تبليغاتX
لبخندتلخ!
 

 

يه كاغذ سفيد ، يه قلم آماده ، يه ذهن آشفته متلاطم !

با دست خستم در قلم رو ميبندم.

 

....!

 

 

 

+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

انسان دل او را شکست

بر او گام نهاد لیکن قدرش ندانست

و زمین گریست

و ندانست که گریه اش چه شگفت است

اشکهایی که از چشمان آسمان بر صورت زمین می ریخت

پیامی داشت و حرف از جنس زمان نشنید

"هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود!"

"کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد"

"هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت"

...

 

+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

 

و دانه های سپید رقصان

همچون پرهای فرشتگان از دامان سرخ فام آسمان

پیکره زمین خسته را رختی نو می پوشانند

گویی در جامه نوعروسی خسته اما دلشاد

گویی پیامی را به فرزندانش هدیه می دهد

شگفتا طبیعت را

پیامش را پیامبرانی است بی شمار

که گاه می بینیم و نمی بینیم !

گاه در پرتو طلایی آفتاب

زمانی زیر نو ماه

وقتی با غریو موج وحشی و غلطان دریا بر ساحل

و گاهی صدای آرام و چهچهه آسای چشمه ای زلال

شاید هم در سکوت زیبای برف حرفی نهفته است

سکوتی سپید

که "سرشار از ناگفته هاست"

آری سکوت و هیاهو

گردآمده اضداد

چه شگفت است طبیعت،

گاه چون ابر بهاران سرکش

گاه چون برف زمستان آرام

...

 

 

احمدرضا - دی ماه ۸۴

 

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
-

 

 

 

 

 

 

 

-

(حرف دل را چشم دل بيند و گوش دل شنود، پس به نظر خالي مي رسه)

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 تقدیم به احمدشاملو!

 

مرا با تو چه پیمان سنگینی بستن آمده است،

تو از تبار رفتنی و من از تبار ماندن

و غم نیز گویی گاه رفتنش نیست

او نیز با من هم پیاله شده است،

کنون من سراسر رنجم

به سخن بامداد!

آنگاه که زمین را ندا به انسان اینگونه بود

تو را عاشقانه به ستایش آمده بودم

و تو خود مهر بندگی آسمان بر جبین آویختی

و ندانستی

که وحی از زمین می رسد

چرا ندیده ها و نبوده ها  گاه از دیده ها و بوده ها بیش می ارزند؟

و چنان که داد برآوری که این عدالت چراست؟

گویند عدالت را لازم به برانداختن پلیدی آمده است!

که مگر نه این است که اگر عشق بود

دیگر ستمی بر نمیتابید تا به عدالتی از این دست فقیر احتیاجی باشد؟

و ما بنده چه هستیم؟

و چند پیغامبر باید جست تا متن پیام زمین را به گوشمان آواز دهند؟

چونان جزامیانی شده ایم که در مسخ خود بسان حشره در خود تنیده ایم

و به ستایشی از جنس ماورا پرداخته ایم

به درستی چرا؟

مرا با تو عهدی است بس دشوار

تو را از جان دوست تر دارم

اما دیده ات نخواهم آمد از آن جهت که به زیر پایت اوفتاده ام

و تو سر بر آسمان داری

و بر من گام میگذاری و به زیر پاهایت چون فرش می گسترم

اما تو مرا گورستانی خواستی برای عشق

برای انسان

برای هر آنچه که پرستیدنی است

که بامداد را قلب به درد آمده بود

او که پیام را نیک شنید

و خواست که تو را پیام دهد

اما دست پلید عمر

جانش ستاند

ای انسان ای انسان ای انسان

تو را روزی خواهد آمد که به رغم خواسته ات

فرصتی برای شنیدن

و فرصتی برای عشق نخواهد آمد

و من آن روز را چونان که تو را میبینم

بر تو میبینم

آنگاه که به احساس عمیق سرشکستگی گویی تقدیر چنین بود

که به سخن او که در بامداد بسان بامدادی روشن گوید

سخن از تقدیر به جز بهانه تسلیم بی همتان نیست

و لبخندی تلخ خواست تا پیام شنیده بامداد را

بر تو تکرار کند

شاید تو را اندیشه ای جوانه زند

نه این که من پیام را نیک شنیده ام

که فقط روخوانی پیام تکانم داد

تا کی به عمق معنی عمیق آن دست یازم

و مرا تاب و توانی خواهم شگرف

آنسان قوی که بجان خویش در اندازم

و از حباب حجاب تن خسته ام چشمانم به چشم انداز بی انتهای زمان

به عشق روشن شود

و آیا عشق را لمس تواند کرد؟ کسی که خود تاب تحمل پیامی ندارد؟

پس آنگاه جان در دهم و دیگر خامشی گزینم

که شاید در تکرار بی تکرار خاموشی آنرا بیابم

که بامداد را توان نبود

و رخ از دیدن این همه هابیل کشی برتافت

تا دیگر چشمانش اینگونه ز اندوه تماشای جهل فریبخوردگان از اشک و آه چون رود جاری نشود

تا دیگر صدایش طنین لرزه ترس از تاریکی را طنین انداز نکند

و تا دیگر خود را رها یابد...

ودیگر هیچ!

---------------------------------

احمدرضا - دی ماه ۸۴

+ اتفاق افتاد در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 7:37 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

لاجرم

خورشید سر بر گرده زمین نهاد

و در آنسو پشت کوهی بلند به قبری مدفون شد

و رقیبش بر آسمان هویدا

آمد و نور سفید رنگ مرگ را


با سرمایی موحش، به زمین بیافشاند

و ستاره هایی که شبح مرده سیارکانی اند

که روزگارانی زنده بودند

به تماشا آمدند

تماشای مرگ زمین زیباست

ماه خود نیز زیباست

اما در تضاد با خود

چونان مرگ، مرگ خورشید

روزی باریکه ایست و روز دگر لکه ای

شاید بگویی تمثیل ماه به مرگ زیبا نیست

و دست تطاول بر آورده ام

اما مگر مرگ زیبا نیست؟

مگر مرگ رهایی نیست؟

مگر مرگ سفید نیست؟

مگر مرگ سکون نیست؟

و مگر مرگ آرامش ابدی نیست؟ و مگر مهر نیست؟

پس زیباست

و این تمثیل برازنده

که ماه و مرگ خود نماد مهرند و مهر در خاموشی

خاموش از سخنی که به جان شنیدنیست

و مهر با ماه و ماه با مرگ و هر سه با آرامش

قرینند

چرا سخن نمی گوید؟

و خورشید که که در دم افولش به سرخی میماند

نماد زندگی است که هرچه به انتها برسد او باز خواهد که بماند

از شدت خشم سرخ میشود و بزرگ

از آرامش به دور

و گرما و جوشش

اما ماه را نظر کن

آرام آید و آرام رود

کنون اینجاست و چون همیشه خاموش

لحظه ای دیگر آنسو تر

و آرام با لبخندی همیشگی

که گاه خود نیز به لبخندی ماند

هرچند که از دیدی تلخ می مانست

لبخندی تلخ! اما باز خاموش

من ماه را دوست میدارم

چه باریک و چه گرد

چه نهان چه آشکار

چه نزدیک و چه دور

در جذر خود به مد ماه می اندیشم

و انتظار می کشم تا سخنی بگوید

چرا که هرچه بیشتر پرسم کمتر گوید

ای ماه

گویی چیزی در دل داری و سخن نمی گویی؟

پس از کسی دیگر خواهم پرسید!

اما آیا کسی هست که بداند؟

------------------

احمدرضا - دی ۸۴

 

 

 

+ اتفاق افتاد در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:41 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

دوستان عزیزم در پست اخیری که با عنوان  جیگساو پازل گذاشتم کامنتهای زیبایی برام گذاشتین

در مورد حرفهای عمیق شما نکته هایی رو خواستم اینجا عرض کنم

امیدوارم همیشه منو همینطور نقد کنید و با هم به رشد هم کمک کنیم.

الهام عزیز
انسان را دو عمر لازم است عمری تجربه اندوختن و عمر دگر تجربه گرفتن به کار

زهرای عزیز
تا زمانی که خودت توی گود هستی قادر نیستی پازل درست کنی چون قادر نیستی پازل رو ببینی

آوای مهربون
تو که خودت فامیلش بودی و خیلی چیزا رو تو این جریانات می دونی. ببخش نمیخوام دل گیر بنویسم اما غیر از اینها حرفی ازم در نمیاد

فردین دوست داشتنی
شعربسیار زیبایی بود ممنونم

سعید جان
فرصت از دست رفته و چینی شکسته را پیوند نتوان زد

محمدجان
من اگه هنر کنم از این به بعد پازلمو خودم درست میکنم
پازل چی کسی نخواهم شد و نتوانم
در مورد delete كردنم بايد بگم اگر This program is still in use by other software باشه به اين راحتي ها پاك نميشه

سارای عزيز
من خودم يه قطعه پازل نشدم، زندگي من پازلي بود كه بايد هم خودم و هم شريكم با هم ميچيديمش اما من گذاشتم او بچينه و او هم گذاشت ديگران بچينن
و اين چيدمان اين شد كه پازل به طرح ترسناكي تبديل شد. آره قبول دارم اشتباه كردم اما در يك رابطه همونقدر مقصرم كه شريكم بود، پس هر دو تاوان داديم.
مقصرم چون از اول از هر چيزي آسون گذشتم و خودمو نديدم بعد منتظر شدم كه ديگران منو ببينن كه خب اين خيلي احمقانه است...
ديگه تكرار نخواهم كرد...

+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

اینو !!! داره مسواک میزنه،

من داشتم به مسواک زدن این بابا نیگا میکردم پیش خودم گفتم:

چه خوب می شد اگه یه مسواکی هم بود که می شد باهاش چشم ها رو شست!

یا دل رو تمیز کرد!

اگه دیدی به منم نشونیشو بده ...

حتما یکی میخوام!!!

------------------------------------

::احمدرضا::

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

تمام شد !

فیلم آرام به آخر رسید

پلانها یک به یک . سکانسها از پس هم

۳ ماه که گویی ۳۰ سال گذشت

بلیط مدتی بود که تمام شده بود

و در آخر هم نتیجه یک اشتباه

روزگاری گفتم اگر او چنین باشد به پایش رنج حبس بر خود می کشم

و نمی انگاشتم که تمام می توان کرد اینچنین زیبا

اما در آخرین دقایق فیلم

آنجا که به تکرار آفتاب در ۲۷ از ماه آتش رسیدم

روز رفتن به ۳۰ از  ۲۹

هدیه اش آمد

آری و دیدم که محبس بسی شیرینتر است از تحمل یک نام

و اندیشه یک رخ

در پناه حماقت فیل و سرباز و اسب

و لبه تیز  آخته تیغ وزیر

و مشتی حرکات ابلهانه

به تفکری پوچ گرد صفحه ای چهارگوش

پس به تاوان گناهی که کردم با خود

مجازات را می پسندم بر خود

تا دست به دست دیگریش ببینم

یا برای حلالزاده بودن بچه ام دی ان ای او را به محک بکشم 

من مرگ را به جان دوست دارم که

خود کرده را تدبیر نیست

و کیش و مات

و این اندیشه را نیز که هم او که خود را برترین میدانست

انسانیت را به درهم و دینار

و عشق را به زهر هوس

به او هدیه می دهم تا شاید چراغی فرا راهش گردد

آن سان که او گفت دیگر "از دیدنت خسته ام آمد"

بدان که من نیز

از تو و نام تو که سیاهی حسرت و ریا بود

و تکرار اندیشه خالی از احساس تو و

از کژی ها و دروغ ها

از تهمت ها و توقع ها

از کنایه ها و تمسخر ها

ندید ها و باز ندیدن ها

خسته ام آمد

تو را آرامش ابدی مبارک بادت

لیک بدان که هنوز در خم نخستین کوچه ادراک در  گل مانده ای

چونان حامیانت که خود در گل ماندگانی چندین ساله اند و

به بلاهتی شگرف خود را پیروز میدان می دانند

آری این پیروزی نیز از آن تو

شاد باش و سر خوش

که شادیت فزون باد و گذر عمرت پربار

و نفرتی عظیم که در انتها تو را انتظار می کشد

 تا تمبر دادگاه زندگانیت به چه دستی به مهر ابطال ممهور

و رنج تحمل را از دیگران چه کس باز ستاند

و چه مبارک روزی که به یاد آوری کرده هایت را که با تو می کنند

هرچند که به دل امید نیک بختیت دارم هنوز

------------

 احمدرضا - آذر ۸۴

 

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 9:44 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
درباره وبلاگ
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن
غمناک تر از گریه
آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند،
میخندم

کارم از آن نیز گذشته است
می خندم
تلخ
به آنجا
ولی اینجا
یار رفت
غمخوار رفت
و حرف عشق نیز به آرامی
رفت
از دفتر ما
از قاموس ما
از روز مرگی های ما
حالا...
اما می خندم
تلخ می خندم
باآه می خندم
به لبخندی تلخ

پیوندهای روزانه
انار
بدون عنوان
پوکر
کاوه ( نرم افزار )
بوفه گالری
پاگرد
کانون معلمان ایران
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
تلخ مثل عسل ( امیر )
کودکی
ایلیاد
سمفونی مردگان
غزل پست مدرن
خنده گری
زرتشت
دکتر رویا طلوعی - فعال جبش زنان
شاخنامه ی مجسمه ی فردوسی
کمد شیشه ای - مهدی
سبکی تحمل پذیر هستی
تلخ مثل عسل!
سوته دلان در دنیای بی رحم
قلبهای شکسته
وحشی آبی
شاه آمفاکتوس سوم!!!
آدم نمی شوم!
دیوار جیغ!!!!!!
امشاسپندان
بهار آسمان
David Lynch
آتشکده
تنهایی های یه دیوونه
آهنگسرا - فروشگاه اینترنتی آثار موسیقی
زمان بستن چمدان
فرهنگ و ادب
یه مخ کامپیوتر
معنی دوستت دارم
وبلاگ خانواده - علی
انجمن درمانگران ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
تیر 1381
آرشیو موضوعی
شعر
طنز
سیاست
جامعه شناختی
فلسفه
عکس
پیوندها
نقطه ته خط !!!!!!!!!!
الف.بامداد
استامینوفن
المرغ العربی
اتاق آبی من!
استاد بابک شهرکی
مرداب تنهایی !
یه کولی
تلخ مثل عسل!
وب سایت انجمن شعر نو
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی
مثل آب برای شکلات
شب هاي سرد
شیوا - روایت یک خاموشی
گوباره (استاد هرندی)
حرف های تازه
تلخ و شیرین
سحر!
دختر پنهان!
رویش
شیرین غم!
مريم زنگنه
كلبه تنهايي
سهراب سپهری
کارتونهای نیک آهنگ
با آسمان با هم بباریم
نجواهای تنهایی





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان