![]() |
![]() |
|
نوشتم دیدن یا ندیدن! ::ahmadreza:: |
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
در زندگي من فلسفه اي وجود دارد كه خيلي من را آزار داده و هنوز هم نشانه هاي آن وجود دارد. موضوع برمي گردد به زماني كه خيلي كوچك بودم، شايد 4 يا 5 سال يا كمتر اما مطمئنا قبل از مدرسه بود. در آن سن و سال بچه ها اغلب دوست دارند مورد توجه قرار بگيرند. من هم همينطور بودم (و فكر نميكنم اين مختص من بوده باشد) خلاصه، من براي اينكه بتوانم نظر اطرافيانم را بيشتر جلب كنم دست به كاري زدم. (باز هم فكر نميكنم اين هم مختص من بوده باشد) بگذاريد كامل بگويم: هر كسي از اطرافيان خود يك سري اطلاعات دارد، من فكر مي كردم كه در ذهن اطرافيانم هرچقدر علامت سوال بيشتري جلوي اسمم باشد، يعني اطلاعات و شناخت كمتري از من داشته باشند، بيشتر مشتاق به كسب اطلاعات مي شوند و در طي اين راه من به هدف خودم مي رسم. براي اينكه علامت سوال بيشتري ايجاد كنم بايد اطلاعات كمتري مي دادم. يك راه، كمتر حرف زدن بود! چون با هر حرفي بالاخره يك اطلاعاتي رو مي شد. راههاي ديگري مثل گوشه گيري، شركت نكردن در جمع، لو ندادن علايق و سلايق هم بود كه من همه را با هم امتحان كردم! قبل از اينكه دليل اصلي شكست اين تفكر را توضيح بدم مشخص است كه اين فكر چه زيان هايي به من زد! اما دليل اصلي شكست اين تفكر (كه متاسفانه خيلي دير فهميدم) اين بود كه ذهن انسان به شكل بسيار جالبي تنبل است! و هميشه از كار كردن (فكر كردن) فرار مي كند. نمونه هاي اين حرفم را در زندگي روزمره خودمان زياد مي بينيم. مي خواهيد يك مثال برايتان بزنم؟ همين الان كه داريد اين مطلب را مي خوانيد چه فكر مهمي را كه نتوانسته بوديد حلش كنيد و در يك گوشه مغزتان گذاشته و داريد روي آن كار مي كنيد سراغ داريد؟ (توجه كنيد كه يك فكر مهم حداقل بايد يكي دو روزي را آنجا مانده باشد) مي بينيد؟ ما الان هيچ فكر حل نشده اي را در ذهن نداريم كه از مدتي پيش در حال حل كردن آن باشيم. اين يك نمونه كوچك از اين حرف است كه مي گويم مغز ما تنبل است. و اين ويژگي روي آن فلسفه من نتيجه بدي را مي دهد. شخص مورد نظر تا زماني (حداكثر ده دقيقه!) آن علامت سوال ها را جلوي اسم نگه ميدارد. اما از آنجا كه ذهن از سوال حل نشده (كار مانده) به شدت متنفر است، وقتي جوابي پيدا نمي كند، يك جواب مي سازد!! و اين براي آن فلسفه وحشتناك است. جوابهايي مثل : "به ملال گذشته مي انديشد" ، "مانا كف گير روغن زباني اش به ته ديگ آمده" ، "در حضور متظاهر مهر است" ، اگر چيزي در چنته داشت، نشان ميداد و جوابهايي از اين قبيل كه آن علامت سوال را بسيار وحشتناك و راحت! پر مي كند. نمونه ديگر جواب ساختن ذهن، مسئله خداست. بماند كه سالها طول كشيد تا اين نقص بزرگ را بشناسم و سالها طول كشيد تا مداوايش كنم (نقصي كه ديگر زخم كهنه اي شده بود) و هنوز آثار باقي مانده را در مرور خاطرات روزانه پيدا مي كنم! اما هدف من از نوشتن اين موضوع چيز ديگري بود. مي خواستم به دوستي بگويم: بگو ، حرف بزن ، بيا ، باش ، بحث كن ، نظر بده و در معرفي خودت به اطرافيان چيزي كم نگذار كه اگر مي خواهي تو را بشناسند و آن طور كه مي خواهي با تو رفتار كنند بايد بگويي چه هستي و كجايي كه ذهن هيچ كس براي كشفت سعي نمي كند! دوست عزيز آثاري از اين فلسفه دردناك را در تو مي بينم. ::samic:: ---------------------------------------------- جمله هاي داخل نقل قول از شعر "غمم مدد نكرد..." است. |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
یادمه قهرمان ها دم از آزادگی میزندند. هیچ وقت سرسپرده نبودند اما !!! با نهایت تعجب من یکی دچار
دوگانی شدم ! به نظرتون این عکس که توی سایت خبرگزاری دانشجویان ایران درج شده یعنی چه؟ چه هدفی رو میخواد برسونه؟ که اینجا همون برره است و این هم شاگرد جان نثار!؟؟؟
فکر کنم اون لحظه گفته باشه که : ای آلبالو! ای شفتالو! ای انگبین! ... |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 6:30 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 6:21 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
خزان عشق
عشق پنهان
هدیه طبیعت
اگر برای این عکسهام هم اسمی به نظرتون میاد که مناسب باشه برام بنویسین لطفا" ::ahmadreza:: |
|
+ اتفاق افتاد در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 4:48 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
من برنده ام ، چون می دانم بیشتر از هر کسی خودم می توانم به خودم کمک کنم. من برنده ام ، چون از بند دیروز می رهم و فردا را در امروز معنا می کنم. پس بگوئیم : من برنده ام ، چون اطمینان دارم که می دانم و می توانم. ... |
|
+ اتفاق افتاد در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:22 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
::samic:: |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 5:50 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
پائیز امسال به یاد گذشته ها یه سری عکس گرفتم که اینجا میذارم خوشحال میشم نظرتون رو در موردشون بهم بگین...
در انتظار آزادی!!!
فاصله !
پرنده قفس !
معبری خالی (و البته باریک!) - پارک ساعی
! Landscape - پارک ساعی
درخت تنها! - پارک ملت
دریاچه سکوت ! - پارک ملت
* نمیکت منتظر! - پارک ملت
گل گریان - پارک ملت
پرتره حافظ
بالای اتوبانی که مثل زندگی میگذره ! و چه سریع
* تا اینجا نیمکت منتظر چهار رای - گل گریان - در انتظار آزادی و درخت تنها ! هم هر کدام یک رای رو آوردند. اتوبان هم تا اینجا دو رای آورده که از همه شما دوستان سپاسگذارم. البته یک نکته رو باید خاطر نشان کنم ، تصویر گل گریان رو باید در ابعاد بزرگ دید تا زیبایی قطرات باران به وضوح نمایان بشن. میتونین روی اسمش کلیک کنین... متشکرم از نظراتتون خیلی خوشحال میشم برام بنویسین... ::ahmadreza::
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 5:30 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
دیدم ! دیدم و دوست میداشتم هر آنچه را که میدیدم اما چه زود ، احمدرضا – آبانماه 84
|
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
نقاشی بالا همونطور که در منوی بغل وبلاگ میبینین سمبل لبخند تلخ بوده و هست میخواستم برداشت شما رو از این نقاشی بدونم لطفن برام بنویسین که نقاشی این آدمک چه حسی رو در شما القا میکنه مرسی ::ahmadreza:: |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
از جوابش ترسيدم! وگرنه مي گفتم!
::samic:: |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 11:41 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
استوار، محكم، در مسير صاف كنار خط كش ها در راستاي افق روشن افق صريح با چشم هاي دوخته تنها به افق و پاهايي كه از صلابتشان زمين فرو نشست، ايستادم شك كردم
::samic:: |
|
+ اتفاق افتاد در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 11:41 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
+ اتفاق افتاد در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 8:18 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
به آناي عزيز به وبلاگ اش من در تمام خانوم هاي فمنيست يا متمايل به آن، يك ويژگي مشترك ديده ام (يا در نوشته هايشان) : كه در هر لحظه اي در حال مقايسه كردن خود با يك نفر از جنس ديگر، در محيط اطراف خود هستند و نتيجه اي كه بايد در آخر گرفته شود، برتري است. (و گاهي از اين فراتر رفته به انتقام هم كشيده ميشود!) حالا حرف من چيست؟ اين را به عنوان يك پيشنهاد مي گويم: كه بهتر است ديد كلا عوض شود. يعني از خانوم ها (و همچنين آقايان!!) مي خواهم كه يك نفر از جنس ديگر را صرفا يك انسان ديگر ببينيد. بدون هيچ مقايسه اي. و اصولا مقايسه كردن دو نفر با هم كاملا اشتباه است يعني امكان ندارد. چون به نظر من هر انسان محصول محيط اطرافش است و براي مقايسه دو نفر بايد محيط هاي آنها را مقايسه كرد و چون هرگز دو محيط مساوي وجود ندارد، اين قياس از پايه غلط است. اما اين پيشنهاد من چه فايده اي دارد؟ با تغيير اين ديد، مي توانيد آقايان را بهتر و بيشتر همراه كنيد. بالاخره همه انسانها با هم بر عليه قوانين ظالمانه بهتر حركت مي كنند تا نصف اين جمعييت! پس: مقايسه انسانها ممنوع! (من در طول اين نوشته از تركيب "جنس ديگر" استفاده كردم كه بايد جاي گزين "جنس مخالف" بشه. من كه هرچي فكر كردم نفهميدم مخالفت اين دو جنس در چيه! مثل اين بود كه بگيم سيب مخالف پرتقال است! J ) ::samic::
|
|
+ اتفاق افتاد در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 11:58 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن غمناک تر از گریه آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ به آنجا ولی اینجا یار رفت غمخوار رفت و حرف عشق نیز به آرامی رفت از دفتر ما از قاموس ما از روز مرگی های ما حالا... اما می خندم تلخ می خندم باآه می خندم به لبخندی تلخ |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|