تبليغاتX
لبخندتلخ!
 

دل من دیر زمانیست ،

که می پندارد

دوستی نیز گلی است ،

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد و ظریفی دارد ،

بی گمان سنگدل است

آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته بیازارد ...

 

+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 4:3 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

در این عکس چه چیزی بیشتر از همه جلب توجه می کند؟

 


انتخابات را با یک دید باز تحریم می کنیم!

 

:: samic ::

+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 8:44 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

دوستی به نام .... در یکی از نظرات خود شعری را برایم گذاشتند که بسیار عمیق و زیبا بود

حیفم آمد اینجا نگذارمش . پس با سپاس از او که نمی شناسمش

دوباره خرد شد دلی٬ به سنگ بی محبتی
دوباره شبنمی چکيد٬ ز چشم پر ز حسرتی
دوباره نااميد شد٬ دل پر از اميدها
همان دلی که خوش شده٬ به وعده و وعيدها
حلاوتی نمانده است٬ در اين زمانه ستم
چه حکمتی ست ای خدا! هميشه غم٬ هميشه غم؟
چه می نويسد اين قلم٬ چه سرکشيده می رود
حکايت دل است اين٬ که بر جريده می رود
در اين شب سياه غم٬ نويد يک ستاره نيست
اميد٬ نااميد مُرد ٬ دلا ! دگر «دوباره» نيست.

 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

به آئینه گفتم ز درد اینچنینم

بگفتا که من هم چو تو غمنشینم

بگفتم که من را حدیثی بیاموز

و او گفت غم را حدیثی نبینم

ندیدن و دیدن ، حدیث من این است

تو دیدی ولیکن ندیدی حزینم

کنونم رها ساز و بر من میافزا

که من با ندیدن مرا همنشینم

-----

دیشب مکاشفه ای عمیق داشتم با آئینه

از دردهایم به او گفتم

از شکوه هایم

از ناله های شبانگاهان

از زنگار نامردمی ها

گفتم و گفتم و گفتم

آرام در من می نگریست

گویی بازتاب حرفهایم در او حرفهای دلش بود

آرام می نگریست و لب از لب نمی گشود

از قصه ها و غصه ها

از فرود ها و رنجها

گفتم و گفتم و گفتم

باز آرام بود

آخر گفتمش مگر حرفهایم را نمی شنوی

مگر تو هم دردم را نمی بینی

مگر تو هم چشم خود را بسته ای

تو هم راحت ترین راه را گزیده ای؟

پس دادن حرفهای من به خودم؟

زبان گشود

چیزی گفت که ماندم

او گفت

برای اولین بار است کسی در من می نگرد و جز خودش میبیند

من را میبیند

من دیده شده ام

با من حرف می زند

ندادنی تو ، از ازل با غم همنشین بودم

مرا نمیدیدند

من را میخواستند تا خود را در من ببینند

غافل از وجود موجود آئینه ای من

هربار که زنگاری از جبر زمانه بر من نشست

به راحتی من را با آئینه ای نو عوض کردند

اما گویی در کشاکش دهر

راهی به جز سکوت نیست

سکوت و سکوت و تنها سکوت

من انسان را دیدم

کژی هایش را نشانش دادم

گاهی من را شکست

گاهی نه!

آئینه بودن فقط از آئینه ساخته است و بس

و من دیدم که دردی مشترک است من را با او

درد دیده نشدن

پس من و او با هم این درد را در سکوت شب فریاد کردیم

و باز کسی نشنید

و صبح به تکرار دیروز آمد و تکرار و تکرار و تکرار

 

(احمدرضا - آذر ۸۴)

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  به قلم ...! | 

 

 

گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.

( داستان شازده کوچولو - Le Petite Prince - آنتوان دو سنت اگزوپري - برگردان احمدشاملو )

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:22 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
 

شب، سکوت، تنهایی،

صدای آب ، پیچش باد پیش شاخه های خشکیده پاییز

نغمه نت های مکرر جیرجیرکی که به جز ( سی ) نمینوازد

و صدای نفسهای خسته

و جارویی که در نیمه شب معبری را میروبد

این خود سکوت است

شب چه آرام اینها را در دل دارد

ناگفتنی هایی که خود آکنده اند از کلام

شب است و آرام سحر می آید

و آمدنش نیز بسان رفتنش

در لحظه ای از زمان گم می شود

تن هایی که بسیار آرمیده اند

و آرمیده هایی که بسیار تنهایند

مرا بدون تن آرمیدنی است

شب با خودم

 آرام لحظاتم را مرور می کنم

وه چه شیرین

وه چه تلخ

و اندیشه

رفتم تا اشکهایم را نبیند

ولرزه صدایم را نشنود

و بیاندیشد که دیگر نیستم 

اما او در آمد که مردنت مردن نبود که کشتن

چه تفاوت است میان مردن جسم

با مرگ جان

که خیانت پدید آمد

و آرام خیانت از پس خیانت

و صداقت بیان خیانت خود حکایتی است

آری برو دوست دختر بگیر من اینگونه راضی ام

خواستن نقاشی بره ای خود بهترین دلیل برای بودن است

که اهلیش کنی و اهلیت کند

و در انتها قطره اشکی

چشم سر کور است...

آدمها را چه شده است؟

آیا گندم زار کسی را به یاد موهای طلاییش نمی اندازد؟

آیا برق برق اخترکش موسیقی چرخ چاه را نمی نوازد؟

آی تن ها

آی تن های تنها

در سیاره شما تجیری به هم نمی رسد؟

شب آرام میرود

پیکرش دیگر بر شن ها نیست...

-----------------------

(احمدرضا - مهر ۸۴)

 

+ اتفاق افتاد در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:59 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
داشتم وبلاگ ها رو مي گشتم، ناگهان وبلاگ بي نظيري چشمم رو نوازش داد و گوشم را

نامش بود : يك سبد آواز نو

آنرا خواندم

در ميان گلهاي زيباي آن ، گلي ديدم كه آنرا براي اينكه شما هم حظ ببرين با خودم به خونه ام آوردم.

----------------------------------------------------------------------

(ماهور)


می سازم می سازم
                          آهنگی بار دگر!
می خوانم می خوانم
                          آوازی وقت سحر
که خفتگان را 
                 به این ترانه
                                  رهانم از غم خواب
که عاشقان را
                  به این بهانه
                                  چشانم آن می ناب

برآورم ز عمق جان
آوازی
که بشکنم سکوت شهر خفتگان

در خواب شما آتشی می زنم
در جان شما شور دیگر می دمم...

----------------------------------------------------------------------

حتما آنرا ببينيد ، يك سبد آواز نو

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 5:45 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 
 If you are not part of solution

You are part of problem
 
اشكي مي خزد

تا حضور طعم شوري

و نوايي طنين مي اندازد

تا رقص پرده ها .

" لاگورته دلا پرنو آمينا "

رفتن تو پايان من نيست

اين را هر بار به خود مي گويم

و با بالهاي شكسته ام – چسبيده به زمين -

آسمان را مي شكافم .

رفتن تو بسان سايه اي در تاريكي ...

" لاگورته دلا پرنو آمينا "

نوري مي جويم

هرچند كه مي دانم ديگر حتي اين وردهاي بي اثر نيز

ترا به من باز نمي گرداند.

ديگر نمي خواهم " جادوگر " باشم .

اين را به او گفتم .

او كه مي گويند سايه مهرش بر سر همه گسترده است !
 
آري
 
+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

جيرجيرك به خرس گفت دوستت دارم

خرس گفت الان وقت خواب زمستاني من است، بگذار بيدار كه شدم در باره اش صحبت ميكنيم.
و خرس خوابيد...
و نميدانست كه عمر جيرجيرك سه روز بيشتر نيست...

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

در كشاكش روزهاي تاريك

در قيد و بند تن

روانم مي آزرد

او نديد مرا

نديد بودنم را

نخواست آغوشم را

و آرام بود با خود

گويي من نيستم

گويي خود بود و به بودن خويش بالان

تو خود خواستي

رها شدم

رهايي از بند تكرار

تكرار غم

غم مكرر

و كنون در راه قدم مي گذارم

آزاد

سر خوش

روزي روزگار بر من ريشخندي زد و اكنون

من بر آن

اينگونه رهايي را مي ستايم

رهايي از ديده نشدن

رهايي از مكرر تكرار خستگي و نفرت

رهایی از خیانت های مکرر

و رها شدن خود ديدن از زاويه اي ديگر است

و بايد ديد

و هم بايد كه نديد

 

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

هوا سرد بود و خشک

و سرما پوست سوز

آسمان آبستن باران و زمین تشنه تر از همیشه

اما زمان می گذشت و دریغ از یک قطره

صدای زاری زمین با وزش تند بادی خشمگین در هم آمیخته

بادهای سرخ و دیو به نزاعی مشغول

انگار در اندیشه تصاحب قلمرو خود

ناگاه !

باد سرخ تمام ریه های خود را از هوا پرکرد و تا جان داشت دمید

صبا که آنطرف تر بود خود را کناری کشید

باد دیو تنوره کشان گریخت

باد سرخ ماند و صبا

زنی در گوشه ای آرام به صبا گفت

بگذار آسمان ببارد

که زمین به یک قطره آرزومند است

وصبا آرام رفت

گویی از اول نیامده بود

باد سرخ قهقه ای سرداد و خواست که حکومتش را جشن بگیرد

در لحظه رعدوبرقی آمد و غرشی عظیم از آسمان

انگار آسمان باد سرخ را مخاطب دانست و فریاد برآورد

باد سرخ به گوشه ای خزید

باران نیامد

گویی آسمان به باد چیزی گفت

درجا بر خود لرزید و او نیز صیحه ای سرداد و از سویی گریخت

ابرها آرام در هم رفتند

زمین و زن هر دو به آسمان نگاه کردند تا ببارد

زن صدا زد ، صبا

و صبا شنید ، زوزه کشان آمد

و پیام زن را به آسمان برد

در بازگشت گویی هدیه ای آورد

باران را ،

باران بارید ، زمین خندید

بهار اینگونه از راه رسید

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:56 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

روزی خاک بودم!

مرا آب دادند و گل شدم !

از من کوزه ای بساختند ...

باری ! کوزه را باز شکستند و

دیگر بار خاک شدم !

 

+ اتفاق افتاد در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 1:17 قبل از ظهر  به قلم ...! | 
«...به من گفت بیا.
به من گفت بمان.
به من گفت بخند.
به من گفت بمیر.
آمدم.
ماندم.
خندیدم.
مردم...»

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 4:10 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

من خودمو کشتم یه نفرو پیدا کنم که بگم اون مار بوآ با کلاه فرق داره اما هیچکس گوسفند منو توی جعبه اش که سه تا سوراخ داره ندید یا نمیخواست ببینه !
منم گفتم باشه حالا که هیچ کس در پی اهلی کردن من نیست !
و هیچکس نمیخواد من با دیدن مزرعه طلایی گندم به یاد موهاش بیافتم
و هیچکس نیست که من باهاش درمورد اخترکم بگم!
 حتي گل سرخ اختركمم منو دوست نداشت!
میرم پیش دوستم مار که کلام نافذ و ترسناکش هم منو ترسوند هم به دلم نشست.!
من تو رو ندیدم !
شاید تو هم یه جایی هستی که مثل من به دنبال یکی میگردی که اهلیش کنی یا اهلیت کنه و یا نه؟!

روباه بهم گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
منم برای آن که یادم بمونه تکرار کردم: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

منم خود وحشت زدمو جایی گم کرده ام!
اما خودمونیم کفشام هم مثل كفشاي تو تق تق صدا میده. اما دیگه من وقت ندارم!

من فقط به دنبال اون ماره میگردم!
تو ندیدیش؟
شاید و فقط اونه که میتونم باهاش به آرامش برسم!
فقط اونه که می تونه منو هم اهلی کنه و هم ببره به اخترکم ! شايدم به هيچ جا!
با لبخندی به تخلی زهر و هم به شیرینی رفتن!

فقط اگه روباه رو دیدی ازش خداحافظی کن چون نمیتونم تا ساعت 4 عصر صبر کنم!

آی گل های سرخ قشنگ خداحافظ !!!


-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...

-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.

-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟

گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!

+ اتفاق افتاد در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 12:37 بعد از ظهر  به قلم ...! | 
 

دوستان عزیزم الان مدتیه هنرمند توانای رادیو و گوینده و دوبلور توانای ایران و مجری و هنرپیشه عزیز و کهن ما در بیمارستانه

حتما میدونستین

اما کاش می تونستیم کاری بکنیم کاش می شد ...

فقط باید براش دعا کرد...

هنرمندامون اینطوری در بی کسی و تنهایی تا زنده اند مورد همه جور ظلم و ستمی قرار می گیرند

اما کو ! کو کسی که در زمان زنده بودن این مرد و بقیه انسانهای دوست داشتنی کاری کردند؟

باید بشینیم و فقط بگیم یادش گرامی؟

چرا تا زنده است نمی گیم وجودش گرامی؟

چرا کسی به دیدنش نمی ره و کسی این صورت خسته رو نمی بوسه؟

-----------------

منوچهرنوذري همه كار كرده.

 هر كاري كه بتوان در راديو و تلويزيون انجام داد و هركاري كه در سينما مي توان سراغ گرفت.

او سال ها دوبلوري كرد. از راج كاپور تا دني كي، از فيلم هاي فارسي تا فيلم هاي لوييچ و دوايلدر.

او سال ها ستاره اول برنامه هاي راديويي بوده از ملون تا آقاي دست ودل باز.

او سال ها در تلويزيون مجري پربيننده ترين مسابقه هفتگي سيما يعني مسابقه هفته بوده

و او فيلم ساخته ، فيلمي با عنوان «ايوا...» اما هيچ وقت بازگير نبوده است

و حالا پس از چهار دهه حضور موفق و يك ريز، او در برابر چندين جوان ايستاد و در خانه اي در دركه نقش بزرگ خانواده اي را در يك سريال روتين شبكه پنج بازي مي كند.

005765.jpg

نوذري با كوله باري از حضور طنازانه در صدا و سيما و سينما حالا در كشاندن لبخندي بر گوشه لب ناموفق است.

اين موفق نبودن نه از فقدان تجربه مي آيد كه نوذري مويش را زير دست گريمور سفيد نكرده است و نه از بي علاقگي او به خنداندن مردم. چرا كه او اگر نامش و يادش زنده است به خاطر آن همه خاطره خوش و خندان است كه مردم از او دارند.

نوذري نمي خنداند چرا كه هنوز در اين نقش و در اين حضور نمي داند چه بايد بكند. مجموعه عوامل كوچه اقاقيا به گونه اي كنار هم چيده شده كه نوذري گل نمي كند. گم است و ناپيدا. از آن حضور مسلط در نمايش هاي راديويي صبح جمعه با شما و اجراي گرم مسابقه هفته در پلان ها و سكانس هاي كوچه اقاقيا خبري نيست. او كاري را مي كند كه هركسي جز او و بدون تجربه او مي توانست انجام دهد.

طنز مجموعه اقاقيا بيش از آن كه به حضور و ظرافت اجراي نقش نوذري متكي باشد، به برخوردهاي جوانانه بازيگران ديگر اتكا دارد. در اين ميان نوذري بر صفحه تلويزيون ديده مي شود، اما احساس آن همه طنز به خاطره اي خوش مي ماند كه حالا فقط در ته ذهن آدم را تحريك مي كند.
به نظر مي رسد كه نوذري اگر بتواند ويژگي هاي جديدي به كاراكتر خود بدهد و آن را از تختي و يك بعدي نجات دهد، خواهد توانست بار ديگر بر صدر بنشيند به شرط آنكه ديگران نيز چنين مجالي به او بدهند.
نوذري بازگشته و اميدوار است كه اين بازگشت تكميل همه خاطرات و موفقيت هاي گذشته باشد. مثل او كم داريم. قدر او را بدانيم و او نيز قدر اين بازگشت را بيشتر جدي بگيرد

------------------------------------

این متن برگرفته بود از روزنامه همشهری اما اگر اونوقت باید بازی او رو بیشتر جدی میگرفتیم حالا اگه واقعا دوستش داریم زنده بودنش رو گرامی بداریم و  برای بازگشت دوباره بهش دلگرمی عمیق بدیم     

+ اتفاق افتاد در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 1:25 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

شاعر و مترجم نامدار ،

عضو كانون نويسندگان ايران، منوچهر آتشی ،

سوار بر اسب سپيدش ناگهان از ميان ما رفت. 

از دست رفتن  فرهيختگانی  که  بخشی  از سرمايه ملی ايران محسوب می شوند،  بسيار دردناک است. 

منوچهر آتشى هميشه می گفت  

باكم نيست  و كارم را مى‌كنم  تا لحظه‌ بدرود

 يادش گرامی باد 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 5:41 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/yourphotos/story/2005/11/051119_ay_autumn24.shtml

البته اسم اين عكس رو من گذاشته بودم "خستگي" كه سايت بي بي سي اسم كامل تري براي اون انتخاب كرده به هرحال با هر اسمي يك حس رو منتقل ميكنه.

 

+ اتفاق افتاد در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 5:14 بعد از ظهر  به قلم ...! | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
درباره وبلاگ
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن
غمناک تر از گریه
آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند،
میخندم

کارم از آن نیز گذشته است
می خندم
تلخ
به آنجا
ولی اینجا
یار رفت
غمخوار رفت
و حرف عشق نیز به آرامی
رفت
از دفتر ما
از قاموس ما
از روز مرگی های ما
حالا...
اما می خندم
تلخ می خندم
باآه می خندم
به لبخندی تلخ

پیوندهای روزانه
انار
بدون عنوان
پوکر
کاوه ( نرم افزار )
بوفه گالری
پاگرد
کانون معلمان ایران
سخن ؛ تبلور اندیشه برتر
تلخ مثل عسل ( امیر )
کودکی
ایلیاد
سمفونی مردگان
غزل پست مدرن
خنده گری
زرتشت
دکتر رویا طلوعی - فعال جبش زنان
شاخنامه ی مجسمه ی فردوسی
کمد شیشه ای - مهدی
سبکی تحمل پذیر هستی
تلخ مثل عسل!
سوته دلان در دنیای بی رحم
قلبهای شکسته
وحشی آبی
شاه آمفاکتوس سوم!!!
آدم نمی شوم!
دیوار جیغ!!!!!!
امشاسپندان
بهار آسمان
David Lynch
آتشکده
تنهایی های یه دیوونه
آهنگسرا - فروشگاه اینترنتی آثار موسیقی
زمان بستن چمدان
فرهنگ و ادب
یه مخ کامپیوتر
معنی دوستت دارم
وبلاگ خانواده - علی
انجمن درمانگران ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
تیر 1381
آرشیو موضوعی
شعر
طنز
سیاست
جامعه شناختی
فلسفه
عکس
پیوندها
نقطه ته خط !!!!!!!!!!
الف.بامداد
استامینوفن
المرغ العربی
اتاق آبی من!
استاد بابک شهرکی
مرداب تنهایی !
یه کولی
تلخ مثل عسل!
وب سایت انجمن شعر نو
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی
مثل آب برای شکلات
شب هاي سرد
شیوا - روایت یک خاموشی
گوباره (استاد هرندی)
حرف های تازه
تلخ و شیرین
سحر!
دختر پنهان!
رویش
شیرین غم!
مريم زنگنه
كلبه تنهايي
سهراب سپهری
کارتونهای نیک آهنگ
با آسمان با هم بباریم
نجواهای تنهایی





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان