تبليغاتX
لبخندتلخ!
 

گفتی:

بگذر از نی
من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود

گفتم:


گر بگویی دل چرا سوزد خاطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم

 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

من فرزند آدمم
و دختر حوّا
آراسته به خرد
ملقب به خلیفة اللهی
و تنها برتریم به آفرینش
سودایی است که در سرم می پرورانم
به برآوردن هرآنچه ناممکن می نامند
خالقکی هستم بر زمین
خدای کوچکی که هستِ بزرگی می کند
منع ام نکنید
از آزمودن زندگی
که سنت موروثی من
چشیدن ممنوعه هاست !!!

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

کرده ام موی سیه را ز فراق تو سپید

                                                تا نگویند که بعد از سیهی رنگی نیست

!

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

دلم برای یک گناه تنگ شده یک گناه بزرگ.

می خواهم امروز را در خیابان ها قدم بزنم و زیر دختهای کم رنگ بهاری بیندیشم به همه ی چیز های که دیروز  و تمام شکستها و موفقیت های امروز ام . می خواهم پیروزی هایم را جمع کنم و از مجموع شکستها کم کنم . می خواهم از پی همه دیوار ها از پشت همه نگاه ها سینه خیز به بستر تو بیایم ، تا بتوانم ببوسم تو را، او را، شما را.

می خواهم کلنگ را بردارم و خدا را از زندان اش نجات بدهم .
او دلش گرفته می خواهم به او طعم زندگی را بچشانم . می خواهم به او یاد بدهم چگونه با یک هفت تیر کوچک می تواند خود را بکشد وخلاص شود.

می خواهم با شیطان برقصم با این ابلیس در لباس زیبا رویی

و خدا را جامی از می ناب بدهم آنقدر که روی پا هایش بند نباشد.

می خواهم گناه کنم یک گناه بزرگ...

(با اندکی دستکاری)

 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 
عزراييل بايد مي رفت روح شخصي رو که در حال مرگ بود قبض کنه!عزراييل به سمت زمين حرکت کرد.با سرعت.
مادر:::با گريه ي شديد...بچم داره ميميره.. بچم....خدا..
پدر :::گريه ............................
مادر کودک رو محکم به سينه اش مي فشرد...ولي ديگه وقتش رسيده بود که عزراييل کارشو انجام بده
خدا فرمان رو داد.....صورت کودک تو ذهن عزراييل چنبره زده بود...عزراييل فکر کرد چرا انسان ها وقتي شخصي رو از دست مي دن اين قدر بي تابي مي کنن؟چرا با اينکه مرگ اين قدر براي آدم ها دردناکه اون ها خودکشي ميکنن ؟؟سوالي که بعد از اين همه مدت به ذهنش رسيد!عزراييل قبلا هم به خاطر قضيه هاي مختلف مثل مرگ و مير تاعون قرن 16 ...حادثه ي بم ...سونامي و.....بي تابي بسيار و گريه هاي فراوان رو ديده بود...عزراييل آماده شد.مکثي کرد. عزراييل رو به خدا:::خدايا چرا انسان ها اين قدر دچار بي قراري مي شوند؟مفهوم مرگ چيست؟نمي توانم درک کنم..اگر ممکنه مي خواهم مدتي انسان باشم،خدا در پاسخ گفت به خاطر اين همه خدمتي که بهم کردي يک راهي جلو پات ميذارم.عزراييل با خوشحالي:: قبول...خدا ::من به تو توانايي مي دهم که انسان شوي ولي قبل از آن بايد کار نا تمامت را انجام دهي..وپس از مدتي که انسان شدي با دستور من بايد برگردي کارت را ادامه دهي. در اين مدت کارت را به جبرييل که مدت هاست بيکار است مي سپارم.عزراييل فکري کرد و گفت::.حتما.... و به سادگي روح کودک رو قبض کرد!و به خانه برگشت....يک دست کت و شلوار بسيار زيبا سفارش داد...مي خواست روي زمين بهترين زندگي رو داشته باشه..مي خواست انسان بودن رو تجربه کنه..براي زندگي سواحل زيباي مديترانه رو انتخاب کرد...لذت انسان بودن رو چشيد ..لذت خوردن،لذت معاشقه،لذت دوست داشتن،لذت  آموختن،لذت آموزاندن و مهم تر از همه لذت پدر بودن...عزراييل از همسري که بسيار دوستش مي داشت صاحب فرزندي شد. بسيار فرزندش را دوست مي داشت..مدام بچه اش رو در آغوش مي گرفت و ابراز محبت مي کرد ...يک روز همسر عزراييل با گريه ي شديد::.بچمون..... اينبار نوبت مرگ بچه ي عزراييل شده بود.عزراييل پس از شنيدن اين جمله فرياد هاي بسيار سر داد ..گريه اش قطع نمي شد.نعره ميزد و مدام ....فرشته ي مرگ تازه معناي مرگ را فهميد!!  ...خدا  به عزراييل فرمان داد که ديگر مجال نيست بايد برگردي سر کارت!عزراييل پوست خندي زد و تيغ را برداشت و شاه رگ خود را قطع کرد.... هم غم مرگ و هم لذت آن را درک کرد و عشق را نيز....آرام مرد! ...بسيار آرام . . . . . .
 
(از وبلاگ زمزمه های تنهایی من)
+ اتفاق افتاد در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

آن روز كه خورشيد با لبخند
لبخندي شاد
يخ هاي سخت را
به گرماي زندگي
به اشاره اي به زلال آب بدل ساخت
يخ قلبم فرسنگها از خورشيد وجودت فاصله داشت
آنروز اما،
تلالوي گرماي وجودت
آذرخش زندگي ساز دلم شد
و كنون مي ستايمت
گويي به معبد آفتاب رسيده ام
عبادت ميكنم آفتاب را
مي پرستم تشعشع نگاه گرمت را
و كليد بتكده زيبا ترين بت زندگيم
را به دستانت هديه ميدهم
كه چون درونش را بنگري
با سرخي خون، نام خود را بر ديواره اش
حك شده يابي

+ اتفاق افتاد در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
درباره وبلاگ
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن
غمناک تر از گریه
آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند،
میخندم

کارم از آن نیز گذشته است
می خندم
تلخ
به آنجا
ولی اینجا
یار رفت
غمخوار رفت
و حرف عشق نیز به آرامی
رفت
از دفتر ما
از قاموس ما
از روز مرگی های ما
حالا...
اما می خندم
تلخ می خندم
باآه می خندم
به لبخندی تلخ

پیوندهای روزانه
انار
بدون عنوان
پوکر
کاوه ( نرم افزار )
بوفه گالری
پاگرد
کانون معلمان ایران
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
تلخ مثل عسل ( امیر )
کودکی
ایلیاد
سمفونی مردگان
غزل پست مدرن
خنده گری
زرتشت
دکتر رویا طلوعی - فعال جبش زنان
شاخنامه ی مجسمه ی فردوسی
کمد شیشه ای - مهدی
سبکی تحمل پذیر هستی
تلخ مثل عسل!
سوته دلان در دنیای بی رحم
قلبهای شکسته
وحشی آبی
شاه آمفاکتوس سوم!!!
آدم نمی شوم!
دیوار جیغ!!!!!!
امشاسپندان
بهار آسمان
David Lynch
آتشکده
تنهایی های یه دیوونه
آهنگسرا - فروشگاه اینترنتی آثار موسیقی
زمان بستن چمدان
فرهنگ و ادب
یه مخ کامپیوتر
معنی دوستت دارم
وبلاگ خانواده - علی
انجمن درمانگران ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
تیر 1381
آرشیو موضوعی
شعر
طنز
سیاست
جامعه شناختی
فلسفه
عکس
پیوندها
نقطه ته خط !!!!!!!!!!
الف.بامداد
استامینوفن
المرغ العربی
اتاق آبی من!
استاد بابک شهرکی
مرداب تنهایی !
یه کولی
تلخ مثل عسل!
وب سایت انجمن شعر نو
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی
مثل آب برای شکلات
شب هاي سرد
شیوا - روایت یک خاموشی
گوباره (استاد هرندی)
حرف های تازه
تلخ و شیرین
سحر!
دختر پنهان!
رویش
شیرین غم!
مريم زنگنه
كلبه تنهايي
سهراب سپهری
کارتونهای نیک آهنگ
با آسمان با هم بباریم
نجواهای تنهایی





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان