![]() |
![]() |
|
|
دارد صدا می آید از بیرون پنجره ی نیمه باز اتاقم وقتی توی گوشم نتِ لایِ سکوت می پیچد به گوشخزه ای سبک از جا می پرم بیرون صدای باد است که ایستا ترین سرو ها را به رقص آورده آن سو تر از اینجا که من نشسته ام ولوله ای بر پاست نه نه به جز تیک تیک ساعت روی میزم چیزی است شبیه غلطیدن موج دریا آهان فهمیدم تو آرام آمده ای؟؟؟... نه ! بس است دیگر می دانی چقدر از آن ۱۲۰ها به هم بدهکاریم؟ صدا می آید باز ...
|
|
+ درج شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 4:39 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
بعضی وقتا چیزی رو محک میزنی تا به اصل بودنش پی ببری بعضی وقتا چیزی داری که باهاش چیزی رو محک میزنی چون به صداقتش ایمان داری شده تا حالا قلبتو محک بزنی؟ با یه قلک... یه تلفن میتونه باعث بشه خودتو محک بزنی قلک "محک" ۲۲۴۵۱۴۱۴
...
|
|
+ درج شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 2:15 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
از چارلی چاپلین پرسیدند: خوشبختی چیست؟ گفت: فاصله ی میان بدبختی اول تا بدبختی دوم!!! ...
|
|
+ درج شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
با تمام زنان می توان خوابید اما با تعداد معدودی می توان بیدار ماند (برتراند راسل) ...
|
|
+ درج شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:4 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
عصبانیم به حد مرگ، خستم، دیگه تحملم رو از دست دادم، دم پر من نیایین که حالم بده. آره شاکیم اصلن باشم یا نباشم آره... شاید دیگه ننویسم که اصولن اینم مهم نیست، ...
|
|
+ درج شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 4:31 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
در بیمارستانی همین نزدیکی ها در شبی سرد میان تیرگان در اتاقی ! زنی مرد فردا ولی در همان بیمارستان در روزی گرم از حرارت تیرگان در همان اتاق ! کودکی به دنیا آمد و من ایستاده بودم سرد از اتفاق دیشب گرم از اتفاق امروز گیج این همه رفت و آمد های آهسته دلم میخواد نباشم ولی هستم دلم میخواد باشم ولی نیستم و این همه را نمی فهمم حتی نمی فهممم را هم نمی فهمم به سادگی خنده ی کودکانه به سختی زندگی مردانه به لطافت زندگی زنانه بودن یا نبودن و همان سوال مسخره ی همیشگی که مسئله....... فقط یک چیز هست که خوب می فهمم اینکه حتی نمی فهممم را هم نمی فهمم ...
|
|
+ درج شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
یا
مسئله این است؟ ...
|
|
+ درج شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
این روزها که می آیند، لحظات با تو ام، رنگ و بو میگرند! گیجم نکن! ثانیه های گنگ بودار! هزار بار و هزار باره زنده شدن، لابلای کوچکترین لذات زندگی... یک لقمه نون و ماست محلی!!! ...
|
|
+ درج شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:27 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
+ درج شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر به قلم ...! |
|
|
از carcinoma متنفرم...
|
|
+ درج شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:14 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
نمی گم دروغ می گی! میگم دروغ نمی گـــــم! ...
|
|
+ درج شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:10 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
آزادی
و تیر آمد تیر خونین
تیر تیره
از دهانه ی کدامین سلاح چنین شلیک شد این تیر
تیر آمد
تیری که تکرار آفتاب در آن به عدد یک و هشت
خون برادر دانشجوی مرا که هنوز و تا ابد بر پیکره این خاک نقش هزار امید را با رنگ سرخ خود رسم کرد بر خاک فشاند و آیا آنروز خواهد رسید که از دل این خاک سرد وسیاه
جوانه سبزی به رنگ آزادی سر بلند کند؟ به یاد می آورم آن سه رنگ سبز و سفید و سرخ را
که سبز و سفیدش نیز سرخ گونه گشته است. ما را چه شده است؟ خاموشی چرا؟ تا کی؟ تا به کی بایستی با اشک با خون و با قطره قطره اشک خونین آزادی را انتظار کشید؟ به یاد می آورم که نسلی به چه آرامی
در کنار گذر لحظه ها بی صدا آزادی را فریاد کشید و در زیر ضربه های پتک گونه آزادی کشان آرام سوخت و خاموشی را تجربه کرد به یاد می آورم آن برادرم را
که یاحسین گویان از بام به زیرش افکندند و بی صدا بر آغوش خاک جان داد به یاد می آورم که دیگر برادرم
در کنج اتاقی سرد و تاریک با قلم شکسته انگشت خود و مرکب رنگین خون خود آزادی را بر دیوار نوشت و در پای آن جان داد ما را چه شده است؟
ای پدر انسان
میبینی که مرگ چسان فرزندت را بی صدا به کام خود کشید؟ و خصم پلید قطره های خونش را چه با ولع نوشید به یاد می آورم روزی که آزادی را فریاد کشیدیم اما در جواب فریاد کشیدند که خاموش خرد را بی خردان زنده به گور کردند چه وحشیانه
و جان را ستاندند چه ظالمانه و این داستان خونبار هر روز به گونه ای جاری است تابوت کشان سیاه جامه با ردای شیطانی خود
کبوتران سفید نسلی را با تیرگی تعصب و جهل خاموش می کنند آری کبوتران خاموش می شوند تا بهای آزادی را بپردازند
چه بهای سنگینی به یاد می آورم دلسوخته ای را
که در تنهایی فریاد بیداری سرداد آری بامداد را
اینک مدفون در خاک باید جست و هم آزادی را. به یاد خواهم داشت که
چه زیباست چه گرانبهاست چه دور است اما فریادش میکشیم و برایش می جنگیم تا بیابیمش آزادی
... (زمزمه شده دربند در کانکسی متعلق به گروه فشار، درست مقابل مسجد امیرآباد، کوی دانشگاه، سال ۷۸) |
|
+ درج شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 3:53 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
عنصری بودم خاشاکی شاید به هیئت انسانم در آوردند آدمم که آه است و دم خودم نیستم ذره بینی بر خودم میگیرم تا بهتر ببینم مرغی پای در بند تن ذره بین را کمی دور تر می گیرم پرتوهای نگاهت را که از دو خورشید چشمانت بر ترک های دل کویریم می تابانی جمع می کنم در یک نقطه قفس می سوزد هوس می سوزد تن هم در آتش رود خروشان نیستم دیگر جوی کوچک هم نیستم دانا بودن چه می بینی؟ من خود تو ام تو خود منی روزی باز عنصری می شوم خاشاکی شاید نه دیگر نه فقط تو ...
|
|
+ درج شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
در چاردیواری استخوانی رنگی خانه ای دارم به رنگ سیاه کمی آن سو تر از آن تک درخت پیر که سخاوتمندانه توت هایش را هدیه می کند در خانه ام ساکت و آرام نشسته ام دیوارها با هم حرف می زنند مکعب های سیاه کوچکی را با انگشتانم لمس می کنم حرف می زنم اینجا خانه ی من است آن زنگی را که گذاشته ام بزن چشمانم بوی در گرفته اند خودت را صدا کن! ...
|
|
+ درج شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
شب است ابرها به سرخی میزنند گرم شده اند گویی خورشید بازگشته است شب است روشن است شبهای روشن ...
|
|
+ درج شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 2:1 قبل از ظهر به قلم ...! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
تلخی لبخندم را
بر من ایراد مکن آنجا که وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند، میخندم غمناک تر از گریه کارم از آن نیز گذشته است می خندم تلخ اما می خندم |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر طنز سیاست جامعه شناختی فلسفه عکس |
|
RSS
|