رياست جمهوري هم شركت نمي كنن و احمدي نژاد براي 4 سال دوم نامه هاي بيشتري مي نويسه!! اما نمي دونم كه اين ديد ناشي از چيه! از جهالت؟ ترس؟ بي تفاوتي؟ محافظه كاري؟ آيا واقعا شما هم فكر ميكنيم فعاليت سياسي، جرم ، حماقت ، خطر يا اتلاف وقته؟

نویسنده : ::samic::
+ اتفاق افتاد در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

گفتي:

وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
"
بر شانه های تو "
...

بگذار بگويم:

آنروز كه باران حادثه

يك لحظه نه

كه لحظه هاي پياپي به ما رسيد

آنروز كه من نبدم در كنار تو

آنروز كه زندگيم رنگي دگر نداشت

بر شانه هاي نازك تو آه

چه ها گذشت؟!

هرلحظه در خيال، بر شانه هاي تو هزار بوسه ميزدم

اما شكافِ فاصله با ما چه ها نكرد؟!

آنروز دست حادثه گویی به صد دليل

بر اين دل شكسته

مُهرِ سكوت ميزد و من با نگفتنم

هردم بر اين شكاف، خطي چند ميزدم

اين شانه هاي من، كه نميخواست بشكند

در تندباد حوادث چه ميشكست

اين شانه هاي من، كه در آن روزهاي سخت

اندر خيال ميخواستم كه شود سرپناه تو

خود در مسير باد، تاب و توان نداشت

آن روزها كه مرا بي تو مرگ بود

اين شانه ها

تنها به آرزوي دمي مهر، از تو بود

آنجا كه ابر، گاه هر دم به تندري

رگبار اشك را به دل خسته ام گشود

اين شانه ها به تلاش و تقلاي يك اميد

بر شانه هاي ظریف تو چشم بسته بود

آري دگر گذشت

اما كنون كه دگر خالي ام ز غم.

ديشب كه در خیال

من شانه هاي تو را بوسه ميزدم

گويي تمام عقده ها زفراخناي جان من

آرام آمد و رنگي به زندگي

با عشق و با نياز

سراسر پر از اميد

با ارغواني يك لحظه بركشيد.

رنگي به گرمي عشق فرو شده

رنگ تمام سرخٍ گلستان عشق را

بر شانه هاي پر از مهر و آبیت

با يك مداد شمعي آبي

ترسيم ميكنم

آري تمام عشق

آري تو اي نفس

بر اين تن ز همه خسته ام بپاش

رنگ تمام جعبه آفريدگار

رنگ تمام لطف سراپاي يك سحر

رنگي پر از لطافت گلهاي اطلسي

اين يك تولد است

از شانه هاي تو برِ شانه هاي من

وز شانه هاي من برِ شانه هاي تو

گويي كه لحظه اي است

روييدن نهال عشق

كان لحظه را به هزار بوسه ات دهم

برشانه هاي كوچك تو بوسه ميزنم

آن دم كه شانه هاي تو را

در لحظه شكفتن اين گل

برشانه هاي خود احساس ميكنم

ديگر ترنم است

باريدن بهار

سيلابهاي اشك در فصل نو بهار

آري تمام عشق

آري تو اي نفس

بر شانه هاي كوچك تو بوسه ميزنم

آري تمام عشق

آري تو اي نفس

 

احمدرضا- اردیبهشت ۸۵

 

+ اتفاق افتاد در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 5:23 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

به لحظه هایم گفتم :

او نیست ،

و شما بدون او را نمی خواهم...

لحظه ها گفتند :

ما زمانی هستیم که او هست ،

کنار تو هرچند نه مال تو !

اندیشیدم ، آری

لحظه ها همان است

کنون لحظه هایم را به تمامی خواهانم!

اما شخصی که ثالث بود اینگونه بر من گفت:

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری است

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من،

زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای، اما - با که باید گفت این!

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری

لحظه ها خاموش

در سکوت هر شب این لحظه های من

بی کسی بود و سکوت

همدم من، این یگانه التجایم بود

در سکوتی سرد هم آغوش

تا که بودش در برم هرگز نمی دیدم

بودن سبزش بهاری گونه ،

من محتاج آن آغوش

لحظه هایم را پیاپی

با غم و اندوه سرکردم

تا سحر رفت و بشد صبحی سیاه

بر روان پیکری غرق گناه

لحظه های بودن با او

بود تنها لحظه های یادِ من

هست تنها لحظه های شاد من

من کنونم در بر این بی کران

لحظه ها گویند ما را پاس دار

تا به کی باشد روان این جویبار؟

از درون ناوکی نازک کنون

انتظار نور میدارم

بر تن رنجور و بیمارم

انتظار مرهمی دارم

من فتاده ، او کماکان می رود

لحظه هایم را به یغما می برد

بر لب رود خروشان زمان

نیک میدانم

جویبار لحظه ها جاری است

لحظه هایم را من کنون

نیک می خوانم

یک به یک، هردم، دقیقه، ثانیه

هر دمش را نیک می خواهم

...

 

+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

 

غم دنیا نخواهد یافت  پایان

خوشا در بر رخ شادی گشایان

                                              خوشا دلهای خوش ، جان های خرسند

                                              خوشا نیروی هستی زای لبخند

 خوشا لبخند شادی آفرینان

که شادی روید از لبخند اینان

                                              نمیدانی - دریغا - چیست شادی

                                              که میگویی : به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران

که جامی پر کنی از جویباران

                                              نه شادی را به دکان می فروشند

                                              که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند

وزین خوشتر نباشد درجهان پند

                                              اگر خونین دلی از جور ایام

                                              ((لب خندان بیاور چون لب جام))*

به پیش اهل دل گنجی است شادی

که دستاورد بی رنجی است شادی

                                               به آن کس می دهد این گنج گوهر

                                               که پیش آرد دلی لبخندپرور

به آن کس می رسد زین گنج بسیار

که باشد شادمانی را سزاوار

                                               نه از این جفت و از آن طاق یابی

                                               که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ انسان نبندد

به روی هر که خندان است خندد

                                               چو گل هرجا که لبخند آفرینی

                                               به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد ، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

                                               گذشت لحظه را آسان نگیری

                                               چو پایان یافت پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم کن ، تبسم!

                                          ---

* حافظ : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام...

 

+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:58 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

در دل شبی آرام

وصدای جیرجیر آرام جیرجیرکهایی که بیداری عاشقانه شان را بر خواب ترجیح داده اند

و صدای آبی که آرام از معبر خود میگذرد

در زمانی که همه چیز آرام است

دل من دیرزمانی است که آرامش را

همچو یک خاطره دور از یاد

به فراموشی داده است

آری امشب را نیز ،  به مروری آرام گذرش خواهم داد

که نه چندان آرام که پر از تشویش است ذهن یک زندانی

که به سلول غم و تنهایی

می برد رنج و دگر هیچ نمانده است از او

و تو ای مونس جانم

که من غم زده ی دهر ، همه زندگیم را با تو

با نفس های تو ای گل که مسیحایی بود

چه آرام 

پیوند زدم

و برٍ این بستان ، با تو قسمت کردم

بسی افسوس در این مزرعه ی سرسبزم

آفتی آمد و ببرید همه گلهایش

و سرآخر با برف

خرمی رفت و فقط سردی آن مانده هم اکنون که بسوزد خاکش

و همین تکه زمین کوچک

مدفن خواب و خیال من شد

شاخه ها را بزدند ، تنه را خود بزدم

و سرانجام به برفی سنگین

ریشه را دست تطاول بزد و بستان سوخت

و کنون تنهایم

و در این تنهایی

ماتم خواستنی تا ابدیت جاریست

و کنون می یابم که چه گوید سهراب

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

...

احمدرضا - بهمن ماه ۸۴ 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

شبان را دوست ميدارم، در اين شب زنده داريها

در اين تاريكي مطلق ، خدا هست و خيال تو

كسي من را نمي خواند

صدايي بر نميخيزد

اميدي پا نميگيرد

بجز شوق وصال تو!

خطا گفتم

خطا گفتم

تو را ديگر نمي جويم

تو را هرگز نمي يابم

تو هم اي همزبان من

مرا هرگز نخواهي ديد

از اين گلخانه متروك

گلي ديگر نخواهي چيد

تو را با سربلندي هاي تو

من ميپرستيدم

تو را با آن غرور سخت

همچون خويش ميديدم

نمي خواهم جز اين باشد

دل آن يار نرمين دل

غمين باشد ، حزين باشد

مرا هر چند بشكستند

نمي خواهم شكست تو

نمي خواهم كه اندوهي

ببينم لحظه اي حتي در آن چشمان مست تو

نمي يابم تو را هرگز

ولي ترك خيال تو

نمي دارم روا هرگز...

 

( اثري از نويد هاشمي طبا - با مقداري تغيير )

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

امروز داشتم از میدان ونک به سمت دفتر میرفتم

کاری داشتم که تا حدودای ظهر طول کشید

گرمای هوا و معطلی کارای اداری همینطوری دمار از اعصاب آدم درمیاره

وقتی دردهای زیادی هم در دل و افکار پریشونی هم در ذهن داشته باشی دیگه تعطیلی

داشتم رد میشدم

صحنه ای رو دیدم که واقعا روحم رو فشرد

دختری داشت از دور میدان با عجله می دوید و کلی كتاب و كاغذ هم دستش

همينطور كه داشت از عرض خيابون ميگذشت يه موتوري كه دو نفر (حيف واحد شمارش نفر)

از عقب با صداي بلند چنان متلكي به دختر گفتند كه علاوه بر خجالت حواسش هم پرت شد و

درهمون لحظه هم ماشيني پرتش كرد و و و و ...

هيچ توضيحي يا تفسيري از اين جريان نمي كنم اما ...

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند

آری این نیست بجز حرف دل غمزده ی شاپرکی

که به من میگوید:

عشق ها رنگ دگر میگیرند!

رنگها بس بی رنگ

وفقط خاطره هاست!

وکنون از پس ابر سیهی می نگرم ، دل ناشاد

که چه آسان تو به این رنگ رضایت دادی

باورم نیست که دیروز کنارم بودی و به من دادی از آن چشمه ی خورشید کمی

وهمان شب هنگام ، به پیامی کوتاه ، همه لذت آنروز زمن بستاندی

این همه نیست بجز بازی دهر؟

وگذرگاه زمان؟ که چه گویم ؟ چه نویسم ؟ که همان خاموشی

بهترین شکل نمایاندن احساس درون قلبی است که بود مالامال

ازکنون تا سحرش

آری آری ، که همه خاطره است؟

خاطراتی شیرین ، خاطراتی ناخوش

یادم آید که چرا تو روزی ، همچو برفی آرام ، بنشاندی به دلم ، درد یک مردن آرام بر آغوشم را

یا که روزی دیگر ، که من گم شده در تو ، گله کردم زتو ، از بابت آن مرد سبک مغز ،

به دکان پر از رنگ و لعاب جامه!

و کنون یادت هست که همانگونه که آشفته شدی از شکوٍه

گله ام را تو به تحقیر مثالش دادی

و ندیدی که دل رنجورم ، که همه عشقت بود ، چه آرام شکست؟

و گذشت از بر من بس آرام

تو به من طعنه زدی ، که نمیدانی چیست

معنی این جمله ، که تو را دوست دارم

و سپردم سر و جان در بر تو ، یعنی چه؟

به حقیقت که ندانستم چیست! ، آخر این مرد نگونبخت کجا میدانست...!؟

وه چه باریک بوَد ، فاصله خودخواهی ، به کلامی از عشق

آری آری همه ی آن دوران ، همچو خوابی آرام ، بگذشت از دیده

و بشد خاطره ای ، که دگر تلخی و شیرینی آن ناپیداست!

وهمیشه خاموش!!!

کین همه نیست بجز بازی دهر؟

وگذرگاه زمان؟ که چه گویم ؟ چه نویسم ؟ که همان خاموشی

بهترین شکل نمایاندن احساس درون قلبی است که بود مالامال

ازکنون تا سحرش

...

اردیبهشت ۸۵

 

 

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:47 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

عمق دردش را کسی نفهمید

اشکهایش را دیده نیامد

دلش را که در حصار دیوارهای بلند به بند کشیده بودند درک نکردند

دلتنگیش آیا

که همه آرزویش دیدن ۴ نفر بر سفره هفت سین امسال

و نوای آرام قرآن خواندنش

کسی را برنتافت

گوش سپردنش به نغمه خوابهای طلایی

که برایش بنوازم تا آرام گیرد

و آرام در خود بریخت آنچه را که می رسید

گیسوان سپیدش ناگه که به رعدوبرقی به وسعت آسمان دلتنگیش مانست

چشمانش در پس هاله ای از اشک و آه به سبز کدری بدل شد

با لرزه ای هول ناک بر اندام

ناله های فروخورده را به ناگه آتشفشان کرد

ترساننده ای بس ترسناک

اینچنین بود قصه کسی که تنها بود اما تنها نمی گذاشت

به جریان دارویی که بر وریدش جاری شد بسان تکه چوبی خشک

برآغوشم درافتاد

گویی ساعاتی بر من گذشت که سالی می نمود

و از پس آن خوابی عمیق

خوابی اما نه خواب که بیداری جنون آسایی بود که دردهایش را فریاد داشت

و باران چشمهایش که گه آرام و گه رگبارسان از فراخنای جان به در میشد

دردش را به رگهای من فرو می کرد

فوران فوران و فوران

اکنون بیدار است و آرام بر بالین نظاره اش می کنم

نگاهش به فراسوی خانه به ابرها به ستاره ها دوخته است

عرقی سرد بر پیشانی

و دردی عمیق بر دل

می نگرم چشمانش را که دیگر آرام شده

و آن لرزه های تند یازده قبل از ظهر رفته اند

اما آرام می گرید و سحر را انتظار می کشد

آری من تا سحر بر بالینش خواهم نشست

و سحر که بیاید او با من حرف خواهد زد

و دعوتم به نماز خواهد کرد

نمازی به زلالی چشمانش

و آرام خواهم شد

برای او

مادر

 

احمدرضا - اردیبهشت ۸۵

 

 

+ اتفاق افتاد در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

دلبندم
ديروز به تمامي لذت لحظه هايم را در اولين ديزي عمرم تا پاسي از شب هديه ام دادي
بس بي نظير
اينكار هميشه تو بود اما به تحقيق نميديدم
و امروز دردي داشتم كه نخواستم بر تو بريزم كه رفتم و با كوله باري كتاب به كنارت امدم و تعدادي نقاشي
شايد دردم را كه حتما دريافتي و شايد خستگي راه رفتنهاي امروز بر تنت ماند اما باز طنين صدايت دل انگيز ترين نغمه آرامش بخشي بود كه دردهايم را از بيخ و بن بركند
بودنت را قدر دانم
گرامي ترين
دلبندم

+ اتفاق افتاد در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما آه

همچون شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من گرفته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

م.اخوان ثالث

 

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:6 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 

با من از کهنگی ساز دگر هیچ مگوی

که مرا نیست دلی کو بنوازد سازش

ساز عاشق همه نی بود که آن نیز بسوخت

زان سبب سوخت که ماتم بگرفت آوازش...

 

اردیبهشت - ۸۵

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
امشب فيلم شبهاي روشن رو براي دفعه دوم ديدم. فيلم جديدي نيست. حداقل سه چهار سال قبل بايد ساخته شده باشه اما به قول يكي از ديالوگ هاي فيلم (كه البته درباره شعر مي گه) "قديم و جديد نداره! يا خوبه يا بد" و اين يك فيلم خوبه.
در ديدن فيلم بيشتر از هر چيز، شنيدن اهميت داره. كه كار قوي فيلم ديالوگ هاي زيباست. يك فيلم كه سراسر شعره و گاه گاه هم يك شعر خوانده ميشه تا شايد آدم به خودش بياد و به ياد بياره كه اون چيزايي كه تا حالا مي شنيده فقط ديالوگ بوده. البته اين ديالوگ هاي شعر وقتي ديگه عجيب نيست كه در تيتراژ آخر فيلم در بين شاعرهايي كه شعرهايي ار اونها در فيلم خونده شده، نام فيلم نامه نويس رو هم ميبينيم! يعني فيلم ما را يك شاعر نوشته (و نكته دوم كه يكي از شعرهاي فيلم كار فيلم نامه نويسه!)
اما فيلم چيزهاي جذاب زياد ديگري هم داره. كتاب، ادبيات و آدم ها و شخصيت هايي كه دوست داريم و چيزهايي كه نوعي حس تقليد رو زنده مي كنه (مثل عادت شبگردي و قدم زدن توي خيابانهاي خلوت شب) حسي كه آدم رو ياد چيزهايي كه دوست داره انجام بده اما انجام نمي ده مي اندازه، آدم هايي كه دوست داره ببينه و عادات!
كارهاي جالبي هم در فيلم انجام شده. مثل صداي هلي كوپتر و هماپيما كه در فيلم بيش از 4-5 بار مي شنويم و يا صداي باز شدن درب و پارس سگ. كه مجموعه اين صداها بعلاوه بازي هاي چهره ها و خواندن شعرها، هيچ حس و فكري از شخصيت هاي فيلم را مخفي نگه نمي داره. همه رو هستند. "آدم همه رو مي بينه و همه آدم رو مي بينن".
مسابقه عرضه و تقاضاي ماشين ها و زنهاي خياباني هم صحنه هايي است كه در طول فيلم تكرار مي شه و هر بار با وضعيتي جديد و عجب بازي و نيش خندي براي دو تنها شخصيت شاهد داره!
اما يكي از جالب ترين ترفندها، نمايش تاكسي هاست. مرد از ابتدا در رابطه با تاكسي اقبالي نداره تا اينكه بعد از آشنايي و شب اول، دختر درب اولين تاكسي رو برايش باز مي كنه و از اين به بعد مرد هم هر بار كه تنهاست منتظر تاكسي نمي مونه اما نكته جالب آنجاست كه هرگاه اين دو در كنار هم قرار مي گيرند هيچ تاكسي براي اونها نگه نمي داره و اين وضعيت تكرار مي شه كه خودش نوعي هشدار زود هنگام پايان بازي است!
اما باز هم مورد قشنگ تري در فيلم هست! نمايش دوربيني شعر شاملو! در يكي از شبها مرد آن شعر "مرگ را پرواي آن نيست..." (ترانه اندوه بار سه حماسه) شاملو را مي خواند و دوربين چه زيبا با دكلمه مرد هم آوايي مي كند! صحنه ها در اينجا به ياد ماندني است.
صحنه ها و بخش هاي زيباي ديگر هم در فيلم زياد است كه مرا براي ديدن فيلم براي دفعه سوم تشويق مي كند.
فيلم روايت عاشقي كه مي گويد: "من مي دونم تو آدم بهتري هستي، اما دلم پيش اونه".

پ.ن: موقع اين سكانس واقعا خوشحال نشديد؟ : "خوشحالم. همان قدر خوش حال كه يه آدم الكي خوش. يه آدمي كه خبر خوشي داره اما كسي رو نداره كه بهش خبر بده."

::samic::
+ اتفاق افتاد در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
بايد اعتراف کرد: رخ داد...خيلی راحت...خيلی سخت...

نتيجه‌اش دگرگونی است...دگرگونی‌هايی که خيلی دوستشان دارم...

دگرگونی‌هايی که هيچ‌وجه نمی‌شود توصيفشان کرد.

بقيه می‌گويند آرام شده‌ام...اما من می‌گويم به آرامش رسيده‌ام...

دردها كشيده ام... دردها...

دردها كشيده است... دردها...

حس اينکه کسی هميشه و همه‌جا هست...

که دوستش داري...و دوستت دارد...خودش هست

او آزاد است و اين آزادي را از او گرفتن نخواهم...

بقيه می‌گويند آرام شده‌ام...اما خودم می‌دانم به آرامش رسيده‌ام...

بگذار اين‌بار دوست بدارم...بگذار بی‌خيال، بی‌محاسبه و بی‌ترس و بي انتظار و آزاد دوستش بدارم

بگذار اين‌بار دوست داشته شوم...بگذار بی‌خيال، بی‌محاسبه و بی‌ترس دوست داشته‌شوم

او را آزاد خواهم گذاشت...

او ...

و باز دوستش بدارم...

و باز دوستش بدارم...

و باز دوستش بدارم...


پي نوشت :
(اصل اين متن رو در وبلاگ http://silence21.blogfa.com خوندم و ازاونجا كه با من خيلي همسو بود با اجازه از نويسندش اينجا آوردم البته مقداري تغيير دادم تا زبان حال من نيز باشد، كه كنون بيانگر صورتكي است با لبخندي تلخ...)
+ اتفاق افتاد در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
آرام
فرياد
برخورد
دردمند
عشق
هنر
سينيور ديگو
بهترين دوست، همكار، اما نه همسر
وفاداري
دردمند
سكس، به مثابه دست دادن
اميد
سياست
نا اميدي
دردمند
بي قرار
دردمند
خواهر
خيانت
دردمند
با گيسواني بريده بر باد
پناه، در عين بي پناهي
احساس
لئون تروتسكي
عشق
خيانت
به مثابه همان دست دادن
دريغ حتي يك بوسه
رفتن و رفتن و رفت
دردمند
معاشقه با يك زن
دلتنگ
دردمند
بهترين دوست، همكار، و باز نه همسر
جدايي
دردمند و دردمند
بدون انگشت
بدون پا
بدون فقرات
بازگشت
بهترين دوست، همكار و همسر
دردمند
انسان كيست؟
آن سان انسان كيست؟
دردمند
و سر آخر
پرواز بر تختي در آتش
Amor
و ديگر هيچ...

تحول براي تكامل يا تكامل براي تحول؟
نكته در اين است
بيانديش
تحول براي تكامل
انقلاب براي تكامل
و...

(ديدن اين فيلم براي سنين تفكر توصيه مي شود)
http://movies.yahoo.com/shop?d=hv&id=1808411870&cf=info
+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 2:27 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
توي بد مخمصه اي گير افتادم. ماجرا از انجا شروع شد كه روي تخت دراز كشيده بودم و ديوارهاي اتاق رو نگاه مي كردم. اول به ذهنم رسيد كه اين ديوارها كج هستن. بعد ديدم در واقع موازي نيستن چون اگر حتي كاملا به زمين عمود باشن چون زمين گرده پس پايين اين ديوارها به همديگه نزديكتره تا بالاشون! بعد به خودم گفتم اصلا از كجا معلوم كه صاف باشن! بناها براي صاف ساختن، از دو چيز استفاده مي كنن: يكيش يه چوب كوچيكه كه توش يه محفظه پلاستيكي داره و توي اون هم آبه چون آب موازي زمين مي ايسته باهاش سطوح موازي رو درست مي كنن و دومي هم شاقوله! اولي كه توش آب داره و آب هم چون هنوز زمين گره! پس گرد واي ميسه نه صاف! اما شاقول! شاقول يه وزنه است كه به يه طناب وصله. اما خطي كه طناب نشون ميده نبايد يه خط صاف باشه! حالا مي گم چرا. اگه به جاي طناب از يك سيم بكسل ضخيم استفاده كنيم كه كج باشه و به جاي وزنه از يك پاك كن! اون وقت چون وزن وزنه ما خيلي كمه نمي تونه سيم بكسل رو صاف كنه و كج مي مونه. حالا همين موضوع رو تعميم ميديم به يك نخ قرقره و يك وزنه 1 كيلويي. ما فكر ميكنيم كه چون وزنه خيلي سنگينه پس نخ قرقره كاملا صاف وايساده اما اينجوري نيست! فرض كنيم كه يه هسته ميوه رو به اون نخ قرقره وصل كنيم خوب نخ صاف مي ايسته اما نه كاملا! حالا اوه هسته رو با يك پاك كن عوض مي كنيم خوب حالا صاف تره. و اگه با وزنه يك كيلويي عوض كنيم كاملا صافه؟ نه! فقط به صاف بودن ميل كرده! يعني نزديك به صاف بودنه و هر چه كه وزنه رو سنگين تر كنيم به صاف بودن نزديكتر ميشه اما خوب معلومه كه هرگز كاملا صاف نميشه! پس شاقول هم خط صاف رو نشون نميده. نتيجه اول اينه كه تمام اين ساختماني كه ما توش هستيم كجه و حتي يه خط راست هم نداره. اما نتيجه دوم ميگه پس خط صاف چطوري بدست مي آد؟ بعد هرچي كه فكر كردم نتونستم به يه وسيله اي برسم كه خط صاف توليد كنه. و حالا همه دنيا به نظرم خم و كج مي آد. همه چيز منحني شده. خط كش روي ميز دايره اس. زمين زير پام محدب شده و ديوارها شدن پرانتز! من توي اين اتاق گير افتادم چون نمي تونم از در برم بيرون! مدام روي خط هاي منحني حركت مي كنم و مي خورم به ديوار!
لطفا اگر كسي مي دونه چطوري ميشه يك خط صاف بدست اورد هر چه سريعتر بگه وگرنه من توي اين اتاق مي ميرم!

::samic::
+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
مي ترسم
روزي آخر
بالشم منفجر شود
آسمان
با تمام بزرگي اش
تنها به خاطر چند تكه ابر
فرياد مي كشد
مي گريد
اما بالشم چگونه مي تواند
همه غم هاي اشك شده مرا نگه دارد؟

::samic::
+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:45 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 


رنگي پريده
اندامي نحيف
چشماني گود افتاده
لباني خشك
بغضي كهنه در گلو
اينچنين بايد ميديدمش
با ديدنش گويي زندگيم در تار تارتنكي به التماس تنها لبخندي
جستجو مي كرد
و همه اميدم به دستان دردمندي سياه از جاي سرم
و نگاه يخ زده ام به اشكهاي انباشته از وراي ديدگانش
تمناي دمي با او بودن را ميخواست
و ارام گفت برو...

رفتن و رفتن اما رفتنم نمیخواست

و رفتن را تاب نمی اوردم

اما ارامشش کنون برایم از زندگی گرانبها تر

و رفتم...

+ اتفاق افتاد در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 5:21 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 وقتی تو با منی

              گویی وجود من

               سکر آ فرین نگاه تو را نوش میکند.

               ای مهربان تر از من با من.

               آواز مهربانی تو با من

                در کوچه باغهای محبت

                مثل شکوفه های سپید سیب

                ایثار سادگی ست.

                            

                      افسوس

                            آیا چه کس تو را

                            از مهربان شدنت با من

                            مایوس میکند؟

                            ای مهربان من

                            من دوست دارمت

                            چون سبزه های دشت

                            چون برگ سبز رنگ درختان نارون.

                            زیبایی عجیب تو معیار تازه ایست

                            با غربت غریب فراوانش.

                           

                                   تو

                                           با نوشخند مهر 

                                           فرسوده جام خسته ام از بند دردها آزاد میکنی

                                           و با نوازشت

                                          این خشکزار خاطره ام را آباد میکنی.

                                           با سدی از سکوت  در من رساترین تلاطم ساکن را

                                                                                             بنیاد میکنی.

 

                                                                                                

                                                                                          ای ما همیشه با هم و

                                                                                                 _بی هم_

 

            پیوند پاک تا زند میان ما اینک کدام دست؟

               آه ای یگانه

               وقتی تو مهربان باشی

               دنیای مهربانی داریم.

               محبوب من بیا

               تا اشتیاق تو در جان خسته ام

               شور حیات بر انگیزد.

               من غرق مستی ام

               از تابش وجود تو در جام جان چنین

                سرشار هستی ام.

                     

                       اینان زمینیان اسیرند

                            اینان به شب نشسته شبکورند.

                            تو خورشید خاوری  جان جهان

                            ز نور تو سرشار میشود.

                                                                        

                                                                      ای آفتاب مکرر

                                                                           می خواهمت هنوز

                                                                                     آری هنوز هم

                                                   دریای اضطراب  در سینه ی شکسته ی من موج میزند.

        

                                           رنجوری تو را باور نمی کنم

                                                         باور مکن !

                                                             _که ابر ملالی اگر تراست

                                                                   چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد.

                                                                       دردی اگر به جان تو بنشست این نیز بگذرد.

 

+ اتفاق افتاد در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:23 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

عید به کرمان رفته بودم
خونه یکی از عزیزترین دوستام و خانومش بودم
قرار شد فردای رسیدنم بریم کرمان گردی و خلاصه دلی از عزا دربیاریم
شروع کردیم و افتادیم به جون این شهر پیر و خسته
طفلکی از منتها الیه این طرفش بخوای بری منتها الیه اون طرف بیش از یه ربع طول نمیکشه. دو نفر مست عکاسی تا دلت بخواد کادر بستیم و شاتر زدیم...
روز بعدش رفتیم ماهان اول یه سرکی حرم شاه نعمت اله ولی زدیم و همینطور از دم در و حیاط و آب انبار تا پشت بام و گلدسته و و و و خلاصه تا رسیدیم توی حرم
بوی عود و گلاب یه هو آدم رو گیج میکنه بی هیچ توجهی به اینکه اصلا کجا هستیم فرت و فرت شروع کردیم به عکس گرفتن... درد سر نمیدم در اوج ناباوری و بی اعتقادی همونطور که نشسته بودم و گنبد و گلدسته رو با گنبدوگلدسته بعضی ها مقایسه میکردم و بیشتر یه جوریم میشد ته دلم یه چیزی از خودش خواستم و گفتم ببینم چی میشه باور نمیکنی هنوز 24 نشده بود به طور باورنکردنیی جواب گرفتم اصلا خودم یادم رفته بود ولی شد دیگه و در یک لحظه انگار پرده هایی کنار رفت و چیزهایی دیدم که دوربین و عکاسی و هرچی بود ول کردم و دیدم چیزایی رو که نمیدیدم...

عقل رفت و یار مخموری گزید
عشق سر مست آمد و ما را گرفت
...

+ اتفاق افتاد در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:58 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

سید ما بر درش ماوا گرفت
گوشه ای در جنت الماوی گرفت

خاطر ما در خرابات مغان
خوش مقامی یافت آنجا جا گرفت

مبتلائیم از بلای عشق او
زان بلا این کار ما بالا گرفت

آب چشم ما بهر سو رو نهاد
سو به سوی ما همه دریا گرفت

عقل رفت و یار مخموری گزید
عشق سر مست آمد و ما را گرفت

هرچه می گوئیم می گوید بگو
دیگری را کی رسد برما گرفت

نعمت اله سر به پای او نهاد
دست او یکتای بی همتا گرفت

یاعلی

+ اتفاق افتاد در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:53 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
درباره وبلاگ
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن
غمناک تر از گریه
آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند،
میخندم

کارم از آن نیز گذشته است
می خندم
تلخ
به آنجا
ولی اینجا
یار رفت
غمخوار رفت
و حرف عشق نیز به آرامی
رفت
از دفتر ما
از قاموس ما
از روز مرگی های ما
حالا...
اما می خندم
تلخ می خندم
باآه می خندم
به لبخندی تلخ

پیوندهای روزانه
انار
بدون عنوان
پوکر
کاوه ( نرم افزار )
بوفه گالری
پاگرد
کانون معلمان ایران
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
تلخ مثل عسل ( امیر )
کودکی
ایلیاد
سمفونی مردگان
غزل پست مدرن
خنده گری
زرتشت
دکتر رویا طلوعی - فعال جبش زنان
شاخنامه ی مجسمه ی فردوسی
کمد شیشه ای - مهدی
سبکی تحمل پذیر هستی
تلخ مثل عسل!
سوته دلان در دنیای بی رحم
قلبهای شکسته
وحشی آبی
شاه آمفاکتوس سوم!!!
آدم نمی شوم!
دیوار جیغ!!!!!!
امشاسپندان
بهار آسمان
David Lynch
آتشکده
تنهایی های یه دیوونه
آهنگسرا - فروشگاه اینترنتی آثار موسیقی
زمان بستن چمدان
فرهنگ و ادب
یه مخ کامپیوتر
معنی دوستت دارم
وبلاگ خانواده - علی
انجمن درمانگران ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
تیر 1381
آرشیو موضوعی
شعر
طنز
سیاست
جامعه شناختی
فلسفه
عکس
پیوندها
نقطه ته خط !!!!!!!!!!
الف.بامداد
استامینوفن
المرغ العربی
اتاق آبی من!
استاد بابک شهرکی
مرداب تنهایی !
یه کولی
تلخ مثل عسل!
وب سایت انجمن شعر نو
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی
مثل آب برای شکلات
شب هاي سرد
شیوا - روایت یک خاموشی
گوباره (استاد هرندی)
حرف های تازه
تلخ و شیرین
سحر!
دختر پنهان!
رویش
شیرین غم!
مريم زنگنه
كلبه تنهايي
سهراب سپهری
کارتونهای نیک آهنگ
با آسمان با هم بباریم
نجواهای تنهایی





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان