![]() |
![]() |
|
|
گفتی: بگذر از نی گفتم:
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
من فرزند آدمم |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
کرده ام موی سیه را ز فراق تو سپید تا نگویند که بعد از سیهی رنگی نیست ! |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
دلم برای یک گناه تنگ شده یک گناه بزرگ. می خواهم امروز را در خیابان ها قدم بزنم و زیر دختهای کم رنگ بهاری بیندیشم به همه ی چیز های که دیروز و تمام شکستها و موفقیت های امروز ام . می خواهم پیروزی هایم را جمع کنم و از مجموع شکستها کم کنم . می خواهم از پی همه دیوار ها از پشت همه نگاه ها سینه خیز به بستر تو بیایم ، تا بتوانم ببوسم تو را، او را، شما را. می خواهم کلنگ را بردارم و خدا را از زندان اش نجات بدهم . می خواهم با شیطان برقصم با این ابلیس در لباس زیبا رویی و خدا را جامی از می ناب بدهم آنقدر که روی پا هایش بند نباشد. می خواهم گناه کنم یک گناه بزرگ... (با اندکی دستکاری)
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
عزراييل بايد مي رفت روح شخصي رو که در حال مرگ بود قبض کنه!عزراييل به سمت زمين حرکت کرد.با سرعت.
مادر:::با گريه ي شديد...بچم داره ميميره.. بچم....خدا.. پدر :::گريه ............................ مادر کودک رو محکم به سينه اش مي فشرد...ولي ديگه وقتش رسيده بود که عزراييل کارشو انجام بده خدا فرمان رو داد.....صورت کودک تو ذهن عزراييل چنبره زده بود...عزراييل فکر کرد چرا انسان ها وقتي شخصي رو از دست مي دن اين قدر بي تابي مي کنن؟چرا با اينکه مرگ اين قدر براي آدم ها دردناکه اون ها خودکشي ميکنن ؟؟سوالي که بعد از اين همه مدت به ذهنش رسيد!عزراييل قبلا هم به خاطر قضيه هاي مختلف مثل مرگ و مير تاعون قرن 16 ...حادثه ي بم ...سونامي و.....بي تابي بسيار و گريه هاي فراوان رو ديده بود...عزراييل آماده شد.مکثي کرد. عزراييل رو به خدا:::خدايا چرا انسان ها اين قدر دچار بي قراري مي شوند؟مفهوم مرگ چيست؟نمي توانم درک کنم..اگر ممکنه مي خواهم مدتي انسان باشم،خدا در پاسخ گفت به خاطر اين همه خدمتي که بهم کردي يک راهي جلو پات ميذارم.عزراييل با خوشحالي:: قبول...خدا ::من به تو توانايي مي دهم که انسان شوي ولي قبل از آن بايد کار نا تمامت را انجام دهي..وپس از مدتي که انسان شدي با دستور من بايد برگردي کارت را ادامه دهي. در اين مدت کارت را به جبرييل که مدت هاست بيکار است مي سپارم.عزراييل فکري کرد و گفت::.حتما.... و به سادگي روح کودک رو قبض کرد!و به خانه برگشت....يک دست کت و شلوار بسيار زيبا سفارش داد...مي خواست روي زمين بهترين زندگي رو داشته باشه..مي خواست انسان بودن رو تجربه کنه..براي زندگي سواحل زيباي مديترانه رو انتخاب کرد...لذت انسان بودن رو چشيد ..لذت خوردن،لذت معاشقه،لذت دوست داشتن،لذت آموختن،لذت آموزاندن و مهم تر از همه لذت پدر بودن...عزراييل از همسري که بسيار دوستش مي داشت صاحب فرزندي شد. بسيار فرزندش را دوست مي داشت..مدام بچه اش رو در آغوش مي گرفت و ابراز محبت مي کرد ...يک روز همسر عزراييل با گريه ي شديد::.بچمون..... اينبار نوبت مرگ بچه ي عزراييل شده بود.عزراييل پس از شنيدن اين جمله فرياد هاي بسيار سر داد ..گريه اش قطع نمي شد.نعره ميزد و مدام ....فرشته ي مرگ تازه معناي مرگ را فهميد!! ...خدا به عزراييل فرمان داد که ديگر مجال نيست بايد برگردي سر کارت!عزراييل پوست خندي زد و تيغ را برداشت و شاه رگ خود را قطع کرد.... هم غم مرگ و هم لذت آن را درک کرد و عشق را نيز....آرام مرد! ...بسيار آرام . . . . . . |
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
آن روز كه خورشيد با لبخند |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|